ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

552

معجم البلدان ( فارسى )

در هفت فرسنگى شيراز است . اين گفتهء ابن فقيه است . و گويا پس از نابود شدن صاحب نان واژهء ام بىاضافه باقى مانده است . بشارى ( به يارى ) گويد : در فارس رمّ كردان هست كه شش رستاق و يك رودخانه مىباشد و آن در ميان كوهستانى است با باغها و نخلستانها و ميوهء فراوان و نيكويىهاى ديگر . او گويد : رمّ احمد بن صالح كه آن را زيزان نيز نامند . استخرى مىگويد : رمهاى فارس پنج است و هر يك داراى چند شهر و دهستان ، كه خراج هر يك را رييس آن ناحيه كه از كردان است تضمين مىنمايد . اينان ملزم هستند كه مردانى براى راهدارى و راهبانى همراه كاروانها با نمايندگان دولت كه به آنجا مىرسند ، بفرستند . پس هر يك همچون كشورى جداگانه است . نخست رم جيلويه كه رمّ زنيجان نيز خوانده مىشود و نام قبيله‌اى از كردان كه جاى ايشان در بخشى نزديك اصفهان است . و گوشه‌اى از خورهء استخر همچنين گوشه‌اى ديگر از خورهء ارّجان بدان پيوسته است . پس يك مرز آن به بيضاء و مرز ديگر به اصفهان و گوشهء ديگر آن به مرزهاى خوزستان و گوشهء ديگر به بخش سابور مىرسد . و آنچه از شهرها و دهستانها در هر يك از اين رم‌ّها واقع است ، بدان نام خوانده مىشوند و همگى از كارگزارى اصفهان است . دوم رم شهريار است . و آن رم بازنجان و رم نسلى از كردان است كه از قبيلهء بازنجان بوده‌اند كه به شهريار پيوسته بودند . و هيچيك از بازنجانيان در كارگزارى فارس بشمار نيايند . ولى در آنجا روستاهاى بسيار دارند . سوم رم زيزان از آن حسن پسر صالح كه در خورهء سابور است ، يك مرز آن به اردشير خرّه و پس از آن مرزى است كه پيرامون سابور دارد . هر چه ديه و شهر در پيرامون آنهاست از آن بخش به شمار مىرود . چهارم رم ريحان ، از آن احمد پسر ليث است . و خود در خورهء اردشير خرّه است ، يك مرز آن به دريا و سه سمت ديگر آن به خورهء ارشيرخرّه پيوسته و آنچه از شهرها و ديه‌ها در ميان آنهاست از اين بخش به شمار است . پنجم رم كاريان كه يك مرز آن به سيف ( - كنارهء ) [ 822 ] از آن بنى صفار و مرز ديگرش به رمّ ريحان و مرز ديگر به مرزهاى كرمان مىپيوندد و از آنجا به اردشير خّره مىرسد و همهء آنها از اردشير خرّه به شمار آيند . رمّه [ ر م م ] و گاه ميم آن بىتشديد تلفظ شود . اصمعى در كتاب خود گويد : رمّه جايى از زمين است كه بلندتر باشد . گاه با تشديد و گاه بىتشديد تلفظ شود . پس رمّه به معنى نجد ( زمين بلند ) است . و نيز رمّه به معناى فضا است . و پيش از اين گفتم كه رمّه باقى ماندهء طناب تكه تكه شده است . و جمع آن رمم است . شاعر معروف از آن رو ذورمه شهرت يافت كه در يك قصيده چنين سروده است : أشعث مضروب القفا موتود * فيه بقايا رمّة التّقليد « 1 » پس رمّه تكه‌اى طناب است كه در سر ميخ گره خورده بماند . گويند : اعطيته الشّئ برمّته - همهء آن چيز را به او دادم . پس رمّه به معنى همه است و ريشهء آن طنابى است كه شتر را بدان ببندند . اعطاء البعير برمّة - شتر را با طنابش به او داد . رمه بىتشديد را بو منصور ( ازهرى ) در باب ورم با تخفيف آورده . و از تشديد آن ياد نمىكند . او مىگويد : « بطن الرّمه » دره‌اى معروف است در بالاى نجد . بو عبيد سكونى گويد : در بطن الرّمه زيستگاهى از آن مردم بصره است ، به هنگامى كه به سوى مدينه بروند . در آنجا مردم كوفه و بصره فرود مىآيند و از آنجا به « عسيله » مىروند . ديگرى گفته است رمّه نام دره‌اى است كه از دهنا فرود مىآيد . و من آن را در واژهء دهنا ياد كردم ابن دريد گويد : رمّه - زمينى بزرگ در نجد است كه چند دره بدانجا فرود آيد و برخى آن را بىتشديد تلفظ كنند . عاصمى گويد : از بو المكارم اعرابى و از ابن اعرابى شنيدم كه هر دو مىگفتند : « رمه » جايگاهى بزرگ و پهناور به مسافت يك روز راه است . كه بنى كلاب در بالاى آن قرار دارد و پايين‌تر از ايشان « عبس » و « غطفان » و پايين‌تر بنى اسد مىزيند . و در كتاب نصر چنين است . رمه بىتشديد ميم نام دره‌اى است ميان دو « ابان » كه از باختر مىآيد و آن بزرگترين درهء نجد است ، كه از غور و حجاز مىآيد . بالاى آن از آن مردم مدينه و بنى سليم ، و ميانهء آن از آن بنى كلاب و غطفان ، و پايين آن از آن بنى اسد و عبس . و پس از اينجا در شنزار « رمل العيون » فرود مىرود و آب بسيار ندارد . تا اينكه درهء « جريب » از آنجا بنى كلاب بدان كمك مىرساند . اصمعى گويد : رمّه دره‌اى است از ميان دو ابان گذشته از باختر به خاور مىرود و آن بزرگترين دره در اين كارگزارى مىباشد . رمه‌گاه با

--> ( 1 ) . اشعث تو سرى خورده مانند ميخ ، باقى ماندهء طناب تقليد هنوز در وى باقى است .