حكيم ابوالقاسم فردوسى
1002
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چنين گفت شنگل بياران خويش * بدان تيز هش راز داران خويش كه من زين فرستادهء شير مرد * گهى شادمانم گهى پر ز درد مرا پشت بودى گر ايدر بدى * بقنّوج بر كشورى سر بدى گر از نزد ما سوى ايران شود * ز بهرام قنّوج ويران شود چو كهتر چنين باشد و مهتر اوى * نماند برين بوم ما رنگ و بوى همه شب همى كار او ساختم * يكى چارهء ديگر انداختم فرستمش فردا بر اژدها * كزو بىگمانى نيابد رها نباشم نكوهيدهء كار اوى * چو با اژدها خود شود جنگجوى بگفت اين و بهرام را پيش خواند * بسى داستان دليران براند به دو گفت يزدان ِ پاك آفرين * ترا ايدر آورد ز ايران زمين كه هندوستان را بشويى ز بد * چنان كز ره نامداران سزد يكى كار پيش است با درد و رنج * بآغاز رنج و بفرجام گنج چو اين كرده باشى زمانى مپاى * بخشنودى من برو باز جاى بشنگل چنين پاسخ آورد شاه * كه از راى تو بگذرم نيست راه ز فرمان تو نگذرم يك زمان * مگر بد بود گردش آسمان به دو گفت شنگل كه چندين بلاست * بدين بوم ما در يكى اژدهاست به خشكى و دريا همى بگذرد * نهنگ دم آهنگ را بشكرد توانى مگر چارهيى ساختن * ازو كشور هند پرداختن بايران برى باژ هندوستان * همه مرز باشند همداستان همان هديهء هند با باژ نيز * ز عود و ز عنبر ز هر گونه چيز به دو گفت بهرام كاى پادشا * بهند اندرون شاه و فرمانروا بفرمان دارنده يزدان پاك * پى اژدها را ببرّم ز خاك ندانم كه او را نشيمن كجاست * ببايد نمودن به من راه راست فرستاد شنگل يكى راه جوى * كه آن اژدها را نمايد بدوى همى رفت با نامور سى سوار * از ايران سواران خنجرگزار همى تاخت تا پيش دريا رسيد * بتاريكى آن اژدها را بديد بزرگان ايران خروشان شدند * و زان اژدها نيز جوشان شدند ببهرام گفتند كاى شهريار * تو اين را چو آن كرگ پيشين مدار بايرانيان گفت بهرام گرد * كه اين را بدادار بايد سپرد مرا گر زمانه بدين اژدهاست * به مردى فزونى نگيرد نه كاست كمان را بزه كرد و بگزيد تير * كه پيكانش را داده بد زهر و شير بران اژدها تيرباران گرفت * چپ و راست جنگ سواران گرفت بپولاد پيكان دهانش بدوخت * همى خار زان زهر او بر فروخت دگر چار چوبه بزد بر سرش * فرو ريخت با زهر خون از برش تن اژدها گشت زان تير سست * همى خاك را خون زهرش بشست يكى تيغ زهر آبگون بركشيد * بتندى دل اژدها بر دريد بتيغ و تبرزين بزد گردنش * به خاك اندر افگند بىجان تنش