السيد مرتضى العسكري ( مترجم : زنجانى ، سردارنيا )
407
عبد الله بن سبأ وأساطير أخرى ( عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى ) ( فارسى )
آنان به نزديكى محل مأموريت خويش رسيدند ، طليحه و برادرش كه براى ارزيابى لشكر مسلمانان از ميان قبيلهشان بيرون آمده بودند ، تصادفاً به آنان برخوردند و جنگى ميان آنها در گرفت كه در اثر آن عكاشه و ثابت به دست طليحه و برادرش كشته شدند . و طليحه در آن جا اشعارى سرود و در ضمن آن چنين گفت : چون قيافهء آنان را ديدم به ياد برادرم افتادم و يقين كردم كه من خون برادرم را خواهم گرفت و گرفتم انتقام برادرم را ، در آن شبى كه ، ابن اقرم و عكاشه غنمى را به خاكها كشاندم و رفتم . طبرى از ابن كلبى نقل مىكند خالد با لشكر خويش مىآمد تا از كنار نعش افتادهء ثابت گذشتند و بدون توجّه از روى آن عبور نمودند و جسد وى در زير پاى اسبهاى آنان پايمال گرديد ، اين جريان براى مسلمانان سخت گران آمد سپس جنازهء عكاشه را ديدند در اين جا مسلمانا بى اختيار داد زدند و گريهكنان گفتند كه اينك دو بزرگ مرد مسلمان و دو قهرمان نيرومند اسلام به قتل رسيدهاند . طبرى در يك روايت ديگر اضافه مىكند كه چون خالد داد و فرياد لشكريانش را ديد براى تسكين خاطر آنان گفت آيا مىخواهيد شما را به سوى قبيلهء بزرگى ببرم كه تعدادشان زياد ، شوكتشان استوار ، در دين و آيينشان پايدار ، و حتّى احدى از آنان هم از اسلام برنگشته است ؟ ! ! ! لشكريان گفتند اين كدام قبيله است ؟ و چه نيكو قبيلهاى ؟ ! خالد گفت قبيلهاى كه به شما معرفى كردم قبيلهء طى مىباشد . لشكريان گفتار خالد را پسنديدند و دعايش نمودند ، آن گاه خالد با لشكريانش به سوى قبيلهء طى برگشت و در ميان آنان فرود آمد . بنا به روايت ديگرى كه آن را نيز طبرى آورده است ، « عدى » كه از سرشناسان قبيلهء طى است به خالد پيغام فرستاد كه با لشكريانش به سوى قبيلهء وى حركت كند و در ميان آنان مدّتى اقامت نمايد تا وى به عشاير و طوايف طى اطلاع دهد و يك لشكر مجهّزتر از لشكر موجود خالد فراهم سازد سپس به سوى دشمن حركت كنند خالد پيشنهاد عدى را