السيد مرتضى العسكري ( مترجم : محمد جوادى كرمى )
69
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى )
مستشار و همراز ، « ابن أثال » « 1 » نصرانى را طبيب ويژه و « اخطل » « 2 » نصرانى را شاعر
--> ( 1 ) . هنگامى كه معاويه بر آن شد تا براى يزيد بيعت بگيرد و متوجه شد كه مردم شام به « عبدالرحمنبن خالدبن وليد » گرايش دارند ، به طبيب خود « ابناثال » دستور داد تا عبدالرحمن را مسموم كند و به او وعده داد كه ماليات يك سال او را ببخشد و كارگزار ماليات حمصاش گرداند ، و او چنان كرد و معاويه نيز به وعدهاش عمل نمود و بعد ، خالد پسر عبدالرحمن يا مهاجر برادر زاده او وى را بكشت . مراجعه كنيد : اغانى ، ج 15 ص 12 - 13 . تاريخ طبرى ، ج 2 ص 82 - 83 . ابناثير ، ج 3 ص 378 ، و يعقوبى ، ج 2 ص 223 . ( 2 ) . ابو مالك غياثبن غوث اخطل از نصاراى تغلب ، در اوايل خلافت عمر به دنيا آمد و در سال 59 هجرى فوت كرد . جاحظ در البيان و التبيين ( 1 / 86 ) درباره سبب نزديكى او به امويان يادآور شده كه : « معاويه مىخواست انصار را هجو و عيبجوئى كند ، چون بيشتر آنها از ياران علىبن ابىطالب بودند و نظر معاويه را درباره خلافت نمىپذيرفتند ؛ لذا پسرش يزيد از « كعببن جعيل » خواست تا انصار را هجو كند كه او نپذيرفت و گفت : « ولى من تو را به جوانى نصرانى از خودمان راهنمائى مىكنم كه زبانش غوغا مىكند و از هجو آنها باكى ندارد ، و اخطل را به او معرفى كرد » . و در اغانى ( 13 / 142 ) از قول كعببن جعيل گويد : « يزيدبن معاويه به من گفت : « پسر حسّان ، عبدالرحمنبن حكم را رسوا كرده و ما را نيز - چون او با زوجه ابن حكم ارتباط داشت - پس تو هم انصار را هجو كن ! » گفتم : « آيا مرا به شرك بازمىگردانى و مىخواهى قومى را كه به رسول خدا يارى رسانده و او را پناه دادند ، هجو كنم ؟ ولى جوانى نصرانى از خودمان را به تو معرفى مىكنم . . . » و در روايت ديگرى گويد : « معاويه در نهان از كعب خواست تا انصار را هجو كند او اخطل را به وى معرفى كرد و اخطل آنها را هجو نمود و در شعر او آمده است : « ذهبت قريش بالمكارم و العلا * و اللّؤم تحت عمائم الأنصار » قريش همه مكارم و برترىها را از آن خود كرد . و همه پستىها در زير عمامههاى انصار است ! » . و در ص 147 گويد : « انصار از معاويه خواستند تا اخطل را به آنها واگذارد و او گفت : « زبانش در اختيار شما باشد ، جز آنكه پسرم يزيد او را پناه داده است ! » و در نهان به يزيد گفت : « من به اين قوم چنين و چنان گفتهام و اكنون تو او را پناه بده ! . . . » و در ج 8 ص 299 گويد : درباره او گفتهاند : « نصرانى كافرى بود كه مسلمانان را هجو مىكرد و با جبّه خز و حرز خز و زنجير و صليب طلاى آويخته در گردن و ريش آلوده به خمر وارد دربار مىشد و بدون اجازه نزد عبدالملك مروان مىرفت ! » و در ج 16 ص 68 گويد : « نديم و هم پياله شراب يزيد بود » . .