ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

34

معجم البلدان ( فارسى )

و نواشط من جنس ماهى افتنن * رأى العيون بها و هنّ النّور و كأنّما نوّارها برياضها * للمبصرّية سندس منشور « 1 » صاحب ابو القاسم ( عباد ) در كتاب « كافى » خود در نكوهش گرگان چنين مىسرايد : نحن و اللّه من هوائك ياجر * جان فى خطّة و كرب شديد حرّها ينضج الجلود فان ه - * - بّت شمالا تكدّرت بركود كحبيب منافق كلّما ه - * - مّ بوصل احاله بالصّدود « 2 » بو منصور نيشابورى دگرگونى آب و هواى گرگان را در يك روز چنين مىسرايد : الا ربّ يوم لى بجرجان ارعن * ظللت له من حرقه اتعجّب و اخشى على نفسى اختلاف هوائها * و ما لا مرء عمّا قضى اللّه مهرب و ما خير يوم احرق متلون * ببرد و حرّ بعده يتلهّب فاوّله للقرّ و الجمر ينقب * و آخره للّثلج و الجيش تضرب « 3 » فضل بن سهل روستاهاى « جور » از گرگان را بر عهدهء مسلم بن وليد شاعر نهاد ، پس آن را به پانصد هزار ضمانت كرد و هزار هزار درم بپرداخت و در گرگان بماند تا در همانجا بيمار شد و در گذشت . هنگامى كه او در گرگان يك نخل خرما ديد و جز آن در آنجا نخلى نروئيده بود چنين سرود [ 51 ] : الا يا نخلة بالسّف - * - ح من اكناف جرجان الا انّى و ايّاك * بجرجان غريبان « 4 » و پس از انشاء اين شعر در گذشت . اقيشر يربوعى يا ابن خزيم شراب را به گرگان نسبت داده چنين مىسرايد : و صهباء جرجانيّة لم يطف بها * حنيف و لم ينفر بها ساعة قدر و لم يشهد القسّ المهيمن نارها * طروقا و لم يحضر على طبخها حبر اتانى بها يحيى و قدنمت نومة * و قد لاحت الشّعرى و قد طلع النّسر فقلت اصطبحها او لغيرى فاهدها * فما انا بعد الشّيب ويحك و الخمر تعفّفت عنها فى العصور الّتى مضت * فكيف التّصابى بعد ما كمل العمر اذا المرء وفّى الاربعين و لم يكن * له دون ما ياتى حياء و لاستر فدعه و لا تنفس عليه الّذى اتى * و ان جرّ اسباب الحياة له الدّهر « 5 » مردم كوفه مىگفتند هر كس اين اشعار را نداند از مردانگى به دور است . داستان فتح گرگان را سيره نويسان چنين آورده‌اند كه چون سويد پسر مقرن ، بسطام را به سال 18 بگشود براى پادشاه گرگان نامه

--> ( 1 ) . بهشت دنيا كه سكسك ( جامع اضداد ) است هم آدم سودائى و هم آدم بلغمى را راضى مىكند ، سرزمينى دشتى و كوهستانى و دريائى و خشكى است ، مهاجم و مدافع ، كبك ، دراج ، . . . ، آهو ، الاغ ، كركس ، كبوتر ، . . . با هم زندگى مىكنند . در باغهايش سندس و استبرق مىبينى . ( 2 ) . اى گرگان ! ما از هواى تو در رنج هستيم . گرمايت پوست را مىسوزاند ، سرمايت مىآزارد . مانند معشوقه‌اى هستى كه هر وقت ارادهء وصال كنى براى آن مانعى مىتراشى . ( 3 ) . چه روزهاى بدشگونى در گرگان ديدم . در بخشى از آن از گرمايش در شگفتم و از دگرگونى هوا نامطمئن مىمانم . چه روزهائى كه گرما و سرما پشت سر هم آيد و هر دوى آنها سوزان باشد . . . . ( 4 ) . اى نخل روئيده در دامن كوه ! من و تو در گرگان بيگانه هستيم . ( 5 ) . صهباى گرگانى مؤمن نديده دور از قضا و قدر كشيش گرمى آن را نچشيده ، حبر ( خاخام ) از پخت و پز آن ناآگاه را وقتى يحيى برايم آورد كه ستارگان « شعرى » و « نسر » طلوع كرده بودند . به او گفتم براى خودت باشد يا به كسى ديگر جز من پيشكش كن كه من پيرم و در پيرى مرا با خمر چه كار ؟ من در جوانى از آن ننوشيدم چگونه در پيرى ، جوانانه رفتار كنم ؟ چگونه در چهل سالگى كار كودكان كنم ؟ . . . شايد اين شعر كه بوى شعوبى گرايى دارد ، از « خريمى » باشد كه نام وى در اينجا نادرست آمده باشد و بنا بر فهرست و ستنفلد جاى ديگر نيامده است . براى شناخت خريمى شاعر شعوبى ايرانى . ن . ك : حلقهء پيوند ادبيات ايرانى درى با پهلوى ساسانى ترجمهء دكتر پروين منزوى .