ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
608
معجم البلدان ( فارسى )
سمرقند . زاغول [ - ] پس از الف غين نقطهدار و لام در پايان . ديهى از « مرو الروذ » است كه گور مهلّب پسر بو صفره عتكى فرماندار خراسان در آنجاست . مهلّب پس از كشتارى كه از ازرقيان كرد از طرف عبد الملك به فرمانروايى خراسان گمارده شد . سپس فرزند او حبيب با ده ماه فاصله به جاى او به خراسان آمد و اميّه پسر عبيد اللّه پسر خالد پسر اسيد از آنجا بر كنار شد . سپس مهلب در صفر سال 76 بدانجا رسيد و در آنجا بماند تا در ديه زاغول از مرو الروذ درگذشت . او در ذيحجهء 72 در سن هفتاد و شش سالگى براى جنگى ديگر بيرون آمده بود كه درگذشت . فرمانروايى او و پسرش حبيب بر خراسان روى هم هفت سال بود . زاغونى [ - ] ديهى است كه گمان ندارم جز از دهات بغداد باشد . بدان نسبت دارد : بو جعفر احمد پسر حجاج پسر عاصم زاغونى « 1 » . او از احمد بن حنبل روايت دارد . حافظ عبد العزيز پسر محمود پسر اخضر به من گفت كه : عبد اللّه پسر احمد پسر احمد از بو [ 908 ] زكريا يحيى پسر عبد الوهاب از عبد الواحد پسر احمد از بو سعيد نقاش از بو نصر محمد پسر احمد پسر عباس نقل مىكرد كه : جدّ من عباس پسر مهيار مىگفت بو جعفر احمد پسر حجاج پسر عاصم از ديه زاغول مىگفت كه احمد پسر حنبل از خلف پسر وليد از قيس پسر ربيع از اشعث پسر سوّار از عدى پسر ثابت از بو ظبيان از على پسر ابى طالب ( ع ) نقل كرد كه پيامبر ( ص ) گفت : اى على هرگاه كه پس از من به فرمانروايى رسيدى همهء مردم نجران را از جزيرة العرب بيرون ران . گمان مىكنم از اين جايگاه باشد بو بكر محمد « 2 » و بو الحسن على « 3 » دو فرزند عبيد اللّه پسر نصر پسر سرى زاغونى حنبلى . بو الحسن در محرم سال 527 درگذشت . او استاد ابن جوزى و پرورش دهندهء او است و صاحب كتاب تاريخ است و زاد روز او به سال 455 بوده است . بو بكر كه كارش صحّافى كتابها بود و استادى ماهر به شمار مىرفت به سال 551 درگذشت و زاد روزش به سال 468 بوده و حديث روايت مىكرد . زافون [ - ] پس از واو ساكن و نون پايانين است . نام ولايتى پهناور از سرزمين سودان در همسايگى مغرب است كه به كشور ملثّمان پيوسته است . پادشاهى نيرومند و توانا دارد . و پايتخت ايشان را زافون نامند كه واژهاى نو ساخته است . ايشان همراه بارانها كوچ مىكنند . ملثّمان نيز پيش از رسيدن به حكومت مغرب چنين مىكردند . پادشاه زافون نيرومندتر از ملثّمان بود و آگاهتر به سلطنت . و ملثّمان به برترى او خستوان بودند و خود را پروردهء او شمرده و به او مىباليدند و به داورى او سر فرود مىآوردند . در برخى از سالها پادشاه ايشان براى ديدار امير مسلمانان يعنى پادشاه مغرب ، لمتونى ملثم به مغرب آمد . پس امير مسلمانان پياده به پيشواز او رفت و زافون از اسب خود پياده نشد . كسى كه اين رويداد را در مراكش در روز ورود او ديده بود مىگويد : او مردى بلند بالا ، سياه چرده ، تيره رنگ با چشمانى برآمده و قرمز كه سفيدى آن سرخ فام بود و مانند دو شعلهء آتش مىدرخشيد . درون دستهايش زرد رنگ بود گويى با زعفران رنگ كرده و پوشاك او چاك دار و روى آن ردايى سفيد كشيده بود . او سواره به درون كاخ امير مسلمانان وارد شد و امير مسلمانان پياده پيش او مىرفت . زاقف [ ق ] ديهى در كرانهء نيل در سمت بابل [ خاور ] است . بدانجا نسبت دارد ابن نقطه بو عبد [ 909 ] اللّه محمد پسر محمود عجمى زاقفى « 4 » . او ادب را بر استاد ما بو البقاء عبد اللّه پسر حسين عكبرى بياموخت و براى دانشجويى به سفر رفت . او مردى درستكار بود . زالق « 5 » [ ل ] با قاف پايانين از بخشهاى سگستان كه روستايى بزرگ است و داراى كاخها و دژها است . عبد اللّه پسر عامر پسر كريز ، ربيع پسر زياد حارثى را در سال 30 به زالق فرستاد و آنجا را با جنگ و زور بگرفت و ده هزار تن اسير از آنجا بياورد . پس با بردهاى از آن دهقان زرنج روبرو شد كه سيصد هزار درم پول مولاى خود را براى او مىبرد ، از او پرسيد : اين اموال از آن كيست ؟ برده پاسخ داد از غلات دهستان مولاى من است . ربيع پرسيد آيا همه ساله اين ثروت را به دست مىآورد . پاسخ داد آرى . ربيع پرسيد از كجا اين دارايى را فراهم مىآورد ؟ برده پاسخ گفت : با داس و چكش . مداينى در داستان گشودن زالق گويد : ربيع در روز مهرگان بر اين شهر بتاخت و دهقان زالق را بگرفت . دهقان گفت من آمادهام خود و خانوادهام و فرزندانم را از تو بخرم . ربيع گفت به چند مىخرى ؟ دهقان گفت : شكم بزى را پاره كرده پر از طلا و نقره مىكنم و اين كار بكرد و پيمان را ببست . گويند سى هزار تن از ايشان را به اسيرى گرفت .
--> ( 1 ) . ش . ش : پ 181 نقل از همين معجمد . ( 2 ) . ش . ش : 2753 از مشتبه ج 1 ص 300 . ( 3 ) . ش . ش : 1994 ، از لباب 2 : 53 ، مرآة الجنان 3 : 852 ، ذيل طبقات الحنابله 1 : 180 و . . . ( 4 ) . ش . ش : 2929 نقل از همين معجمد . ( 5 ) . لسترنج ص 368 : zalik ، و زالقان .