العلامة المجلسي

61

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )

اگر ميل دارى كه حق تعالى و حضرت مسيح و مريم - عليها السلام از تو خشنود گردند و حضرت امام حسن بديدن تو آيد ، پس بگو « أشهد أن لا إله الّا اللّه ، و أنّ أبى محمّدا رسول الله » . پس چون به اين دو كلمهء طيّبه تلفّظ نمودم ، حضرت سيدة النّساء مرا به سينهء مبارك خود چسبانيد و دلدارى فرمود و گفت اكنون منتظر آمدن فرزندم باش كه من او را به سوى تو مىفرستم . پس بيدار شدم و آن دو كلمهء طيبه را بر زبان مىراندم و انتظار ملاقات گرامى آن حضرت را مىبردم ، چون شب آينده در آمد و خواب رفتم ، خورشيد جمال آن حضرت طالع گرديد ، گفتم اى دوست من ، بعد از آن كه دلم را اسير محبّت خود گردانيدى چرا از مفارقت جمال خود مرا چنين جفا دادى ؟ فرمود : كه دير آمدن من به نزد تو نبود مگر براى آن كه تو مشرك بودى ، اكنون كه مسلمان شدى هر شب به نزد تو خواهم بود تا آن زمان كه خدا ما و تو را به ظاهر به يكديگر برساند ، و اين هجران را به وصال مبدل گرداند . پس از آن شب تا حال يك شب نگذشته است كه درد هجران مرا ، به شربت وصال دوا نفرمايد . بشر بن سليمان گفت كه چگونه در ميان اسيران افتادى ؟ گفت مرا خبر داد حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - در شبى از شبها كه در فلان روز جدّت لشكرى به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد ، پس خود از عقب ايشان خواهد رفت تو خود را در ميان كنيزان و خدمتكاران بينداز به هيأتى كه تو را نشناسند و از پى جدّ خود روانه شو و از فلان راه برو ، چنان كردم ، طليعه لشكر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير كردند ، و آخر كار من آن بود كه ديدى ، و تا حال كسى به غير از تو ندانسته است كه من دختر پادشاه رومم . و مرد پيرى كه در غنيمت ، من به حصّهء او افتادم از نام من سؤال كرد ، گفتم نرجس نام دارم ، گفت اين نام كنيزان است . بشر گفت كه اين عجب است كه تو از اهل فرنگى و زبان عربى نيك مىدانى . گفت بلى از بسيارى محبّتى كه جدّم نسبت به من داشت ، و مىخواست مرا بر ياد گرفتن آداب حسنه بدارد ، زن مترجمى را كه زبان فرنگى و زبان عربى هر دو