السيد مرتضى العسكري ( مترجم : زنجانى ، سردارنيا )

699

عبد الله بن سبأ وأساطير أخرى ( عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى ) ( فارسى )

واى بر من از آنچه روزگار به من غم و اندوه وارد كرده . اى سگ‌ها ! لختى از تعقيب من پا نگهداريد و سخن مرا بشنويد و باور كنيد . اگر خواب مرا فرا نگرفته بود ، هرگز نمىتوانستيد به من دست بيابيد يا ميمرديد و يا از من دور مىشديد . من زبون و يا ترسو نيستم ، و يا كسى كه با ناراحتى و ترس در مقابل دشمن عقب‌نشينى كند . و ليكن قضا و قدر خداوند است كه صاحب نيرو و قدرت را خوار و ناتوان مىسازد . « 1 » شبيب گويد بالاخره آن دو سگ خود را به نسناس رسانيده و او را گرفتند . 2 ) حمّوى در « معجم البلدان » اين داستان را از قول شبيب با تفصيل بيشتر چنين روايت مىكند كه شبيب گفت : من در « شحر » به خانلهء مردى از خاندان « مهره » كه رئيس و مورد احترام آن محل بود وارد گرديده و چند روزى مهمان وى بودم و از هر درى سخن مىگفتم ، ضمناً من در بارهء نسناس و چگونگى آن از وى سؤال نمودم گفت : آرى نسناس در اين منطقه وجود دارد و ما صيدش مىكنيم ، و گوشتش را مىخوريم . و افزود كه : نسناس حيوانى است داراى يك دست و يك پا و تمام اعضاى او يعنى گوشش و چشمش يكى بيشتر نيست و نيم صورت دارد . شبيب گويد : من گفتم به خدا سوگند دوتت دارم چنين حيوانى را خودم از نزديك ببينم . او به غلام‌هايش دستور داد كه نسناسى شكار كنند . روز بعد ديدم غلام‌ها حيوانى را گرفته‌ان كه صورتش مانند صورت انسان بود ، ولى نه تمام صورت ، بلكه نصف صورت و داراى يك دست بود كه آن هم ازسينه‌اش آويزان بود ، و همچنين داراى يك پا بود .

--> ( 1 ) . الويل لى مما به دهانى * دهرى من الهموم و الاحزان قفا قليلًا ايها الكلبان * و استمعا قولى و صدقانى نكما حين تحاربانى * الفيتما حضرا عدنانى لولا سباتى ما ملكتمانى * حتى تموما او تفارقانى لست بخوار و لا جبان * و لا بنكس رعش الجنان لكن فضاء الملك الرحمان * يذل ذا القوة و السطان