العلامة المجلسي

26

عين الحيات ( فارسى )

هديه ، حضرت فرمود : يا على اين درهم را بگير و براى من جامه‌اى بخر كه بپوشم ، حضرت به بازار رفتند ، و با آن دوازده درهم پيراهنى خريدند ، و به نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آوردند ، حضرت فرمودند ، يا على جامه‌اى از اين پست‌تر مرا خوش‌تر مىآيد ، گمان دارى كه صاحبش پس بگيرد ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند : ببينم شايد راضى شود به بازار رفتند ، و گفتند : حضرت رسول اين جامه را نپسنديده ، و جامه‌اى از اين كم‌قيمت‌تر مىخواهند اگر راضى هستى جامه را بگير و زر را بده ، آن مرد راضى شد و زر را داد . حضرت آن را به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آوردند ، و جناب مقدّس نبوى با آن حضرت به اتّفاق متوجّه بازار شدند ، در عرض راه كنيزكى را ديدند كه نشسته است و گريه مىكند ، حضرت رسول از او پرسيدند سبب گريهء تو چيست ؟ گفت : يا رسول اللّه صاحب من چهار درهم به من داد كه براى او چيزى بخرم گم كردم ، و اكنون از ترس به خانه نمىتوانم رفت ، حضرت چهار درهم به او دادند ، و فرمودند : به خانهء خود برگرد ، و به بازار تشريف بردند ، و پيراهنى به چهار درهم خريدند و پوشيدند ، و حمد الهى فرمودند . و چون از بازار بيرون آمدند مرد عريانى را ديدند كه مىگويد : هركه بر من جامه بپوشاند حق تعالى از جامه‌هاى بهشت بر او پوشاند ، حضرت آن پيراهن را كندند و به سائل دادند ، و به بازار برگشتند ، و پيراهن ديگر به چهار درهم خريدند و پوشيدند ، و حمد الهى فرمودند ، و به جانب منزل روان شدند ، در عرض راه ديدند همان كنيزك نشسته است از او پرسيدند چرا به خانه نرفته‌اى ؟ گفت : يا رسول اللّه دير كرده‌ام مىترسم مرا بزنند ، حضرت فرمودند : پيش باش و راه خانه را به من بنما تا بيايم و تو را شفاعت كنم ، حضرت رفتند تا بر در خانهء ايشان ايستادند ، و فرمودند : السّلام عليكم اى اهل خانه ، ايشان جواب نگفتند ، بار ديگر فرمودند