السيد مرتضى العسكري ( مترجم : سردارنيا )

26

خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى )

سرانجام به آنجا بازگشت ، و دور از چشم مردم راه مسجد را در پيش گرفت و خود را در گوشه‌اى پنهان ساخت . شب هنگام « عمر » وارد مسجد شد ، ولى علقمه بر اثر تاريكى هوا ، شخص تازه وارد را درست تشخيص نمىداد ، اما با توجه به وجود شباهتى بين خالد بن وليد كه از دوستان علقمه بشمار مىرفت و شخص عمر ، چنين گمان برد كه اين تازه وارد بايد خالد باشد ، پس سر صحبت را با او باز كرد و در ضمن آن از او پرسيد : - كه بالاخره از كار بر كنارت كرد ؟ ! عمر كه گوئى علقمه را شناخته متوجه اشتباه او شده بود قافيه را نباخت و براى اينكه چيزى دستگيرش شود زيركانه بجاى خالد جواب داد : - آرى همينطور است ! علقمه با لحنى متأثر گفت : - معلوم است ، چيزى نيست بجز چشم زخم و حسد ، اين ستم از راه حسادت به تو رفته است ! عمر موقع را مناسب دانسته موذيانه از علقمه پرسيد : - كمك ميكنى تا از عمر انتقام خود را بگيريم ؟ ! علقمه شتابزده جواب داد : - پناه مىبرم به خدا ، عمر بر ما حق فرمانبردارى دارد ، و ما مجاز نيستيم كه عليه او كارى انجام داده به مخالفتش برخيزيم ! ! سرانجام عمر ، يا به گمان علقمه خالد ، برخاست و از مسجد بيرون رفت . روز بعد خليفه آمادهء پذيرائى از مردم گرديد ، در همين هنگام خالد بهمراهى علقمه وارد شده كنار يكديگر نشستند . پس از مدتى عمر در يك فرصتى مناسب روى به علقمه كرده پرسيد : - خوب علقمه ! آن حرفها را تو با خالد در ميان گذاشتى ؟ علقمه كه از سئوآل عمر گيج شده بود ، پس از اندكى مكث به ياد حرفهاى ديشبش با خالد افتاد ، پس به تندى روى به خالد كرده با صداى بلند از او پرسيد : - ابو سليمان ! تو چيزى به او گفته‌اى ؟ خالد جواب داد : - واى بر تو . قسم به خدا كه پيش از اين ديدار ، من او را نديده‌ام . آنوقت موضوع را به فراست دريافته در دنبال خود گفت : ببينم نكند تو اين مرد - و اشاره به خليفه - را پيش از ديدار با من ديده و بجاى من گرفته باشى ؟ ! علقمه جواب داد :