ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

496

معجم البلدان ( فارسى )

يا هند لو سألت شيئا أمّما * جاء به الكرىّ او تيمّما « 1 » پس اين گفته به محمد بن سليمان رسيد و او دستور داد در هر دو رامه سلجم كشت كنند . پس آنجا سلجم كاشته شد . راميثن [ ث ] با ياى دو نقطه زير و ثاى سه نقطه بالا و نون پايانين ، ديهى در بخاراست . بدان نسبت دارد روح پسر مستنير بو ابراهيم راميثنى بخارايى « 2 » . او از مختار پسر سابق و جز وى روايت دارد . محمد پسر هاشم پسر نعيم نيز از وى روايت كند . عمرانى آن را با زاى نقطه‌دار آورده است . رامى [ - ] هموزن يكى رماة . نام جزيره‌اى است در درياى شلاهط در هند دور . جزيره‌اى بزرگ است كه گويند هشتصد فرسنگ مىباشد . چند پادشاه دارد كه هيچيك از ديگرى پيروى ندارد . شايد همان جزيرهء معروف سيلان باشد و چنان كه شنيده‌ام سيلان همين صفت را دارد . « 3 » الرّان [ ر را ] نام شهرى ميان مراغه و زنجان است . گويندكان زر و سرب دارد . مسعر گويد : من آن را به آتش بيازمودم پس يك دانگ و نيم نقره از آن بيرون آمد من در آنجا « يبروح » بسيار ديدم كه بزرگ اندام و پيرامون ده ذرع بلندا يا بيشتر دارد . در اين شهر رودخانه‌اى است كه هر كس از آب آن بياشامد هميشه از سنگ مثانه در امان باشد و در آنجا [ 740 ] گياهى رويد كه هر كس همراه دارد خنده بسيار كند تا روده بر شود . و اگر آن را از خود دور كند اندوهناك گردد و بگريد . و در آنجا سنگ سفيد ماتى هست كه بدان سرب را بيازمايند . از ابر در آنجا حشره‌اى فرو ريزد كه داروى علاج داء الثّعلب است كه بر آن بمالند . اين گفتهء مسعر بن مهلهل است . ولى به نظر من الرّان و أرّان و أرّان يكى باشد . و آن سرزمينى بزرگ از بخشهاى لرستان است . عمر پسر محمد حنفى در ستايش محمد پسر عبد الواحد يمامى چنين مىسرايد : حتّى أتى بجبال الرّان منتجعا * من وابل غيث جود ينعش البشرا و أحكم الرّان حتّى نام صاحبها * أمنا و شرّد عنها من بغى أشرا « 4 » و نيز چنين مىسرايد : يا ويح نفس أسرت طوارقها * بالهمّ فالهمّ لا يفارقها و ويح نجديّة منعّمة * أضحى مقيما بالرّان وامقها فكم أتى الان دون مطلبها * من عرض تبدو مهارقها و من جبال بالرّان قد قرنت * الى جبال أخرى تساوقها فليت عينى ترى اذا نظرت * نجدا و قد أينعت حدايقها « 5 » الرّان نيز دژى در مرز كشور روم در نزديكى ملطيه است . دژى ديگر به نام « كركر » نزديك آن است كه متنبّى از آن در ستايش سيف الدوله چنين ياد مىكند : و بتن بحصن الرّان رزحى من الوجى * و كلّ عزيز للامير ذليل « 6 » و نيز چنين مىسرايد : فكأنّ أرجلها بتربة منبج * يطرحن أيديها بحصن الرّان « 7 » راننى [ - ] با دو نون نام جايگاهى است . رانونا [ - ] بعد از الف نون و واو ساكن و نونى ديگر به الف كشيدهء پايانين . ابن اسحاق در سيره آورد : هنگامى كه پيامبر ( ص ) به مدينه آمد چهار روز در « قباء » مىزيست و مسجد « قباء » را بر پايهء تقوى بنا نهاد . و روز آدينه از آنجا بيرون آمد . و روز آدينه را نزد بنى [ 741 ] سالم پسر عوف بماند و نماز آدينه را در مسجدى كه در ته درهء رانونا است بگزارد . و اين نخستين نماز آدينه بود كه در مدينه بگزارد و اين را من

--> ( 1 ) . در رامتين از من دربارهء سلجم مىپرسيد اى هند اگر دربارهء چيزى مىپرسى از آنچه هست يا آنچه مىتواند باشد بپرس . ( 2 ) . ش . ش : 1116 از انساب 245 ، لباب 2 : 10 . ( 3 ) . در چ جندى ج 3 از روض العطار ص 264 آرد كه : از حيوانات اين شهر كرگدن است . ( 4 ) . تا آن كه به كوهستان الرّان آمد و باران تند را كه باعث طراوت آدمى شود بديد و الرّان را امنيت بخشود تا مردمش از شرّ ديگران در امان باشند . ( 5 ) . واى به حال كسى كه اندوه او را اسير كرده باشد . و از او دور شود . واى به حال نجدى مرفه كه در الرّان مانده باشد . كه چه چيزها مخالف ميل خود و اندوهبار مىبيند و كوهستان « ارّان » را با كوهستانهاى ديگر مقايسه مىكند . اى كاش چشم من دوباره به نجد مىافتاد كه باغچه‌هايش خرم است . ( 6 ) . در دژ « ران » ناخرسند بماندند . آرى هر عزيز نزد بزرگتر ذليل است . ( 7 ) . گويى او در خاك منبج و دستش در دژ « الرّان » بود .