ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

70

معجم البلدان ( فارسى )

و كنت امرا بالغور منّى زمانة * و بالجلس اخرى ما تعيد و لا تبدى فطورا اكرّ الطّرف نحو تهامة * و طورا اكرّ الطّرف شوقا الى نجد و ابكى على هند اذا ما تباعدت * و ابكى الى دعد اذا فارقت هند « 1 » در اين شعر « الى » را به جاى « با » به كار برده است . يعنى براى هند و وعد هر دو با هم مىگريم . جلصورى [ ج ل ل ص را ] ( با تشديد لام و فتح آن و الف كوتاه پايانين ) : نام دژى در كوههاى هكاريه ( كردستان ) در سرزمين موصل است . جلعب [ ج ل ] ( با عين بىنقطه ) : ريشهء جلعب به معنى مرد بد كردار است كه سخن جلف گويد و زورگو باشد . نام كوهى در بخشهاى مدينه است . برخى آن را [ 104 ] در شعر به صورت تثنيه آورده‌اند ، چنان كه در همانند آن كرده‌اند . ايشان چنين سروده‌اند : سقى اللّه ما حلّت به امّ مالك * من الارض او مرّت عليه جمالها الاهل ارى قومى على النّأى انّنى * سررت و اسبانى قديما فعالها فدى لهم بالوجه امّى و خالتى * و ليلة معدى سمعها و قتالها هم طحطحوا عنّا منولة حقبة * بضرب كأيدى الجردذيد نهالها فما فنيت ضبع الجلعبين تعترى * مصارع قتلى فى التّراب سبالها « 2 » جلعد [ ج ع ] در لغت به معنى جسم پر و سخت است . نام جايگاهى است كه جرير در شعر خود چنين گويد : احلّ اذا شئت الاياد و حزنه * و ان شئت اجراع العقيق و جلعدا « 3 » جلفار [ ج ل ل ] ( با تشديد لام ) : شهرى آباد و پردام در عمان است كه پنير و روغن بسيار آن به شهرهاى همسايه صادر مىشود . جلفار [ ج ] و [ ج ] و [ ج ] [ گلپر ] ديهى از مرو شاهجان است . جلفر [ ج ف ] - [ گلپر ] همان واژهء پيشين با انداخت الف است و هر دو واژه يكى مىباشند و مردم مرو آن را « گلپر » گويند . بو نصر محمد پسر حسن پسر على پسر احمد قزاز جلفرى بدانجا نسبت دارد . او فقيهى فاضل بود . به عراق و شام رفت و استادان بسيار ديد و از ايشان برشنود . از پدر خود بو العباس و جز وى روايت دارد . بو محمد حسين پسر مسعود فراء بغوى از وى روايت مىكرد . پس از سال 463 در گذشت . جلف و قيس [ ج ل ف ] شهرى از بخشهاى بهنسيه در سرزمين مصر است . جلق [ ج ل ل ] ازهرى و جوهرى آن را چنين ضبط كرده‌اند و خود ، واژه‌اى عجمى است و كسانى كه ريشهء عربى براى آن مىخواهند گويند از « جلق رأسه » گرفته شده كه به معنى « حلق رأس » و تراشيدن سر باشد . نام خورهء غوطه است و برخى آن را خود دمشق دانند . و گفته شده است كه « جلق » جايگاهى در ديهى از دمشق باشد . و گويند تنديس زنى در ديهى از دمشق است كه آب از دهانش بيرون مىآيد . اين گفتهء نصر مىباشد . حسان بن ثابت انصارى چنين مىسرايد [ 105 ] : للّه درّ عصابة نادمتهم * يوما بجلّق فى الزّمان الاوّل « 4 » حسان پسر نمير معروف به عرقلهء دمشقى نيز در وصف دمشق و بخشهاى آن در قصيدتى كه به پيروى از قصيدهء بو نواس اهوازى كه گويد : « اجارة بيتينا ابوك غيور » سروده ، صلاح الدين يوسف پسر ايوب را ستوده و به دربار او به مصر برده چنان كه ابو نواس در قصيدهء خصيب كرده بود ، عرقله گويد :

--> ( 1 ) . من كسى بودم كه گاهى در زمين پست ( غور ) و گاه در بلنديها ( جلس ) مىزيستم . گاهى به پستيهاى تهامه و گاهى به بلنديهاى نجد ميل داشتم . هرگاه هند از من دور مىشد براى او مىگريستم و با « دعد » مىگريستم هرگاه هند دور مىشد . ( 2 ) . خداوند سيراب دارد زمينى را كه ام مالك در آن زيست كند يا شترانش از آنجا بگذرند . اى واى آيا روزى من خويشان خود را باز خواهم يافت ؟ زيرا كه رفتار او مرا اسير خود كرده است . مادر و خاله‌ام فداى ايشان باد . شب معدى و جنگ آن ، منوله را با دستهاى جردذيد از ما دور كرد . هنوز هم كفتارهاى جلعب از كشتگان به خاك افتاده مىخورند . ( 3 ) . اگر بخواهم در « اياد » و سنگلاخ آن مىمانم و اگر بخواهم به « اجراع عقيق » و « جلعد » مىروم . ( 4 ) . خدا پدر گروهى را بيامرزد كه با هم به روزگار گذشته در « جلق » شب نشينى داشتيم . چ ع 1 : ص 600 : 7 .