ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

451

معجم البلدان ( فارسى )

دير العاقول نيز جايگاه در مغرب است كه از آنجاست : بو الحسن على پسر ابراهيم پسر خلف دير عاقولى مغربى « 1 » . او در مكّه حديث مىگفت . اين را محبّ بو عبد اللّه محمد پسر محمود نجّار به من گفت و افزود كه آن را به خامهء حافظ محمد پسر عبد الواحد دقّاق اصفهانى يافتم كه بر حاشيهء آن به خطّ خود مطلبى دربارهء دير عاقول نوشته بود كه جايگاهى در مغرب است و من آن را در كتاب خودم به نام « المتّفق خطّا و ضبطا » نگاشته بودم و آن را دنبالهء كتاب على بن طاهر مقدسى با گزارشى بيش از اين ساختند . دير عبد المسيح [ د ر ع د ل م ] پسر عمر پسر بقيله غسّانى . و از آن بقيله را بدين نام خوانند كه با دو پوشاك سبز به ميان قوم خود آمد و ايشان گفتند : اين جز بقيله نتواند بود . اين مرد عمر بسيار كرد و گويند سيصد و پنجاه سال بماند . اين دير در بيرون شهر حيره در جايى است كه آن را جرعه خوانند . عبد المسيح كسى است كه با خالد بن وليد هنگامى كه به جنگ حيره آمده بود ملاقات كرد و با او سازش كرد و با ايرانيان جنگيد پس ايرانيان از سه دژى كه داشتند با گلوله‌هايى گرد از خزف بر قبيله بقيله باريدند . او پيشاپيش سپاه بيرون مىآمد و دشمن از پيش او مىگريخت ، ضرار پسر ازور گفت : اين مرد نيرنگ‌هاى ايرانيان را مىداند پس خالد بن وليد نزد ايشان كس فرستاد و گفت يكى از خردمندان خود را نزد من بفرستيد ، ايشان عبد المسيح پسر عمر را فرستادند و او با خالد بن وليد گفتگوها كرد كه در تاريخ ثبت شده است . او گويد عبد المسيح در آن دير بماند و با مسلمانان در مقابل پرداخت صد هزار ( ؟ ) پيمان آشتى بست و در دير بماند تا بمرد . و پس از ويرانى دير دالانى سنگ چين شده در زير آن يافت شد . [ 678 ] مردم گمان كردند كه گنجينه است و چون آن را بگشودند ديدند تختى از مرمر در آنجاست و جنازهء مردى مرده بر آن است و نزديك سر او لوحى است كه بر آن چنين نوشته شده است : من عبد المسيح پسر عمر پسر بقيله هستم : حلبت الدّهر أشطره حياتى * و نلت من المنى فوق المزيد فكافحت الأمور و كافحتنى * فلم أخضع لمعضلة كؤود و كدت انال فى الشّرف الثّريّا * و لكن لا سبيل الى الخلود « 2 » دير عبدون [ د ر ع ] در « سرّ من راى » ( سامره ) در كنار مطيره مىباشد . از آنش ، دير عبدون خوانند كه عبدون برادر صاعد پسر مخلّد بدين دير آمد و شد بسيار داشت و در آنجا مىماند . عبدون نصرانى بود و برادرش صاعد به دست موفق مسلمان شد و به وزارت او نشست . ابن معتز شاعر دربارهء اين دير چنين مىسرايد : سقى المطيرة ذات الظلّ و الشّجر * و دير عبدون هطّال من المطر يا طالمأ نبّهتنى الصّبوح به * فى ظلمة اللّيل و العصفور لم يطر اصوات رهبان دير فى صلواتهم * سود المدارع نعّارين فى السّحر مزنّرين على الأوساط قد جعلوا * على الرّءوس اكاليلا من الشّعر كم فيهم من مليح الوجه مكتحل * بالسّحر يطبق جفنيه على حور لا حظته بالهوى حتّى استقاد له * طوعا و اسلفنى الميعاد بالنّظر و جاءنى فى ظّلام اللّيل مستترا * يستعجل الخطو من خوف و من حذر فقمت افرش خدىّ فى التّراب له * ذلّا و اسحب اذيالى على الأثر فكان ما كان ممّا لست اذكره * فظنّ خيرا و لا تسأل عن الخبر « 3 »

--> ( 1 ) . ش . ش : 1897 از همين معجمد . ( 2 ) . شيرهء روزگار را كشيدم و با آن زندگى كردم . بيشتر از آرزوهايم به دست آوردم . با پيش آمدها پنجه نرم كردم . و او نيز با من چنين كرد . من براى هيچ دشوارى سر فرود نياوردم و در شرافت به ثريا رسيدم . ولى راهى به جاودانگى نيافتم . ( 3 ) . موفق و شاداب باد مطيره با سايهء درختانش و دير عبدون با رگبارهاى بارانش . چه بارها كه بامدادان در تاريكى شب هنوز پرندگان نپريده‌اند ، آواز راهبان در نمازشان با جامه‌هاى سياه و نعرهء دعاى سحرگاهيشان با زرّناهاى بسته در ميان و تاج‌هاى گذارده بر سر . زيبا رويانى در ميان ايشان كه سحرگاهان پلكهاى خواب آلودشان به هم مىرسد . و من با نظر ريبه به ايشان نگه كرده‌ام و او پذيرا شده وعده داد . و در تاريكى شب پنهانى بيامده با دستپاچگى از ترس و پنهانى . من از جا برخاسته با خوارى روى خود را فرش پاى او كردم . و دامن كشان بسوى او رفتم و شد آنچه شد و من نخواهم گفت . خوش فكر باش و بيش از اين نپرس .