ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
611
معجم البلدان ( فارسى )
زباد [ ز ] به گفته بو سعد جايگاهى است در مغرب افريقيه . بدان نسبت دارد مالك پسر حبر زبادى اسكندرانى « 1 » . او از ابو فيل معافرى و ديگران روايت دارد و بو حاتم پسر شريح پسر حبّان از او روايت مىكند . حازمى اين مرد را به قبيلهء ذو كلاب نسبت داده است . ابن ماكولا در باب زبادى گويد : خالد بن عامر زبادى ، افريقى است و عياش پسر عباس از وى حديث روايت كرده . و به گفتهء ابن يونس او از خالد بن يزيد پسر معاويه روايت دارد . زبارا [ - ] جايگاهى است . گمان مىكنم از بخشهاى كوفه باشد كه نامش در جنگى كه ميان مقتدر عباسى و قرمطيان روى داد ياد شده است . زباله [ ز ل ] ايستگاهى است معروف در راه كوفه به مكه كه ديهى آباد و داراى بازارها است كه در ميان « واقصه » و « ثعلبيه » قرار گرفته . بو عبيد سكونى گويد : زباله پس از « قاع » از كوفه يا از شقوق است . دژى دارد و جامعى و از آن بنى غاضره از بنى اسد است . روز زباله از روزهاى تاريخى عرب است . از آنش بدين نام خواندند كه در آن روز آبها را ذخيره مىكردند تا از آن استفاده كنند . گويند : فلانى براى نزديكان شديد الزبل يا شديد الزمل است يعنى از نزديكان خود نگاهدارى مىكند . و نيز گويند : « ما فى الاناء زباله » يعنى در ظرف چيزى باقى نمانده است [ 913 ] . زبال چيزى را گويند كه مورچه با نيش خود بر مىدارد . ابن كلبى گويد : زباله را به نام دختر مسعر خواندهاند كه از عملقيان ( افسانهاى ) آن جايگاه بوده است . بدين جايگاه نسبت دارد بو بكر محمد پسر حسن پسر عيّاش زبالى . « 2 » او از عياض پسر أشرس روايت دارد . بو العباس احمد پسر محمد پسر سعيد پسر عقده از وى روايت دارد . يك عرب نيز چنين سروده است : الا هل الى نجد و ماء بقاعها * سبيل و أرواح بها عطرات و هل لى الى تلك المنازل عودة * على مثل تلك الحال قبل مماتى فأشرب من ماء الزّلال و أرتوى * و اروى مع الغزلان فى الفلوات و الصق أحشائي برمل زبالة * و انس بالظّلمان و الظّبيات « 3 » زبّان [ ز ب با ] به گفتهء نصر جايگاهى در حجاز است . زبانى [ زنا ] با الف كوتاه و ياء پايانين هموزن زبانى برج عقرب را گويند كه در آسمان است . و نيز نام جايگاهى است در شعر هذلى كه چنين مىسرايد : ما بين عين فى زبانى الأثأب يعنى ميان چشمه در « زبان الاثأب » . زبح [ ز ب ] با حاى بىنقطه . بو سعد گويد گمان مىكنم نام ديهى باشد از بخشهاى گرگان . بدانجا نسبت دارد : بو الحسن على پسر محمد پسر عبد اللّه پسر حسن پسر زكريا زنجى گرگانى « 4 » كه از قاضى بو بكر حيرى و حمزه پسر يوسف سهمى و جز ايشان برشنود و در هرات به سال 408 درگذشت . زبدان [ ز ] پس از زاى ضمهدار و باء تك نقطه ساكن ، نام جايگاهى ميان دمشق و بعلبك است . اين گفتهء بو سعد است و من گمان مىكنم اشتباه كرده باشد بلكه همان زبدانى است كه بعد از اين خواهيم آورد . زبدانى « 5 » [ ز ب ن ى ى ] با دال بىنقطه پس از آن الف و نون و ياى با تشديد . نام خورهاى است معروف ميان دمشق و بعلبك كه سرچشمهء رودخانهء دمشق از آنجاست . بدان نسبت دارد : زبدانى عدل « 6 » . پس نام جايگاه و نسبت بدان يكى است . چنان كه واژهء شافعى و نام او نسبت بدان يكى است . اين مرد « 7 » خوش نام نبود و شهاب شاغورى دمشقى در هجو او چنين مىسرايد : [ 914 ] بالعدل تزدان الملوك و ما * شأن ابن ايّوب سوى العدل هو دلو دولته بلا سبب * فما ارى ذا الدّلو فى الحبل « 8 »
--> ( 1 ) . ش . ش : 2287 نقل از لباب 2 : 56 ، مشتبه 1 : 340 . ( 2 ) . ش . ش : 2528 نقل از انساب 269 ، لباب 2 : 57 ، مشتبه 1 : 304 . ( 3 ) . آيا راه بازگشت به نجد و آب آنجا و بادهاى خوشبوى آن را دارد ؟ آيا به آن جايگاهها پيش از مردن توان برگشت تا از آب زلال آن سيراب شوم و با آهوان در صحرا بچرم . شكمم را روى شن زباله بمالم و با آهوان راهپيمايى كنم . ( 4 ) . ش . ش : 2038 نقل از انساب : 270 ، لباب 2 : 58 ، تاريخ نيشابور گزيده از سياق : 583 ، مشتبه : 1 : 329 . ( 5 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 279 . ( 6 ) . ش . ش : 1876 نقل از همين معجمد . ( 7 ) . زبدانى عدل كه ميان صلاح الدين ايوبى و فرنگيان نامه نگارى و سفارت مىكرد . ( 8 ) . دادگرى آيين پادشاهان است و از فرزند ايوب جز داد شايسته نيست . او خود دلو ارتباط با مردم است و دلو دار ( زبدانى ) او را نمىبيند .