ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
32
معجم البلدان ( فارسى )
بود . بو سعد آن را چنين ضبط كرده است . جربه در لغت كتابى به معنى خر وحشى است . جربتان [ ؟ ] ديهى از جهران در يمن است . جربث [ ج ب ] [ ج ب ] ابن دريد آن را « جرثب » با پيش آوردن ثاء بر باء آورده است . حازمى نيز آن را « حربث » با حاى بىنقطه آورده ، ما نيز آن را همچنان ياد خواهيم كرد و نمىدانم آيا همين واژه است كه يكى از آن دو تصحيف ديگرى است يا كلمهاى ديگر است ؟ و هر يك جائى جداگانه ؟ جربست [ ج ب ] ( با تاى دو نقطه در پايان ) : نام ديهى در كوهستان طبرستان است و جز از كوره راهى ، بدانجا دسترسى نيست . جربه [ ج ر ب ب ] ( با ضم دو حرف نخستين و تشديد باى تك نقطه ) : نام كوهى از آن بنى عامر است . جربه [ ج ب ] ( با باى تك نقطهء بىتشديد به يك روايت و جربه [ ج ر ب ب ] بدون تاى آخر كه هر دو پيش از اين ياد شدهاند ) : نام ديهى در مغرب است كه يادش در كتاب « فتوح » بسيار آمده . در حديث حنش آمده است كه ما با رويفع پسر ثابت بر ديهى در مغرب به نام جربه يورش برديم . پس او به سخنرانى پرداخت و چنين گفت : اى مردم ! من براى شما آن چيزى را مىگويم كه از زبان پيامبر ( ص ) شنيدم كه به روز خيبر براى ما اين چنين سخن گفت كه اى مؤمنان ! براى هيچكس از اهل ايمان روا نيست كه كشتزار ديگرى را آب دهد يعنى جايز نيست با زن آبستن شده از ديگرى نزديكى كند . در اين روايت جربه به كسر جيم نيز آمده است و برخى آن را جزيرهاى در مغرب آفريقا نزديك « قابس » دانستهاند كه بربريان در آنجا ساكنند . بو عبيد بكرى گويد : نزديك قابس جزيرهء جربه است كه باغهاى بسيار دارد و مردمش راهزنان [ 48 ] بيابان و دريا هستند و مذهب خارجى دارند و ميان اين جزيره و خشكى ، راه آبى است . جربى [ ج با ] ( گوئى جمع اجرب باشد ) : بو بكر محمد پسر موسى گويد : از سرزمين شام است و مردم آن يهودى بوده ، پيامبر ( ص ) امان نامهاى براى ايشان نوشته بود و اين هنگامى بود كه يوحنا ( يحنّه ) پسر رؤبه فرمانرواى ايله با گروهى از « اذرح » به نزد پيامبر ( ص ) آمده امان نامه خواستند تا گزيت بپردازند . برخى آن را با الف كشيده نوشتهاند و آن نيز پيش از اين بگذشت . جرت [ ج ] ( با تاى دو نقطه در پايان ) : نام ديهى از صنعاى يمن است . يزيد پسر مسلم جرتى « 1 » صنعانى كه او را حزيزى [ ح ى ] نيز نامند بدانجا نسبت دارد . او از مسلم پسر محمد حديث نقل مىكرد . حازمى و ابو سعد او را چنين ضبط كردهاند . عمرانى گويد : من آن را از جار الله جرتى [ ج ] شنيدم . امير « 2 » آن را به كسر جيم ضبط كرده است و به صورت « جرث » با ثاى سه نقطه نيز روايت شده است . جرثم [ ج ث ] ( با ثاى سه نقطه ) : ريشهء جرثومه به معنى لانهء مورچگان است . نام آبى از آن بنى اسد ميان « قنان » و « ترمس » است . زهير چنين مىسرايد : تبصّر خليلى هل ترى من ظعائن * تحمّلن بالعلياء من فوق جرثم « 3 » جرجا [ ج ] ( با دو جيم ) : نام ديهى از كارگزارى صعيد مصر نزديك « اخميم » است . بدانجا نسبت دارد عبد الولى پسر ابو السرايا « 4 » پسر عبد السلام انصارى . فقيهى شافعى و خطيب شهر خود و يكى از عادلان آنجا بود . شاعر و پاك دين بود . برخى از شعر او را ابو الربيع سليمان پسر عبد الله مكى براى من برخواند . او مىگفت : خطيب عبد الولى سرودهء خود را براى من چنين خوانده است : لا تنكرن بعلوم السقم معرفتى * فربّ حامل علم و هو مجهول
--> ( 1 ) . ش . ش : 3330 . ( 2 ) . امير - ابن ماكولا . ن . ك : چ ع ا ص . . . . ( 3 ) . اى برادر بنگر ، آيا كاروانى مىبينى كه از بالاى « جرثم » بيايد ؟ ( 4 ) . ش . ش : 1811 . جرجاوى . نقل از همين معجمد .