ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
627
معجم البلدان ( فارسى )
[ 937 ] فلمّا فعلت جرت أدمعى * فعاد كما كان قبل التّلاق « 1 » زقاق ابن واقف [ ز ق ا ن ق ] نام اين جايگاه در شعر هديه پسر خشرم عذرى چنين آمده است : فلم تر عينى مثل سرب رأيته * خرجن علينا من زقاق ابن واقف تضمّخن بالجادىّ حتّى كانّما * الأنوف اذا استعرضتهّنّ رواعف خرجن بأعناق الظباء واعين * الجأذر و ارتجّت لهنّ الرّوادف فلو انّ شيأ صاد شيأ بطرفه * لصدن بألحاظ ذوات المطارف « 2 » او مىگويد : بو الحارث جمين روزى از بازارى در مدينه مىگذشت ، مردى از كوچهء ابن واقف بيرون آمد و سه ماهى در دست داشت كه شكمهايشان پاره شده و چربيهايش بيرون ريخته بود . بو الحارث به گريه افتاد و گفت : بدبخت كسى كه چنين سروده است : فلم تر عينى مثل سرب رأيته * خرجن علينا من زقاق ابن واقف « 3 » رويش را برگرداند و گفت : به خدا سوگند كه اين سه چيزى [ ماهى ] كه او آورد بهتر از آن سه زيبا باشد كه آن شاعر توصيف كرد . بو الفرج اصفهانى گويد : گمان مىكنم كه اين خبر ساختگى باشد زيرا كه در مدينه كوچهاى به نام « زقاق ابن واقف » وجود ندارد و در مدينه ماهى كه او توصيف مىكند يافت نمىشود . ولى من همان را كه او روايت كرد نقل كردم . من [ ياقوت ] گويم اين سخن نارواست و اسمهاى جاها بسيار تغيير كرده چنان كه مردم تغيير مىكنند . از روزگار بو حارث جمين تا روزگار بو الفرج زمانى بسيار دراز است . اضافه بر اين ، اين روايت را حرمى نيز از بو العلاء پسر زبير بن بكّار از عمويش نيز نقل كرده است . زقاق قناديل [ ز قا ق ] نام محلهاى مشهور در مصر است كه بازار كتاب و نوشت افزار و همچنين هنرهاى تزيينى مانند آبنوس و شيشهها و جز آن كه وسيلههاى آرايش اتاق است در آنجاست . بو عبد الله قضاعى از كندى نقل مىكند كه از آنش بدين نام خوانند كه خانههاى اشرافى در آنجا بود و به در خانههايشان چراغ مىآويختند و آنجا را كوچه ( زقاق ) اشراف مىناميدند زيرا كه عمر عاص در پشت مسجد جامع آنجا و كعب پسر عبسى در سوى ديگر آن كنار بازار بربرىها در « دارنخله » زندگى مىكرد . اين كعب پسر دختر خالد پسر سنان عبسى يا پسر برادر او است . و او همان كسى است كه قبيلهء عبس او را پيش از محمد ( ص ) ، پيامبر خدا مىشناسند . [ 938 ] زقاق النّار [ ز ق ن نا ] جايى است در مكه كنار كوه « زرزر » كه هر دو مشرف بر خانهء معروفى است كه از آن يزيد پسر منصور حميرى دايى مهدى بود . زقوقا [ ز ق ] بعد از واو ساكن قاف با الف كوتاه . به گفتهء نصر نام بخشى در فارس و كرمان است . باب زاء و كاف و آنچه پس از آنهاست زكان [ ز ] با الف و نون پايانين نام ديهى از صغد سمرقند است ميان « زرمان » و « كمرجه » . زكت [ ز ] با تاى دو نقطه بالا كشيده پايانين . به گفتهء عمرانى نام جايگاهى است . زكرام [ ز ] نام شهرى است كه مركز كشور « تادمك » است در جنوب افريقيه كه ساكنان آن از قوم زناتهاند . زكرم [ ز ر ] نام ديهى است در افريقيه يا در اندلس و يا نام قبيلهاى از بربرها است . سلفى گويد : بو القاسم ذربان پسر عتيق پسر تميم دبير از گفتهء بو حفص زكرمى در افريقيه از سرودههاى خودش كه در اندلس دربارهء مالياتى كه بايد به يك يهودى مىپرداخت براى من نقل كرد : يا اهل دانية لقد خالفتم * حكم الشّريعة و المروّة فينا مالى اراكم تأمرون بضدّما * امرت ترى نسخ الاله الدينا
--> ( 1 ) . شنيدم بازرگانان را كه از دشوارىهاى دريايى « زقاق » گفتگو مىكردند پس من از ايشان خواستم كه مرا بدانجا نزديك كنيد تا از گرمى روز فراق دور شوم . پس چون چنان كردم اشك چشمم چنان فزونى يافت كه پيش از فراق بود . ( 2 ) . چشم من چنان سه زيبا رويى را نديده بود كه از « زقاق ابن واقف » به نزد ما آمدند چنان خودنمايى مىكردند كه بينىهاى باريك جالب توجه بود . گردنهاى باريك آهوانه و چشمان درشت ايشان دلها را به لرزه مىآورد . اگر بتواند چيزى چيز ديگر را با چشمك صيد كند اينان همانها بودند . ( 3 ) . چشم من چنان سه زيبارويى را نديده بود كه از « زقاب ابن واقف » به نزد ما آمدند .