العلامة المجلسي
354
عين الحيات ( فارسى )
و به روايت ديگر منقول است كه : روزى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام زنى را ديدند كه مشك آبى بر دوش دارد و مىبرد ، مشك را از او گرفتند و با او رفتند به آنجائى كه او مىخواست برساند ، و در راه احوال او را سؤال نمودند ، گفت : على بن ابى طالب شوهر مرا به بعضى از سرحدها فرستاد و او كشته شد ، و يتيمى چند نزد من گذاشته ، و من چيزى ندارم و مضطر شدهام ، و خدمت مردم مىكنم ، حضرت برگشتند ، و در آن شب اضطراب داشتند تا صبح ، و چون صبح شد زنبيل بزرگى پر از آرد و گوشت و خرما و انواع طعامها كردند و رو به خانهء آن زن روان شدند ، بعضى از اصحاب التماس كردند كه به ما دهيد همراه شما بياوريم ، فرمود : كسى حامل وزر من در آخرت نخواهد بود . چون به خانهء آن زن رسيدند در را كوفتند ، زن گفت ، كيست ؟ فرمود كه ، من آن بندهام كه ديروز مشك را براى تو برداشتم در را بگشا كه براى اطفال تو چيزى آوردهام ، آن زن گفت : خدا از تو راضى شود و ميان من و على بن ابى طالب حكم كند ، چون در را گشود حضرت فرمودند : مىخواهم من كسب ثواب بكنم ، يا بگذارد من خمير كنم و نان بپزم و تو اطفال را محافظت نما ، يا من اطفال را محافظت نمايم و تسلّى كنم تو نان بپز ، گفت : من در نان پختن صاحب وقوفترم شما اطفال را نگهدارى كنيد . پس آن زن آرد را خمير كرد ، و حضرت گوشت را پختند ، و گوشت و خرما و غير آن لقمه مىكردند و به دهان اطفال مىگذاشتند ، و هر لقمهاى كه به ايشان مىدادند مىفرمودند كه : اى فرزند على بن ابى طالب را حلال كن ، و چون خمير برآمد زن گفت كه : اى بندهء خدا بيا و تنور را برافروز ، حضرت متوجّه برافروختن تنور شدند ،