ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

588

معجم البلدان ( فارسى )

كتابها بر جاى نهاد و بر مسجدى كه در حرّان در آنجا مىزيست وقف كرد . بو الفرج اصفهانى گويد بو محمد حمزه پسر قاسم شامى برايم نقل كرد : هنگامى كه به عراق مىرفتم از كنيسهء رها گذشتم پس براى تماشاى آنچه شنيده بودم بدرون آن شده و همچنانكه مىگشتم چشمم به يك ستون از ستونها افتاد كه بر آن با خط سرخ نوشته‌اى بود كه فلان پسر فلان كه بدينجا آمده مىگويد از خوشبختى آدمى زيرك آن است كه اگر بدبختى به دو روى آورد زندگيش به پايان رسد و بميرد و سخت‌ترين بدبختى و رنج دراز شدن عمر با فقر است و چنين سرودم : ولى همّة أدنى منازلها السّها * و نفس تعالت بالمكارم و النّهى و قد كنت ذاآل بمرو سريّة * فبلّغت الايّام بىبيعة الرّها و لو كنت معروفا بها لم اقم بها * و لكنّنى اصبحت ذا غربة بها [ 878 ] و من عادة الأيّام أبعاد مصطفى * و تفريق مجموع و تبغيض مشتها « 1 » او مىگويد : نظم و نثر را به خوبى آموختم و از بر كردم . عبيد اللّه پسر قيس رقيّات چنين مىسرايد : فلو ما كنت أروع ابطحيّا * أبىّ الضّيم مطّرح الدّناء لودّعت الجزيرة قبل يوم * ينسّى القوم اطهار النّساء فذلك أم مقامك وسط قيس * و تغلب بينها سفك الدّماء و قد ملأت كنانة وسط مصر * الى عليا تهامة فالرّهاء « 2 » و ابن مقبل شراب را به « رها » نسبت داده چنين مىگويد : سقتنى بصهباء درياقة * متى ما تليّن عظامى تلن رهاويّة مترع دونها * ترجّع من عود و عس مرنّ « 3 » رهاط [ ر ] با طين بىنقطه در پايان جايگاهى است در سه ميلى مكه . گروهى گويند درهء رهاط در سرزمين هذيل است . عرّام به هنگامى كه گرد « شمنصير » مىگشت و آن نام كوهى است در كنار ديهى به نام « رهاط » نزديك مكه و در سر راه مدينه واقع در دره‌اى به نام غرّان ، و « حديبيه » نزديك درهء « رهاط » است . و آن ديهى است نه بسيار بزرگ . اين جايگاه‌ها همه از آن بنى سعد و بنى مسروح است همان كسانى كه پيامبر ( ص ) در ميان ايشان بزرگ شد . بدانجا نسبت دارد : سهيل پسر عمر رهاطى « 4 » . او از عايشه برشنود . بو عاصم حديث او را از يزيد پسر عمر تيمى روايت مىكند . ابن كلبى گويد : قبيلهء هذيل سواع را مىپرستيدند و آن در سرزمين ينبع است و ينبع وابسته به مدينه است . رهافة [ ر ف ] بر وزن فعاله نام جايى است . رهاوه [ ر و ] با واو بعد از الف . نام جايگاهى است كه در تاريخ ياد شده است . رهبا [ ر ] با باى تك نقطه بعد از ها جايگاهى است داراى درختان سدر در صمّان از سرزمين بنى تميم . يكى از ايشان چنين سروده است : على جمد رهبا او شخوص خيام - بر كوه رهبا و تپه‌هاى خيام جمد در اينجا چيزى همانند كوهى كوتاه است . رهبا در شعر عجّاج : تعطيه رهباها اذا ترهّبا - هرگاه راهب شود رهبا را به او مىبخشد . او مىگويد : رهباها يعنى ترس او از كسى است كه او را مىترساند . چنان كه گويند : هالك و هلكى و نيز گويند : رهباك خير من رغباك

--> ( 1 ) . همتى دارم كه پايين‌ترين درجه‌اش ستارهء سهاست و روانى بلندتر كه داراى مكرمت‌هاست من در مرو خاندانى داشتم و مرا روزگار به كنيسهء رها انداخت . اگر اينجا شناخته شده بودم نمىماندم و چون غريب هستم مانده‌ام . اين خوى روزگار است كه برگزيدگان را دور بيندازند و گرانها را غرق كنند و پلاسه‌ها را روى آب نگهدارند . ( 2 ) . اگر از ابطحى نمىترسيدم كه دوست نواز و دشمن كش است هر روز زودتر جزيره را رها مىكردم چنان كه مردان زنان را رها مىكنند . مقام تو اينجا يا در ميان « قيس » و « تغلب » است . قبيلهء كنانه از ميان مصر تا رها رسيده است . ( 3 ) . از شراب ، ترياكى مرا نوشانيد كه استخوانهايم را مثل خود نرم كرد . « رهاوى » بود كه عود و عطر همراه داشت . ( 4 ) . ش . ش : 1270 ، نقل اصابه 2 : 93 ، تهذيب التهذيب 4 : 264 ، استيعاب ، حاشيه اصابه 2 : 108 ، لسان الميزان 3 : 125 ، اثير 2 : فهرست ، صفوة الصفوة : 1 : 307 ، عبر : از 22 ، اسد الغابه 2 : 371 ، بيان التبيين : 1 : 172 ، شذرات 1 : 26 و 30 ، زركلى 3 : 212 ، طبقات ابن سعد 7 : 404 ، تاريخ گزيده : 232 و 246 .