ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
473
معجم البلدان ( فارسى )
و ودّعت ببنان خلته عنمّا * فقلت لا حملت رجلاك يا جمل ويلى من البين ما ذا حلّ بى و بها * من نازح الوجد حلّ البين فارتحلوا أنّى على العهد لم انقض مودتكم * يا ليت شعرى به طول العهد ما فعلوا « 1 » يك جوان شوخ طبع در پاسخ شعر چنين گفت آن دختر با ما بود و بمرد . آن مرد گفت پس من هم بايد بميرم . راوى گفت : اگر بميرى آمرزيده مردهاى . پس مرد زنجيرى دراز كشيد و بمرد و ما او را به خاك سپرديم و داستان بو هذيل علّاف نيز در اين دير رخ داده است . دير هند صغرى [ د ر ه د ص را ] در حيره است در نزديكى زمينهاى بنى عبد اللّه ابن دارم در كوفه در پشت خندق در جايگاهى خوش آب و هوا است . هند صغرى دختر نعمان پسر منذر بود كه به خرقه معروف بود . هشام كلبى گويد : هنگامى كه كسرى بر نعمان پسر منذر خشم آورد و او را به زندان افكند ، پس دختر او هند براى خداوند نذر كرد كه اگر پدرش آزاد شود و به پادشاهى برگردد ديرى بسازد . [ 708 ] و تا مردن در آن بماند . پس كسرى پدر او را آزاد كرد و دختر اين دير بساخت و در آن بماند تا در گذشت و در همان دير به خاك شد . و اين دختر همان كسى است كه خالد بن وليد پس از فتح حيره به نزد او آمد و دختر به او سلام داد . خالد هنگامى كه او را شناخت به او گفت مسلمان شو تا تو را به همسرى مردى از اشراف مسلمان در آورم . دختر گفت من به دينى غير از دين پدرانم تمايل ندارم . امّا دربارهء همسرى پس اگر جوانى در من باقى مانده بود باز هم همسرى را نمىپذيرفتم چه رسد به اينكه اكنون من پير زالى شدهام و بانتظار مرگ روزشمارى مىكنم . خالد گفت پس چيزى از من بخواه . دختر گفت به مسيحيانى كه بر آنها چيره شدهايد امنيت دهيد . خالد گفت اين كه وظيفهء ماست و پيامبر ما محمد ( ص ) چنين دستور داده است . دختر نعمان گفت من غير از اين خواهشى از تو ندارم . من در اين دير نشستهام كه خود آن را ساختهام و اطراف من گورستانى با استخوان پوسيدهء پدرانم مىباشد و من بايد به ايشان بپيوندم . راوى گويد : پس خالد دستور داد كمك مالى و پوشاك به وى بدهند . دختر نعمان گفت من از اينها بىنيازم . چند برده دارم كه كشتزار مرا آباد مىكنند و اندك هزينهء من از آنجا برآيد . خالد گفت چيزى از آموختههاى خود به من بياموز . دختر گفت : آفتابى كه مىبينى از ميان خورنق و سدير بيرون مىآيد و فرومىرود هيچگاه از قلمرو ما بيرون نمىرفت . ليكن يك شب خوابيديم و بامدادان همهء ما در حالى بيدار شديم كه بردهء ديگران شده بوديم . پس اين شعر را بخواند : فبينا نسوس النّاس و الامر امرنا * اذا نحن فيهم سوقة نتنصّف فتباّ لدنيا لا يدوم نعيمها * تقلّب تارات بنا و تصرّف « 2 » [ 709 ] سپس دختر گفت : گوش كن برايت دعا كنم . دعايى كه براى پادشاهان خود مىكرديم . بگذار دستهايى كه پس از ثروتمندى فقير شدهاند شكرگزار تو باشند و دستهاى گدايانى كه به پادشاهى رسيدهاند بر تو چيره نشوند . خدا نيكويىهاى تو را به مستحقانش برساند . و تو برگردانندهء نعمتهايى باشى كه از دست مستحقانش گرفته شده است . مباد كه تو نيازمند لئيمى گردى . راوى گويد پس خالد از دير بيرون آمد و مسيحيان به گرد دختر آمده پرسيدند : امير با تو چه كرد ؟ دختر اين پاسخ را بسرود : صان لى ذمّتى و اكرم وجهى * انّما يكرم الكريم الكريم « 3 » شاعران بسيار دربارهء اين دير سرودهاند . معن بن زايده شيبانى كه خود فرمانده بود و در نزديكى آن دير خانه داشت چنين سرود : الا ليت شعرى هل ابيتنّ ليلة * لدى دير هند و الحبيب قريب فنقضّى لبانات و نلقى احبّة * و يورق غصن للسّرور رطيب « 4 » اين هند داستانى نيز با مغيرة بن شعبه از فرماندهان عرب دارد .
--> ( 1 ) . هنگامى كه پيش از بامداد شترها را خوابانيدند و او را به ياد عشق گذشته انداختند . مانند شترگشن بر آشفت و از سجاف كجاوه با چشمى اشكبار به من نگاه انداخت و با نوك انگشتش كه مانند دانهء انگور بود به سوى من با اشارت بدرود داد . پس من گفتم اى شتر خدا پايت را بشكند . واى به حال من و او كه چهها ميان ما دو تن بگذشت از جوش و خروش . من به پيمان خود هنوز وفادارم . واى به حال من اگر زمان به درازا بكشد . ( 2 ) . ما كه مدتها مردم را اداره مىكرديم و فرمان ، فرمان ما بود . اكنون يك بازارى شدهايم كه بايد از شما انصاف بخواهيم پس خاك بر سر دنيايى كه خوشيهايش دوام ندارد . گاهى براى ما گاهى بر ما است . ( 3 ) . آبروى مرا نريخت و مرا بزرگ داشت . آرى بزرگوار است كه بزرگ را نگه مىدارد . ( 4 ) . آيا مىتوانم شبى را نزديك هند بمانم و محبوبم نزديك من باشد ؟ و ما خوش بگذرانيم و دوستان را ديدار كنيم و برگها سبز و خرم برويند .