ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

79

معجم البلدان ( فارسى )

تطالع من وادى الكلاب كانّها * و قد انجدت منه فريدة ربرب « 1 » نصر گويد : جمران كوهى سيه فام ميان يمامه و فيد در سرزمين تميم يا نمير پسر عامر است . بو زياد گويد : جمران كوهى است كه بنى حنيفه هنگام گريختن از جنگ روز نشناش از آنجا گذشتند و آن جنگى بود كه ميان ايشان و بنى عقيل رخ داد . پس شاعرشان چنين سرود : و لو سئلت عنّا حنيفة اخبرت * بما لقيت منّا بجمران صيدها « 2 » جمره [ ج ر ] پيش از اين گفتيم كه جمره به معنى سنگ است . جمره جايگاه رمى جمرات در منى است و آن را « جمرة العقبه » يا جمرهء بزرگ نيز مىنامند زيرا كه در روز نحر ، آن را سنگباران مىكنند . داودى گويد : جمرهء عقبه در پايان منى در پشت مكه قرار دارد ، نخستين جمرهء منى و جمرهء ميانه هر دو بالاتر از مسجد خيف ، در پشت مكه هستند و جمرهء عقبه خوانده نمىشوند . من سبب سنگباران جمرها را نيز در واژهء كعبه بيان داشته‌ام . جمريس [ ج ] ( با راء و سين بىنقطه ) : ديهى در صعيد در باختر نيل در كشور مصر است . جمز [ ج ] نام آبى نزديك حبوتن ميان يمامه و يمن است كه خود بخشى از يمن به شمار مىرود . ابن مقبل گويد : ظلّت على الشّوذر الاعلى و امكنها * اطواء جمز على الارواء و العطن « 3 » [ 118 ] جمع [ ج ] ( با هم بودن ، ضد جدا بودن ) : همان مزدلفه و همان قزح و همان مشعر است . از آنش جمع خواندند كه حاجيان در آن گرد آيند . ابن هرمه چنين مىسرايد : سلا القلب الّا من تذكّر ليلة * بجمع و اخرى اسعفت بالمحصّب و مجلس ابكار كانّ عيونها * عيون المها انضين قدّام ربرب « 4 » ديگرى نيز گويد : تمنّى ان يرى ليلى بجمع * ليسكن قلبه مما يعانى فلمّا ان رآها حوّلته * بعادا فتّ فى عضد الامانى اذا سمح الزّمان بها و ضنّت * علىّ فاىّ ذنب للزّمان « 5 » جمع [ ج ] نيز دژى در درهء موسى ( ع ) در كوهستان « شراة » نزديك « شوبك » است . جمل [ ج م ] ( بر وزن جمل به معنى شتر ) : « بئر جمل » در حديث بوجهم در مدينه آمده است . « لحى جمل » [ ل ى ج م ] جايگاهى ميان مكه و مدينه مىباشد كه به مدينه نزديكتر است . در آنجا است كه پيامبر ( ص ) در حجة الوداع حجامت كرد . لحى جمل [ ل ى ج م ] جايگاهى ميان نجران و تثليث در كناره جادهء حضر موت به مكه است . لحى جمل [ ل ى ج م ] جايگاهى ميان مدينه و فيد است كه از آنجا تا فيد ده فرسنگ باشد . لحيا جمل [ ل يا ج م ] ( به صورت تثنيه ) : دو كوه در يمامه در سرزمين قشير باشد . عين جمل [ ع ج م ] آبى است نزديك كوفه و نامش را از شترى كه در آن آب مرد ، گرفته است يا آن كه به مردى نسبت يافته كه جمل نام

--> ( 1 ) . قربان كردن يك شتر به گردن من باشد اى ابو حردب و ياران كه شب تاريك را از بيابان جمران ( حمران ) بگذرد و به درهء كلاب برسد و از « فريدهء ربرب » بالا برود . اين سه بيت در چ ع ، ج 2 ، ص 334 با ترتيبى دگرگون : 3 - 1 - 2 و تغيير برخى از واژگان تكرار شده است . ( 2 ) . اگر از حنيفه دربارهء ما بپرسند كه از ما بر سر او چه آمده است به ايشان خبر خواهد داد . ( 3 ) . بر شوذر بالا سايه افكند و او را به كوره راه « جمز » راه داد . ( 4 ) . دل بجز از ياد آن شب در « جمع » خسته شده است كه در « محصب » پذيرائى مىشد و . . . . . ( 5 ) . آرزو داشت ليلى را در « جمع » ببيند تا دلش آرام بگيرد . پس چون او را ديد اميدهايش را به يأس تبديل كرد . اگر روزگار فرصت دهد و ليلى خست كند گناه روزگار چيست ؟ مانند اين شعر در ج 2 ، ص 650 ، س 14 نيز هست .