العلامة المجلسي

93

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )

گرفته بودى ، و از ايشان طلب يارى كردم ، همه وعدهء يارى كردند ، و چون صبح شد هيچ يك به نصرت من نيامدند ، بسى محنتها از ايشان كشيدم و قصّهء من مثل قصّهء هارون بود در ميان بنى اسرائيل كه با موسى گفت : كه به درستى كه قوم تو مرا ضعيف گردانيدند و نزديك بود كه مرا بكشند ، پس صبر كردم از براى خدا ، و آزارى چند كشيدم كه هيچ وصى پيغمبرى از امت آن پيغمبر مثل آن نكشيده ، تا آن كه مرا شهيد كردند به ضربت عبد الرحمن بن ملجم . پس حضرت امام حسن - عليه السلام - برخيزد و شكايت كند كه اى جدّ بزرگوار چون خبر شهادت پدرم به معاويه رسيد ، زياد ولد الزنا را با صد و پنجاه هزار كس به جانب كوفه فرستاد كه من و برادرم حسين و ساير برادران و اهالى را بگيرند تا بيعت كنيم با معاويه ، و هر كه قبول نكند گردنش را بزنند و سرش را براى معاويه بفرستد . پس به مسجد رفتم و خطبه خواندم و مردم را نصيحت كردم ، و ايشان را به جنگ معاويه خواندم به غير از بيست كس كسى جواب نگفت ، پس رو به آسمان كردم و گفتم : خداوندا تو گواه باش كه ايشان را دعوت كردم و از عذاب تو ترسانيدم و امر و نهى كردم و ايشان مرا يارى نكردند و در فرمانبردارى من مقصّر شدند ، خداوندا ، تو بفرست بر ايشان بلا و عذاب خود را ، پس از منبر فرود آمدم ، و ايشان را گذاشتم و به جانب مدينه روان شدم . پس آمدند به نزد من و گفتند : اينك معاويه لشكرها را به انبار و كوفه فرستاده و مسلمانان را غارت كرده‌اند و زنان و اطفال بى گناه را كشته‌اند ، بيا تا با ايشان جهاد كنيم . پس گفتم به ايشان ، كه شما را وفايى نيست ، و جمعى با ايشان فرستادم و گفتم : كه به نزد معاويه خواهيد رفت و بيعت مرا خواهيد شكست و مرا مضطر خواهيد كرد كه با معاويه صلح كنم ، آخر نشد به غير آنچه من ايشان را خبر داده بودم . پس برخيزد امام معصوم مظلوم شهيد حسين بن على - عليهما السلام - با خون خود خضاب كرده با جميع شهدايى كه با او شهيد شدند ، پس چون حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - نظرش بر او افتد بگريد و جميع اهل آسمانها و زمينها به گريه آن حضرت گريان شوند ، و حضرت فاطمه نعره‌اى بزند كه زمين بلرزد ، و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - و امام حسن - عليه السلام از جانب راست حضرت