حكيم ابوالقاسم فردوسى

101

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنانچون فريدون مرا داده بود * ترا دادم اين تاج شاه آزمود چنان دان كه خوردى و بر تو گذشت * بخوشتر زمان باز بايدت گشت نشانى كه ماند همى از تو باز * بر آيد برو روزگار دراز نبايد كه باشد جز از آفرين * كه پاكى نژاد آورد پاك دين [ نگر تا نتابى ز دين خداى * كه دين خداى آورد پاك راى ] كنون نو شود در جهان داورى * چو موسى بيايد بپيغمبرى پديد آيد آنگه بخاور زمين * نگر تا نتابى بر او بكين به دو بگرو آن دين يزدان بود * نگه كن ز سر تا چه پيمان بود تو مگذار هرگز ره ايزدى * كه نيكى ازويست و هم زو بدى از ان پس بيايد ز تركان سپاه * نهند از بر تخت ايران كلاه ترا كارهاى درشتست پيش * گهى گرگ بايد بدن گاه ميش [ گزند تو آيد ز پور پشنگ * ز توران شود كارها بر تو تنگ ] [ بجوى اى پسر چون رسد داورى * ز سام و ز زال آنگهى ياورى ] [ وزين نو درختى كه از پشت زال * بر آمد كنون بر كشد شاخ و يال ] [ از و شهر توران شود بىهنر * بكين تو آيد همان كينه‌ور ] بگفت و فرود آمد آبش به روى * همى زار بگريست نوذر به روى [ بىآنكش بدى هيچ بيماريى * نه از دردها هيچ آزاريى ] دو چشم كيانى بهم بر نهاد * بپژمرد و برزد يكى سرد باد شد آن نامور پر هنر شهريار * بگيتى سخن ماند زو يادگار پادشاهى نوذر [ پادشاهى او هفت سال بود بر تخت نشستن نوذر ] چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت * ز كيوان كلاه كيى بر فراشت بتخت منوچهر بر بار داد * بخواند انجمن را و دينار داد برين بر نيامد بسى روزگار * كه بيدادگر شد سر شهريار ز گيتى بر آمد بهر جاى غو * جهان را كهن شد سر از شاه نو چو او رسمهاى پدر در نوشت * ابا موبدان و ردان تيز گشت همى مردمى نزد او خوار شد * دلش بردهء گنج و دينار شد كديور يكايك سپاهى شدند * دليران سزاوار شاهى شدند چو از روى كشور بر آمد خروش * جهانى سراسر بر آمد به جوش بترسيد بيدادگر شهريار * فرستاد كس نزد سام سوار بسگسار مازندران بود سام * فرستاد نوذر بر او پيام خداوند كيوان و بهرام و هور * كه هست آفرينندهء پيل و مور نه دشوارى از چيز برتر منش * نه آسانى از اندك اندر بوش همه با توانايى او يكيست * اگر هست بسيار و گر اندكيست