الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
102
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
من به شرابخوارى كسى است كه در ريختن خون مسلمانان به شدّت زيادهروى مىكند و نفوسى را كه خدا حرام شمرده به ناحقّ مىكشد و به حرام خون مىريزد و از روى كينه و دشمنى و بدگمانى مردم را مىكشد و چنان سرگرم بازى است كه گويى هيچ كار زشتى نكرده است . » ابنزياد گفت : « اى گنهكار ! هواى نفس چيزى را به تو وعده داد كه خدا نمىخواست و ترا شايستهاش نديد . » مسلم گفت : « اى پسر زياد ! پس چه كسى شايسته است ؟ » گفت : « امير المؤمنين ، يزيد ! » گفت : « ستايش در همه حال مخصوص خداست . ما به داورى خداوند ميان ما و شما راضى هستيم . » گفت : « گويا پنداشتهاى كه در حكومت سهمى داريد ؟ » گفت : « به خدا سوگند ! گمان نيست ، بلكه يقين است . » گفت : « خدا مرا بكشد ، اگر تو را به گونهاى نكشم كه در اسلام هيچ كس چنان كشته نشده باشد . » گفت : « البتّه تو شايستهترين كس براى پديدآوردن چيزهايى در اسلام هستى كه [ تاكنون ] وجود نداشته است . البتّه تو از كشتار زشت و بريدن گوش و بينى ناشايسته و عمل به سيرت ناپاك و غلبهء ددمنشانه ، فروگذار نمىكنى كه در اينها هيچ كس از مردم شايستهتر از تو [ براى چنين اعمالى ] نيست ! » در اين هنگام ابنزياد شروع به ناسزاگويى كرد و به حسين و على عليهما السلام و مسلم دشنام مىداد و مسلم لب فرو بسته بود . سپس گفت : « او را بر بام كاخ ببريد و گردن بزنيد و سر و تنش را به دنبال هم به زير افكنيد . » مسلم به چابكى و با شهامت و استوارى تمام نظر به محمّد بن اشعث افكند و گفت : « اى پسر اشعث ! به خدا سوگند ! اگر به من امان نداده بودى ، تسليم نمىشدم ! با شمشيرت در برابر من بايست ! زيرا پيمانت شكسته شده است . » سپس گفت : « اى پسر زياد ! اگر من و تو خويشاوند بوديم ، مرا نمىكشتى ! ابن زياد گفت : « كسى كه پسر عقيل به سر و شانهاش شمشير زده بود ، كجاست ؟ » او را فرا خواندند و ابنزياد گفت : « مسلم را بالاى بام ببر و گردن بزن ! » مسلم هنگام بالارفتن از كاخ تكبير مىگفت و استغفار مىكرد و بر فرشتگان و پيامبران خدا درود مىفرستاد و مىگفت : « بار خدايا ! ميان ما و ميان گروهى كه فريبمان دادند و به ما دروغ گفتند و خوارمان ساختند ، تو داورى فرما ! » سپس اورا به محلّى كه اكنون