ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
75
معجم البلدان ( فارسى )
ساختمان به معنى كمبود آن است مانند آنچه گويند « اشكيته » يعنى شكايت او را رفع كردم و « اعجمت الكتاب » به معنى اين است كه « عجمهء » آن و گنگى آن را بر طرف كردم ، و در لغت همانند بسيار دارد . جماء كوهى كوچك در سه ميلى مدينه در بخش عقيق به طرف « جرف » است . بو القاسم محمود پسر عمر گويد : جماء كوهى كوچك در مدينه است . كه آن را « جبيل » خواندند زيرا كه در آنجا دو كوه است و اين كوه از آن يكى كوتاهتر است سپس آن را « جماء » گفتند . در كتاب بو الحسن مهلبى « جماء » نام تپهاى سياه است . او گويد : آنجا دو جماء ( - تپه ) در سمت راست راه كه از مدينه به مكه روند وجود دارد . حسان ثابت گويد : و كان باكناف العقيق و بيده * يحطّ من الجمّاء ركنا ململما « 1 » در كتاب احمد پسر محمد همدانى آمده است : در مدينه سه جماء وجود دارد : 1 - جماء تضارع « 2 » كه از « قصر ام عاصم » و « چاه عروه » و آن سامانها جريان مىيابد . احيحه پسر جلاح دربارهء آن چنين مىسرايد : انّى و المعشر الحرام و ما * حجّت قريش له و ما نحروا لا آخذ الخطّة الدّنية ما * دام يرى من تضارع حجر « 3 » و از آن است « مكيمن الجماء » كه سعيد پسر عبد الرحمن دربارهء آن چنين مىسرايد : عفا مكمن الجمّاء من امّ عامر * فسلع عفا منها فحرّه واقم « 4 » [ 112 ] 2 - جماء ام خالد كه بر قصر محمد پسر عيسى جعفرى و پيرامن آن مىگذرد و ريشهء آن از خانههاى اشعث از مردم مدينه و كاخ يزيد پسر عبد الملك پسر مغيرهء نوفلى است ، و « فيفاء الخبار » نيز جماء ام خالد است . 3 - جماء العاقر كه ميان آنجا و جماء ام خالد ميدانى است و اين يكى بر كاخهاى جعفر پسر سليمان و پيرامن آن مىگذرد . بو قطيفه در شعر خود يكى از اين سه جماء را خواسته كه مىگويد : القصر فالنّخل فالجمّاء بينهما * اشهى الى القلب من ابواب جيرون الى البلاط فما حازت قرائنه * دور نزحن عن الفحشاء و الهون قد يكتم النّاس اسرارا و اعلمها * و ليس يدرون طول الدّهر مكنونى « 5 » جماجم [ ج ج ] جماجم جمع جمجمه به معنى كاسهاى چوبين است . دير جماجم نام جايگاهى است كه در واژهء « دير » ياد خواهد شد . بو عبيده گويد : از آنش بدين نام خوانند كه در آنجا قدحهاى چوبين مىسازند . جمجمه نيز به معنى چاهى است كه در باتلاق مىكنند و مىتواند آن سرزمين بدين نام خوانده شود . جماجم [ ج ج ] اين وزن براى تكثير و مبالغه است . « ذو جماجم » از آبهاى « عمق » است كه يك روز راه از آن فاصله دارد . گاه آن را به فتح جيم خوانند . جماجمو [ ج ج ] مردم جرجان آن را چنين تلفظ كنند و بنويسند . جماجم كوچهاى در گرگان نزديك به خندق است . بدانجا نسبت دارد بو على حسن پسر يحيى پسر نصر جماجمى « 6 » . او از عباس پسر عيسى عقيلى روايت دارد . بو نصر محمد پسر يوسف طوسى از وى روايت كند . كتابهائى نيز تأليف كرده است . جماح [ ج ] ( با حاى بىنقطهء پايانين ) : مصدر « جمح الفرس » « جماحا » و « جموحا » به معنى چموش شدن اسب بر صاحبش است . نام جايگاهى است كه در شعر اعشى آمده است . جمار [ ج ] ( جمع جمره به معنى سنگ است ) : نام جايگاهى در منى است كه سه جمرهء معروف در آنجا مىباشد .
--> ( 1 ) . در پيرامن عقيق و بيداى آنجا ( جماء ) تپهاى گرد آمده است . ( 2 ) . ن . ك : تضارع : چ ع 1 : 852 : 20 . ( 3 ) . هر آنگاه كه از تضارع سنگى بر جاى مانده باشد سوگند به مشعر الحرام و جايگاههاى حج قريش و آنجا كه براى آن قربانى كنند من در آنجا خواهم ماند . چ ع ، ج 1 ، ص 853 ، س 3 . ( 4 ) . زنده باد مكمن الجماء ام عامر و سلع آن و حرهء واقم . ( 5 ) . كاخ و نخلستان و در ميان آنها « جماء » از دروازههاى « جيرون » براى من دلپذيرتر است كه تا « بلاط » و پيرامن آن خانههائى هست كه از فحشاء و پستى گذشتهاند . مردمان اسرارى را پنهان مىكنند و من مىدانم و به روزگار ، كسى از مكنونات دل من آگاه نخواهد شد . ( 6 ) . ش . ش : 915 جماجمى جرجانى . نقل از معجمد .