ابو القاسم بن حسين رضوى قمى لاهورى / ميرزا حسين النوري الطبرسي

265

رسالة السادة في سيادة السادة ( و البدر المشعشع در احوال ذريه موسى المبرقع للطبرسى ) ( فارسى )

مساهله و حيله و عذر مىكرد ، سلطان هيچ حيله قبول نكرد دفعتا به امر سلطان از بالاى بام زينب كذّابه را در بركه القا كردند « 1 » ، و همهء درندگان زير آماده بودند بر دهانهاى خود كذّابه را گرفته پاره‌پاره نموده ، هريكى از اقوياى درندگان او را به طرفة العين خوردند ، و اثرى از او در زمين نينداختند ، و به تكبيرات و صلوات بر آل محمّد آوازها به فلك الافلاك رسيدند « 2 » . مقدّس اردبيلى و غير او فرمودند : كه اين قصّه از متواترات مىباشد « 3 » . اشكال : چگونه جايز باشد كه امام معصوم خون ناحقّى كند ، غاية ما في الباب فسق زينب بود نه كفر ؟ جواب اجمالى : آن‌كه ادّعاى انتساب خود به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله و زوج بتول عليها السّلام بهتان و افتراء كفر مىباشد ، زينب زيرا كه اتّهام سيد الرسل و خير البشر و قذف او كرد ، و آن‌كس كه شتم و فحش و قذف مادران خود الى النبي و الأئمّة الأطهار نمايد ، هرآينه آنها را متّهم به فواحش ساخت ، پس خون او مباح به هر سامع ، و او واجب القتل مىباشد ، امّا زينب كذّابه يكى تكذيب امام موجود معصوم مشافهتا ، ديگر اسناد فحش إلى النبى و على عليهم السلام كرد ، واجب القتل شد ، لهذا او را لقمة السباع گردانيد ، تا حقّ و باطل به صورت اعجاز در انظار ظاهر گردد .

--> ( 1 ) در حديث ندارد كه زينب كذّابه را در بركه انداخته باشند ، بلكه در حديث دارد كه مادر متوكّل شفاعت كرد ، و او را در بركه نينداختند . ( 2 ) بحار الأنوار 50 : 149 - 150 ح 35 . ( 3 ) اين حكايت را شيخ حرّ عاملى در اثبات الهدات نقل نموده ، و علامه مجلسى از كتاب خرائج قطب راوندي نقل نموده است .