ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

600

معجم البلدان ( فارسى )

نوشته شده است : رى يكى از دروازه‌هاى جهان است . و بازرگانى مردم از آنجاست . اصمعى گويد : رى عروس دنياست و مركز بازرگانى جهان است و يكى از شهرهاى مهم آن است . عبيد اللّه پسر زياد فرماندارى رى را به عمر پسر سعد پسر بو وقاص بداد تا به جنگ با حسين بن على ( ع ) تن در دهد . پس او در اين كار ترديد مىكرد و چنين مىسرود : ء أترك ملك الرّىّ و الرّىّ رغبة * ام ارجع مذموما بقتل حسين و فى قتله النّار الّتى ليس دونها * حجاب و ملك الرّىّ قرّة عين « 1 » پس دنيا دوستى و رياست او را به سوى كشتن حسين ( ع ) كشانيده و شد آنچه شد . از جعفر صادق ( ع ) روايت است كه گفت : رى و قزوين و ساوه شوم و نفرين شده هستند . اسماعيل پسر سليمان گويد : شهرى پست‌تر از رى نديده‌ام و در گزارش‌ها آمده است كه خاك آن خاكى ديلمى و نفرين شده است كه در كنار دريايى از گرد و غبار و هرگز حق در آن مورد قبول قرار نمىگيرد . رى هفده روستا دارد مانند : « دنباوند » ، « ويمه » و « شلمبه » . بو عبد اللّه پسر خالويه از نفطويه روايت دارد كه مردى از قبيلهء ضبّه شعر زير را سروده است ، مداينى گويد : يكى از تازيان جلديه مأموريت يافت كه به رى كه در حال جنگ و حصار بود برود . پس چون جنگ به درازا كشيد و محاصره دشوار شد اين مرد تازى به خود گفت : مرا چه كار با اين كشتار رى و اين شعر بسرود : [ 897 ] لعمرى لجوّ من جواء سويقة * أسافله ميث و اعلاه أجرع به العفر و الظّلمان و العين ترتعى * و أمّ رئال و الظّليم الهجنّع و أسفع ذو رمحين يضحى كأنّه * اذا ما علا نشزا حصان مبرقع أحبّ إلينا أن نجاور أهلنا * و يصبح منّا و هو مرأى و مسمع من الجوسق الملعون بالرّى كلّما * رأيت به داعى المنيّة يلمع يقولون صبرا و احتسب قلت طالما * صبرت و لكن لا أرى الصّبر ينفع فليت عطاءى كان قسّم بينهم * و ظلّت بى الوجناء بالدّو تضبع كانّ يديها حين جدّ نجاءها * يدا سابح فى غمرة يتبوّع ء أجعل نفسى وزن علج كأنّما * يموت به كلب اذا مات أجمع « 2 » مقصود شاعر از جوسق ملعون كه در بالا ياد كرده دژ فرّخان است . بو محلّم عوف پسر محلّم شيبانى گويد : به همراه گروهى نزد عبد اللّه پسر طاهر به خراسان فرستاده شده بودم . هنگامى كه به او رسيدم براى رفتن به حج آماده مىشد پس هم كجاوهء او شدم و از مرو تا رى همراه او بودم . پس چون به رى نزديك شديم عبد اللّه طاهر صداى كبوترانى را كه بر شاخسار نشسته بودند بشنيد و به دنبال آن شعر زيرا را كه سرودهء بو كبير هذلى است چنين زمزمه مىكرد : الا يا حمام الأيك إلفك حاضر * و غصنك ميّاد ففيم تنوح أفق لا تنح من غير شئ فانّنى * بكيت زمانا و الفؤاد صحيح ولوعا فشطّت غربة دار زينب * فها انا ابكى و الفواد جريح « 3 » سپس گفت : [ عبد اللّه طاهر ] اى عوف باقى آن را بساز . من هم فورا گفتم : أفى كلّ عام غربة و نزوح * اما للنّوى من دينة فنريح

--> ( 1 ) . آيا از فرمانروايى رى چشم بپوشم با تمايلى كه به آن دارم يا با كشتن حسين نكوهش را براى خود بخرم ؟ در قتل حسين آتش بىچون و چرا هست و فرمانروايى رى آرزوى دل و روشنى چشم من است . ( 2 ) . به جان خودم كه آب و هواى « سويقه » كه در پايين آن « ميث » و در بالاى آن « أجرع » است . و « عفر » و « ظلمان » و « امّ رئال » و « ظليم » و « أسفع » در آنجاست . كه اگر بالاى تپه بر وى خود را بر اسب سوار مىبينى . براى من در آنجا بودن و آنجا زيستن از كوشك ملعون رى كه در هر آن صداى مرگ را از شمشيرها مىشنوم بهتر بود . مىگويند شكيبا باش و به حساب خدا بگذار . من بسيار شكيبايى كرده‌ام ولى سودى نديدم ايكاش حقوق مرا ميان خودشان تقسيم مىكردند و مرا بدينجا نمىفرستادند . اى كاش دستهايشان شكسته بود و حقوق به من نمىدادند . من الان همچون كسى كه در گرداب افتاده دست به هر سو دراز مىكنم . و همقطار مردم پست شده‌ام و همراه سگها بايد بميرم . سه بيت از اين قطعه شعر در چ ع 2 : 153 : 4 - 6 و چ ع 3 : 200 : 1 - 4 نيز آمده است . ( 3 ) . اى كبوتر « ايك » حالت خوب است . شاخى كه بر آن نشسته‌اى جنبان است . پس براى چه مىنالى به هوش آى . بىسبب ناله مكن . من نيز با دلى آرام گريه مىكردم . از دورى خانهء زينب و اكنون نيز با دلى آرام گريه مىكنم .