ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

448

معجم البلدان ( فارسى )

اشرب الرّاح و هى تشرب عقلى * و على ذاك كان قتل الوليد « 1 » [ 673 ] دير الشّآء [ د ر ش شا ] در سرزمين كوفه است در يك فرسنگ و يك ميلى نخيله . و اللّه اعلم . دير الشّمع [ د ر ش ش ] ديرى كهنسال كه نزد نصارا گرانقدر است در بخشهاى جيزهء مصر در سه فرسنگى « فسطاط » . براى كسى كه از نيل بسوى بالا رود مىباشد . كرسى و زيستگاه پاتريارك هرگاه كه به مصر باشد در آنجاست . دير شياطين [ د ر ش ] ميان دو شهر « بلد » و « موصل » ميان دو كوه در دهانهء دره نزديك « أوصل » است . جايگاهى خوش آب و هوا است كه سرّى رفاء شاعر دربارهء آن چنين مىسرايد : عصى الرّشاد و قد ناداه مذ حين * و راكض الغىّ فى تلك الميادين ما حنّ شيطانه الآتى الى بلد * الّا ليقرب من دير الشّياطين و فتية زهر الآداب بينهم * أبهى و انضر من زهر البساتين مشوا الى الرّاح مشى الرّخّ و انصرفوا * و الرّاح تمشى بهم مشى الفرارين تفرّغوا بين أعطان الهياكل فى * تلك الجنان و اقمار الرّواوين حتّى اذا نطق النّاقوس بينهم * مزنّر الحضر رومىّ القرابين يرى المدامة دينا حبّذا رجل * يعتدّ لذّة دنياه من الدّين « 2 » خبّاز بلدى نيز چنين مىسرايد : رهبان دير سقونى الخمر صافية * مثل الشّياطين فى دير الشّياطين غدوا سراعا كأمثال السّهام بدت * من القسىّ و راحوا كالعراجين « 3 » دير شيخ [ د ر ش ] همان دير تل عزاز است و عزاز شهرى زيبا در كارگزارى حلب و در پنج فرسنگى آن است . اسحاق موصلى دربارهء آن چنين مىسرايد : و ظبى فاتن فى دير شيخ * سحور الطّرف ذى وجه مليح « 4 » و نيز چنين مىسرايد : انّ قلبى بالتّلّ تلّ عزاز * عند ظبى من الظّباء الجوازى « 5 » دير صباعى [ د ر ] در خاور تكريت است و برابر آن مشرف بر دجله خوش آب و هوا ، آباد و زيبا [ 674 ] و آن جايگاه خوشگذرانان است و برخى از ايشان چنين مىسرايند : حنّ الفؤاد الى دير تكريت * الى صباعى و قسّ الدّير عفريت « 6 » دير صلوبا [ د ر ص ] ديهى از موصل است . و اللّه اعلم . دير صليبا [ د ر ص ] از بخشهاى دمشق برابر دروازهء « فراديس » كه به دير خالد نيز شهرت دارد زيرا هنگامى كه خالد بن وليد دمشق را در ميان گرفته بود ستاد خود را در اين دير نهاده بود . بو الفتح محمد پسر على معروف به بو اللقاء چنين مىسرايد : جنّة لقّبت بدير صليبا * مبدعا حسنه كما لا و طيبا جيته للمقام يوما فطلنا * فيه شهرا و كان أمرا عجيبا

--> ( 1 ) . اى شبهاى « مطيره » و « كرخ » و « ديرسوسى » شما را به خدا بازگرديد . شما نمونه‌هايى از بهشت ولى ناجاودانه بوديد . من مى را نوشيدم و مى عقل مرا نوشيد و چنين بود مرگ وليد . ( 2 ) . رستگارى كه دير نشينان آرزومند آن بودند عصيان كرده و در تعقيب وى است . شيطان به سوى بلد نمىآيد مگر براى نزديك شدن به دير شياطين . گروهى كه در اعمال ايشان هويداست و خود از گل گلستانها شكوفاتر هستند همچون رخ ( مهرهء شطرنج ) بسوى مى مىروند و مى مانند اسب شطرنج بسوى آنان مىآيد . ميان بتهاى آن بهشت و ماهرويان آنجا مىچرخند با آهنگ ناقوس‌ها همه زنّارها را بسته قربانىهاى رومى را مىنگرند . پرستش زيبايى عروسكها دين ايشان است . خوشا آن دينى كه لذّت دنيا را در خود بازداشته باشد . ( 3 ) . ترسايان دير به من مى زلال نوشانيدند . همانند شيطان‌ها در « دير شياطين » ايشان مستقيم مىروند مانند تيرى كه از كمان بيرون آمده يا شاخ خرما . ( 4 ) . آهوى دلربا در دير شيخ با مژگانهاى سحر انگيز و صورتى زيبا . ( 5 ) . دل من در « تل عزاز » نزد آهويى از آهوان زيباى آنجا است . ن . ك : چ ع 3 : 667 : 16 . ( 6 ) . دل من خواهان دير تكريت و صباعى است و كشيش آن دير عفريت آنجاست .