ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
536
معجم البلدان ( فارسى )
ما حرّم الشرب فى مدينتنا * و هو حلال بأرض رقّادة « 1 » پيروزى عبيد الله ملقب به مهدى بر شهر رقّاده و بيرون راندن بنى اغلب از آن جايگاه در ماه ربيع يكم بسال 297 رخ داد و شاعران در ستايش او شعرها سرودهاند تا آنجا كه يكى از ملعونان چنين سرود : حلّ برقّادة المسيح * حلّ بها آدم و نوح حلّ بها اللّه ذو المعالى * و كلّ شئ سواه ريح « 2 » رقاشان [ ر ] با شين نقطهدار و الف و نون پايانين كه بر وزن مثنى رقاش باشد . ابن اعرابى گويد رقش به معنى خط زيبا و رقاش نام زنى است . واژهء رقاش در اينجا مىتواند از همان ريشه باشد . نام دو كوه است . عمرانى گويد « ذو الرقاشين » نام جايگاهى است . در كتاب لصوص ( - دزدان ) آمده است رقاشان نام دو كوه در بالاى شريف ، آنجا كه دو سرزمين كعب و كلاب بهم مىپيوندند و جزو سواد به شمار مىرود و پيرامون آن دو كوه زمينى سپيد است گويى اين زمين آن دو كوه را زينت كرده است : سقى دار ليلى بالرقاشين مسبل * مهيب بأعناق الغمام دفوق أغرّ سماكىّ كانّ ربابه * بخاتىّ صفّت فوقهنّ و سوق كانّ سناه حين تقدعه الصّبا * و تلحق أخراه الجنوب حريق « 3 » بو زياد گويد : يكى از كوههاى عمر پسر كلاب « رقاشان » نام دارد كه دو زنجيره از تپههاى بلند هستند و شاعر دربارهء آن چنين سروده است : سمعت و اصحابى تخبّ ركابهم * لهند بصحراء الرقاشين داعيا صويتا خفيّا لم يكديستبين لى * على انّنى قد راعنى من ورأءيا « 4 » رقّاع [ ر ] با عين بىنقطه پايانين به وزن جمع رقعه . « ذو الرّقاع » نام جايگاهى است كه پيامبر ( ص ) بر آنجا يورش برد . گويند ريشهء آن به معنى درختى است كه در آن جايگاه بوده و آن جايگاه بنام آن درخت خوانده شده است . و نيز گفتهاند كه چون پاى غازيان از پياده روى تاول زده بود و آن را با تكه پارههايى ( رقعه ) پيچيده بودند از اين رو بدين نام خوانده شد . اين تفسيرى است كه مسلم پسر حجاج در كتاب خود آورده است . و برخى گفتهاند اين نام از پارههاى پارچه گرفته شده كه بر پرچمهاى خود آويخته بودند . ديگرى گفته است « ذات الرقاع » كوهى است با رنگهاى سياه و سفيد و قرمز [ 799 ] كه هم چون تكههاى پارچه در دامنه كوه ديده مىشود و درستتر آن است كه اين واژه نام جايگاهى است كه دعثور شاعر درباره آن چنين سروده است : حتى اذا كنّا بذات الرقاع - تا اينكه ما به « ذات الرقاع » رسيديم . اين جنگ به سال چهارم هجرت رخ داده است . محمد پسر موسى خوارزمى گويد : چهار سال و هشت روز پس از هجرت پيامبر جنگ ذات الرقاع رخ داد . و پس از دو ماه كه از آن گذشت جنگ « دومة الجندل » رخ داد . در جنگ ذات الرقاع پيامبر ( ص ) صلاة خوف بجا آورد و در آنجا بود كه داستان « دعثور محاربى » رخ داد . واقدى گويد ذات الرقاع نزديك نخلستانى ميان « سعد » و « شفره » و « بير أرما » به فاصله سه ميل از مدينه است . و اين يكى از چاههاى باقيمانده از دوران جاهليت است . او گويد : از آنش ذات الرقاع خواندند كه در آن جا ، تكههاى زمين سرخ و سپيد و سياه ديده مىشد . ابن اسحاق گويد : ايشان پرچمهاى خود را از پاره پاره پارچههايى ساخته بودند . اصمعى دربارهء سرزمين بنى كلاب در نجد نام ذات الرقاع را آورده است . نصر گويد : ذوات الرقاع نام جايگاههايى آبخيز در نجد است از آن بنى ابى بكر ابن كلاب . وادى الرقاع نيز در نجد مىباشد . رقاق [ ر ] با دو قاف دو نقطه . نام جايگاهى از سرزمين عامر است . و ريشهء آن به معنى زمين نرم و خاك صاف است كه زير آن سخت باشد .
--> ( 1 ) . اى سرور پسر سرور مردم چه شده است كه مى در شهر ما ناروا و در رقاده روا گرديده است . ( 2 ) . مسيح به رقّاده فرود آمد ، آدم و نوح در رقاده مىزيستند خداى بزرگ در رقّاده فرود آمده است كه جز او هيچ نباشد . ( 3 ) . ابر بلند سيراب گردانيده خانه ليلى را در « رقاشين » و آنجا را مانند ردهاى از شتران كجاوهدار ساخته است كه كوهان آنها هنگامى كه باد صبا مىوزد يك سر آن خنك و سر ديگر سوزان است . ( 4 ) . من و ياران هم كاروانم صدايى ضعيف در بيابان رقاشين شنيديم كه ما را مىخواند . و من كه از پشت سر خود دچار بيم بودم معنى آن را نفهميدم .