ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

516

معجم البلدان ( فارسى )

رخّان [ ر خ خا ] با تشديد خاى نقطه دار و الف و نون پايانين ديهى از مرو در شش فرسنگى [ 770 ] دور از آن . بدانجا نسبت دارد بو عبد اللّه احمد پسر محمّد خطاب رخّانى . « 1 » او از عبدان پسر محمد و همانند او روايت دارد . رخّج « 2 » [ ر خ خ ] هموزن رمّج با تشديد خاى نقطه‌دار و پايان آن جيم معرب « رخو » نام خوره‌اى است با شهرستان آن از بخشهاى كابل . بو غانم معروف پسر محمد قصرى شاعر متأخر از قصر « كنكور » چنين مىسرايد : ورد البشير مبشّرا بحلوله * بالرّخّج المصعود فى استقراره « 3 » به رخّج نسبت دارد فرج و فرزند او عمر پسر فرج كه هر دو از بزرگان و دبيران روزگار مأمون تا روزگار متوكل بوده و همپايه وزيران و ديوانسالاران بزرگ بودند . عبد الصمد پسر معدّل در نكوهش عمر پسر فرج شعرى سروده كه از آن است : امام الهدى ادرك و ادرك و ادرك * و مر بدماء الرّخّجيّين تسفك و لا تعد فيهم سنّة كان سنّها * ابوك ابو الاملاك فى آل برمك « 4 » « 5 » و نيز او در خطاب به نجاح پسر سلمه چنين مىسرايد : ابلغ نجاحا فتى الكتّاب مألكة * تمضى به الرّيح اصدارا و ايرادا لا يخرج المال عفوا من يدى عمر * او تغمد السّيف فى فوديه اغمادا الرّخّجيّون لا يوفون ما وعدوا * و الرخّجيّات لا يخلفن ميعادا . « 6 » رخّجيّه [ ر خ خ ى ى ] از ريشهء واژهء پيشين و نسبت بدان است . نام ديهى است در يك فرسنگى بغداد پس از دروازهء « باب الازج » . رخّ « 7 » [ ر خ خ ] با تشديد خ بخشى است در نيشابور و تودهء مردم آن را « ريخ » گويند . بو الحسن بيهقى گويد : از آنش رخ ناميدند كه زمينش سخت و سرخ است و روستاييان زمينى را كه چنان باشد رخ خوانند . جايگاهى است در يك خوره كه صد و شش ديه را در بر دارد و مركز آن قصبهء « بيشك » داراى بازارى زيبا است ليكن جامع و منبر ندارد . بدانجا نسبت دارد بو موسى هارون پسر عبدوس پسر عبد الصمد پسر حسّان رخى نيشابورى . « 8 » او از يحيى پسر يحيى و از على ابن مدينى و جز آن دو بر شنود بو حامد ابن الشرقى و جز وى از او روايت دارند . او به سال 285 درگذشت . رخش [ ر ] با خاى نقطه‌دار و شين نقطه‌دار پايانين « خان رخش » در نيشابور است . بدان نسبت دارد بو بكر محمد پسر احمد پسر عمرويه بازرگان رخشى « 9 » . او در اين خان ( كاروانسرا ) مىزيست پس بدان نسبت يافت او از بو بكر خزيمه و از بو العباس سرّاج بر شنود و بسال 353 درگذشت . رخشيوذ [ ر ش ] با خا و شين نقطه دار و ياى دو نقطه زير و ذال نقطه دار پايانين ديهى از ترمذ است . رخمان [ ر ] با الف و نون پايانين نام جايگاهى در سرزمين هذيل است كه « تابط شرا » در آنجا كشته شد پس مادرش گريان چنين سرود : نعم الفتى غادرتم برخمان * من ثابت بن جابر بن سفيان يجدّل القرن و يروى النّدمان * ذو مأقط يحمى وراء الاخوان « 10 » و آن بر وزن فعلان از ريشهء رخم نام پرنده‌اى است يا از ريشهء رخم است . عمرانى آن را با زاى نقطه‌دار آورده است .

--> ( 1 ) . ش . ش : 431 نقل از لباب 2 : 20 ، انساب 250 . ( 2 ) . جندى در ج 3 ص 43 از معجم ما استعجم ص 646 نقل مىكند كه اين واژه فارسى معرب شده است . و اصل آن « رخذ » شايد « رخژ » بوده است و از روض العطار آن را از كارگزارى سگستان مىشمرد . ابن اثير از يك خدايخانه كه در بالاى كوه رخج جا داشته خبر مىدهد . ابن اثير 7 : 326 ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 388 - 389 ، لسترنج 371 . ( 3 ) . بشارت آمدن او را به « رخج » و استقرار او آمده است . ( 4 ) . اشارت به پايگاهى است كه هارون پدر مأمون براى خاندان برمكيان در مرو به رسميت شناخته بود . ( 5 ) . اى امام بزرگوار به فريادرس و خون « رخجيان » را ببين كه چگونه مىريزد سنتهايى كه پدرت ، پدر شاهان براى آل برمك نهاده بود از ميان رفت . ( 6 ) . به نجاح سردبير بگو داستانى است كه باد همه جا پراكنده كرده است . از دست عمر مال بيرون نمىآيد و شمشير او به غلاف نمىرود . مردان رخجى هيچگاه به وعده وفا نمىكنند و زنان رخجى هيچگاه تخلف وعده نمىكنند . ( 7 ) . لسترنج ص 381 به نقل از بطوطه و مستوفى داستان شيخ حيدر و مريدانش كه از اينجا بودند ياد مىنمايد . ( 8 ) . ش . ش : 3213 از انساب 251 ، لباب 2 : 21 ، مشتبه : 1 : 311 . ( 9 ) . ش . ش : 2393 از انساب 250 ، لباب 2 : 21 . ( 10 ) . به جوانى نيكو در رخمان خيانت كردى كه بازماندهء ثابت پسر جابر پسر سفيان بود . او از برادران حمايت مىكرد و پشيمان را امان مىداد . . .