الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
111
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
خالى شود . » همان شب يا فرداى آن باز عبداللَّه بن عبّاس آمد و گفت : « اى پسر عمو ! من خيلى مىكوشم كه شكيبا باشم ولى نمىتوانم ، چون سخت بيمناكم كه نابود و ريشهكن گردى . زيرا عراقيان گروهى فريبكارند . به ايشان نزديك مشو . در همين شهر بمان ، چون تو سرور اهل حجازى و اگر اهل عراق ، به گمان خود ، خواهان شما هستند ، به ايشان بنويس كه دشمنشان را برانند ، آنگاه تو نيز نزد آنها برو . اگر ناگزير نمىخواهى در اينجا بمانى به يمن برو ، زيرا آن سرزمين برج و بارو و درّههاى فراوان دارد و سرزمينى پهناور و گسترده است . شيعيان پدرت نيز در آنجا هستند . در عين حال از مردم دورى و از همان جا به آنان نامه مىنويسى و پيك مىفرستى و مبلّغانت را پخش مىكنى . اميدوارم كه در آن صورت ، به سلامتى براى شما همان وضعيّتى پيش آيد كه دوست مىدارى . » فرمود : « اى پسر عمو ! به خدا سوگند ! البتّه مىدانم كه تو خيرخواه و دلسوز منى ولى من تصميم خود را گرفتهام و عزم حركت دارم . » گفت : « اگر ناگزير بايد به روى ، زنان و كودكان را مبر ، زيرا به خدا سوگند ! مىترسم كه همانند عثمان ، پيش چشمان زن و فرزندانت كشته شوى . با خالىكردن حجاز براى ابن زبير و بيرونرفتن از آن چشم او را روشن مىكنى ، زيرا اكنون با وجود تو كسى به او نمىنگرد . به خدا سوگند ! اگر مىدانستم كه اگر مو و پيشانىات را چنان بگيرم كه مردم گرد من و تو را بگيرند و تو حرفم را گوش خواهى داد ، البتّه چنين مىكردم . » « 1 » ابومخنف گويد : حسين بن على و عبداللَّه بن زبير در مكّه ( مسجد الحرام ) ايستاده بودند . در اين هنگام ، ابن زبير به حسين عليه السلام گفت : « اى پسر فاطمه ! نزديك بيا » و سر در گوش آن حضرت كرد و چيزى گفت . آنگاه امام عليه السلام رو به ما كرد و فرمود : « آيا مىدانيد پسر زبير چه مىگويد ؟ » گفتيم : « خدا ما را فدايت سازد ، نمىدانيم . » فرمود : « مىگويد ، در همين مسجد بمان تا مردم را برايت گرد آورم . به خدا سوگند ! اگر در يك وجبى بيرون
--> ( 1 ) - أنساب الأشراف ، 3 / 161 .