ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
614
معجم البلدان ( فارسى )
و قد خرّب النّاس آل الزّبير * فلاقوا من آل الزّبير الزّبيرا « 1 » او گويد : زبير نيز نامهاى است كه او نوشت و اين مصراع را به گواه آن آورد : « كم رأيت المهرق الزّبيرا » يعنى : چند ديدهاى نامهء ناسودمند را . زبير نيز نام كوهى است كه خداوند در آنجا با موسى بن عمران ( ع ) گفتگو كرد . زبير نيز جايگاهى ديگر در بيابان نزديك ثعلبيه است . يك تازى چنين سروده است : اذا ما سماء بالدّناح تخايلت * فانّى على ماء الزّبير اشيمها « 2 » باقى شعر را من در واژهء ثعلبيه آوردهام . زبيرتان [ ز ر ] نام دو چشمهء كم آب است از آن طهيّه در پيرامون « اخارم » در « فرع » در سرزمينى صاف . زبيلاذان [ ز ] با ياء دو نقطه زير ساكن و لام و الف و ذال نقطهدار با الف و نون در پايان . نام ديهى در بلخ است . زبين [ ز ] با نون پايانين جايگاهى است . زبيه [ ز ى ] با باء تك نقطه و ياء دو نقطه زير . واحدى گويد : « تربه » و « زبيه » [ 918 ] نام دو دره در دنبالهء هوازن است . عرام گويد : در مرز تباله ديهى است به نام زبيّه . در كتاب عرام چنين ضبط شده است . و در آنجا عقيق و خرما هست . باب زاء و جيم و آنچه پس از آنهاست زجاج [ ز ] با دو جيم هموزن جمع زجّ به معنى نيزه و آن يك نوك آهنين است كه در پايان نيزه نهند و جمع آن « زججه » و « زجاج » باشد . در اينجا نام جايگاهى در دهنا است . ذو الرّمه چنين مىسرايد : فظلّت بأجماد الزّجاج سو اخطا يعنى : چهار پايان خسته در زجاج باقى ماندند . اجماد در اين مصراع جمع جمد به معنى زمين سخت و بلند و سواخط به معنى خسته از بلندى و بىگياهى زمين است . زجّاجه [ ز ج جا ج ] بر وزن فعاله به معنى دارنده است از كلمهء زجاج به معنى شيشه چنان كه عطّاره و جبّازه به معنى دارندهء آنهاست . نام ديهى در صعيد مصر نزديك قوص . داراى باغ و بستان و نخلستان بسيار در ميان « قوص » و « قفط » . بدانجا نسبت دارد : 1 - بو شجاع زجاجى « 3 » كه با صلاح الدين ايوبى جنگيد . و آن چنان بود كه به روزگار صلاح الدين يوسف پسر ايوب ، مردى از خاندان عبد القوى داعى اسماعيليان مصر قيام كرد و خود را از خاندان فاطميان خليفگان پيشين مصر خواند . پس ملك عادل بو بكر پسر ايوب با سپاهى انبوه بيامد و او را بكشت . 2 - بو الحلى سوار زجّاجى « 4 » كه اديبى فاضل و داراى تأليفات در ادب بوده است . زجاجله [ - ] بخشى و گورستانى در قرطبه است و از آنجاست بو بكر عبد الله پسر عبد الرحمن زجاجلى « 5 » از مردم قرطبه كه حكم مستنصر [ اموى ] او را به وزيرى گمارد . او مردى نيكوكار ، فاضل ، بردبار و پاكدين بود كه نمازهايش به درازا مىكشيد و پرهيزگار بود و به سال 375 درگذشت و در گورستان زجاجله به خاك شد . همهء مردم آن سامان از او به نيكى ياد مىكنند . زجّ [ ز ج ج ] با تشديد جيم . هموزن « زجّ » به معنى نوك نيزه . نام جايگاهى است كه مرقّش دربارهء آن چنين سروده است : آبلغا المنذر المنقّب عنّى * غير مستعتب و لا مستعين لا تهنّا و ليتنى طرف الزّجّ * و اهلى بالشّام ذات القرون « 6 » نصر گويد : « ز جّ لاوه » جايگاهى در نجد است . و در تاريخ جنگهاى پيامبرآمده است كه او اصيد پسر سلمه پسر قرط را همراه ضحاك پسر سفيان پسر عوف پسر كعب پسر بو بكر پسر [ 919 ] كلاب به نزد قرطا كه « قرّط » و « قريط » و « قريط » كه پسران عبد پسر بو بكر پسر
--> ( 1 ) . مردم زبيريان را بدنام كردند و از ايشان بد رفتارى ديدند . ( 2 ) . اگر آسمان در « دناح » عطر بيافشاند من در آب « زبير » بوى آن را مىشنوم . ن . ك : چ ع 1 : 926 : 8 و چ ع 2 : 606 : 20 . ( 3 ) . ش . ش : 1284 نقل از همين معجمد . ( 4 ) . ش . ش : 1271 نقل از همين جا . ( 5 ) . ش . ش : 1651 نقل از همين معجمد . ( 6 ) . از جانب من به منذر بىگله گذارى و كمك خواهى بگوييد ما را سبك مگير . اى كاش من نيزه داشتم و خانوادهام در شام شاخ داشتند .