حكيم ابوالقاسم فردوسى
1015
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همى نو كنم بخشش و داد اوى * مبادا كه گيرد ببد ياد اوى ورا دخمهيى ساختند شاهوار * ابا مرگ او خلق شد سوكوار كنون پر سخن مغزم انديشه كرد * بگويم جهان جستن يزدگرد [ پادشاهى يزدگرد ] پادشاهى يزدگرد هجده سال بود چو شد پادشا بر جهان يزدگرد * سپاه پراگنده را كرد گرد نشستند با موبدان و ردان * بزرگان و سالاروش بخردان جهانجوى بر تخت زرين نشست * در رنج و دست بدى را ببست نخستين چنين گفت كآن كز گناه * بر آسود شد ايمن از كينه خواه هر آن كس كه دل تيره دارد ز رشك * مر آن درد را دور باشد پزشك كه رشك آورد آز و گرم و گداز * دژ آگاه ديوى بود دير ساز هر آن چيز كآنت نيايد پسند * دل دوست و دشمن بر آن بر مبند مدارا خرد را برابر بود * خرد بر سر دانش افسر بود بجاى كسى گر تو نيكى كنى * مزن بر سرش تا دلش نشكنى چو نيكى كنش باشى و بردبار * نباشى به چشم خردمند خوار اگر بخت پيروز يارى دهد * مرا بر جهان كامگارى دهد يكى دفترى سازم از راستى * كه بندد در كژّى و كاستى همى داشت يك چند گيتى بداد * زمانه به دو شاد و او نيز شاد بهر سو فرستاد بىمر سپاه * همى داشت گيتى ز دشمن نگاه ده و هشت بگذشت سال از برش * بپاييز چون تيره گشت افسرش بزرگان و دانندگان را بخواند * بر تخت زرين به زانو نشاند چنين گفت كين چرخ ناپايدار * نه پرورده داند نه پروردگار بتاج گرانمايگان ننگرد * شكارى كه يابد همى بشكرد كنون روز من بر سر آيد همى * بنيرو شكست اندر آيد همى سپردم بهرمز كلاه و نگين * همه لشكر و گنج ايران زمين همه گوش داريد و فرمان كنيد * ز پيمان او رامش جان كنيد اگر چند پيروز با فرّ و يال * ز هرمز فزونست چندى بسال ز هرمز همى بينم آهستگى * خردمندى و داد و شايستگى بگفت اين و يك هفته زان پس بزيست * برفت و برو تخت چندى گريست اگر صد بمانى و گر بيست و پنج * ببايدت رفتن ز جاى سپنج هران چيز كآيد همى در شمار * سزد گر نخوانى ورا پايدار پادشاهى هرمز [ پسر يزدگرد ] يك سال [ و يك ماه ] بود [ بر تخت نشستن هرمز و ستدن تاج او را برادرش - پيروز ] چو هرمز بر آمد بتخت پدر * بسر بر نهاد آن كيى تاج زر چو پيروز را ويژه گفتى ز خشم * همى آب رشك اندر آمد به چشم سوى شاه هيتال شد ناگهان * ابا لشكر و گنج و چندى مهان