ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
45
معجم البلدان ( فارسى )
رايت يزيدا جامع الحزم و النّدى * و لا خير فيمن لا يضرّ و لا ينفع اصاب بقتلى فى جروز قصاصها * و ادرك ما كان المهلّب يصنع فدى لكم ال المهلّب اسرتى * و ما كنت احوى من سوام و اجمع فليس امرؤ يبنى العلا بسنانه * كآخر يبنى بالسّواد و يزرع « 1 » جروس [ ج و ] « 2 » ( با سين بىنقطه ) : از شهرهاى غور در ميان كوهستان بين هرات و غزنه باشد . برخى از مردم آنجا برايم چنين گفت . جروس [ ج ] آبهائى از آن بنى عقيل در نجد باشد . جروله [ ج و ل ] يكى جرول و آن به معنى سنگ است : اصمعى از غنوى آرد : يكى از آبهاى « غنى » در بالاى نجد « جروله » نام دارد كه آبى است در خاور كوهى به نام « نير » . و در كنار جروله آبى است كه بدان « حلوه - شيرين » گويند . در جاى ديگر مىگويد : در « حفيرهء خالد » چون به سوى كعب بن ابى بكر بن كلاب بالا رويم تا آنجا كه به جروله - كه آبى است در سوراخ - برسيم سى « فم » ديده مىشود [ 67 ] ( فم يعنى دهانهء چاه يا خور ) و اين از آن بنى زنباع از ابو بكر است و پس از آن « رعشنه » باشد . جرهد [ ج ه ] نام دژ استوناوند در طبرستان باشد كه يادش بگذشت . « 3 » جره « 4 » [ ج ر ] با هاى ملفوظ : نام سرزمينى در فارس است كه مردم آن ، آن را « كره » « 5 » خوانند . جريب [ ج ر ] ( كوچك نماى جرب ) : نام ديهى در هجر است . جريب [ ج ر ] نيز از مخلافهاى يمن در زبيد است . جريب [ ج ر ] نام درهاى بزرگ است كه به ميان « رمّه » در سرزمين نجد مىريزد . اصمعى هنگامى كه از نجد ياد كرده است مىگويد : رمّه سرزمينى است كه درههاى بسيار در آن مىريزد ، عربان زبان حال « رمّه » را چنين نقل مىكنند : كلّ بنىّ فانّه يحسينى * الّا الجريب فانّه يروينى « 6 » او مىگويد : جريب درهاى بزرگ است كه در « رمه » مىريزد و از عامرى نقل مىكند كه گفته است جريب از آن بنى كلاب است كه سبز مىباشد و چراگاهها دارد و رمه بزرگتر از آن است . سيل جريب نيز به بطن رمه مىريزد و هر دو با هم سرازير مىشوند . شاعرى نيز چنين سروده است : سيكفيك بعد الله يا امّ عاصم * مجاليح مثل الهضب مصبورة صبرا عوادن فى حمض الجريب و تارة * تعاتب منه خلّه جارة جارا « 7 » يعنى پىدرپى به تو كمك مىرساند . در جريب جنگى كه بنى سعد پسر ثعلبه را بر طى پيروز كرد رخ داد . عمر پسر شاس كندى چنين سرود : فقلت لهم انّ الجريب و راكسا * به ابل ترعى المرار رتاع « 8 » مهدى پسر ملوح نيز چنين مىسرايد : اذا الرّيح من نحو الجريب تنسّمت * وجدت لريّاها على كبدى بردا على كبد قد كاد يبدى بها الجوى * ندوبا و بعض القوم يحسبنى جلدا « 9 » جريرا [ ج ] ( گريرا با الف كوتاه ) : ديهى از مرو است كه مردم آنجا آن را « كريرا » خوانند .
--> ( 1 ) . يزيد را با حزم و اراده مىبينم . خيرى در مردم بىبو و خاصيت نيست . او در « جروز » به قصاص كشتار كرد و دنبال كار مهلب بگرفت . خاندان من به فداى شما آل مهلب باشند . انسانى كه بزرگوارى را با نيزه به دست آورد با آنان كه با كشت و زرع بزرگوارى به دست مىآورند برابر نيستند . ( 2 ) . لسترنج ص 374 . ( 3 ) . ن . ك : چ ع 1 ص 244 س 8 . ( 4 ) . لسترنج ص 289 . ( 5 ) . در متن عربى بر روى گاف سه نقطه نهاده است . ( 6 ) . همهء فرزندانم ( مقصود درهها است ) مرا تشنه نگاه مىدارند مگر « جريب » كه مرا سيرآب مىكند . چ ع 2 : 823 : 10 . ( 7 ) . اى ام عاصم ! بعد از خدا تپههاى انباشته شده و « مجلاحها » و « عوادن » در « حمض الجريب » . . . ترا بسنده است به طورى كه همسايه به همسايه رشك برد . ( 8 ) . به ايشان گفتم در جريب و راكس شترهائى هست كه خار مغيلان مىخورند . ( 9 ) . هنگامى كه باد از طرف جريب بوزد جگر مرا خنك مىكند . دل من داغ دارد هر چند برخى مرا استوار مىبينند .