العلامة المجلسي

36

عين الحيات ( فارسى )

رحلت نمايم عبا را بر روى من بكش ، و بر سر راه عراق بنشين ، و چون قافله پيدا شود نزديك برو و بگو ابو ذر كه از صحابهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله است وفات يافته . دختر گفت كه : در اين حال جمعى از اهل ربذه به عيادت پدرم آمدند و گفتند : اى ابو ذر چه آرزو دارى ؟ و از چه شكايت دارى ؟ گفت : از گناهان خود ، گفتند : چه چيز خواهش دارى ؟ گفت : رحمت پروردگار خود مىخواهم ، گفتند : آيا طبيبى مىخواهى كه براى تو بياوريم ؟ گفت : طبيب مرا بيمار كرده ، طبيب خداوند عالميان است ، درد و دوا از اوست . دختر گفت كه : چون نظر وى بر ملك موت افتاد گفت : مرحبا به دوستى كه در هنگامى آمده است كه نهايت احتياج به او دارم ، رستگار مباد كسى كه از ديدار تو نادم و پشيمان گردد ، خداوندا مرا زود به جوار رحمت خويش برسان ، به حقّ تو سوگند كه مىدانى هميشه خواهان لقاى تو بوده‌ام ، و هرگز كاره مرگ نبوده‌ام . دختر گفت كه : چون به عالم قدس ارتحال نمود ، عبا بر روى او كشيدم ، و بر سر راه قافلهء عراق نشستم ، جمعى پيدا شدند به ايشان گفتم كه : اى گروه مسلمانان ابو ذر مصاحب حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وفات يافته ، ايشان فرود آمدند و بگريستند ، و او را غسل دادند ، و كفن كردند ، و بر او نماز گذارده دفن كردند ، و مالك اشتر در ميان ايشان بود ، و مرويست كه مالك گفت كه : من او را در حلّه‌اى كفن كردم كه با خود داشتم ، و قيمت آن حلّه چهار هزار درهم بود . دختر گفت كه : من چنين بر سر او مىبودم ، و نمازى كه او مىكرد مىكردم ، و روزه‌اى كه او مىداشت به‌جا مىآوردم ، شبى نزد قبر او خوابيده بودم ، او را به خواب ديدم كه قرآن در نماز شب مىخواند ، چنانچه در حال حيات مىخواند ، به او گفتم كه : اى پدر خداوند تو با تو چه كرد ؟ گفت : اى دختر نزد پروردگار كريمى رفتم ، او از من خوشنود شد ، و من از وى راضى شدم ، كرمها فرمود و مرا گرامى