ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

434

معجم البلدان ( فارسى )

اذا أوجه الفتيان غارت مياهها * فوجه علىّ ماءه غير غاير « 1 » دير حبيب [ د ر ح ] جايگاهش را نمىدانم جز اينكه در يك شعر عربى آمده است . و آن شعر ورد پسر ورد جعدى است كه مىگويد : الا حبّذا الاصعاد لو تستطيعه * و لكن أجل لا ما اقام عسيب و ان مرّ ركب مصعدين فقلبه * مع الرّايحين المصعدين جنيب سل الرّيح ان هبّت شمالا ضعيفة * متى عهدها بالدير دير حبيب متى عهدها بالنّوفليّات حبّذا * شواكل ذاك العيش حين يطيب « 2 » دير حرجة [ د ر ح ر ج ] . ريشهء حرج به معنى جاى پر درخت كه چرندگان بدان راه نيابند گفته مىشود . و از اين رو گويند حرج الصدر - تنگى سينه . نام ديرى است در صعيد مصر در خاور قوص كه به نام مارجرجس ساخته شده است ، « حرج » نام خوره‌ايست كه در جايش ياد شد و نزديك آن ديهى به نام « عباسيه » است ، كه گاهى دير بدان نسبت داده مىشد . [ 654 ] دير حريق [ د ر ح ] از آنش بدين نام خواندند كه گروهى در اين جايگاه سوزانده شدند و با خويشاوندان خود در آنجا به خاك سپرده شدند . و ديرى در آنجا بدين نام ساختند ، و اين در حيرهء كهن است . اين را من به خامهء ابن حمدون با خاى نقطه‌دار در شعر و نثر ديدم . ثروانى دربارهء آن چنين مىسرايد : دير الحريق فبيعة المزعوق * بين الغدير فقبّة السّنيق أشهى الىّ من الصّراة و دورها * عند الصّباح و من رحى البطريق فاغدوا بناكر من ذخاير عتبة * الخمّار من صافى الدنان رحيق يا صاح و اجتنب الملام اما ترى * سمجا ملامك لى و انت صديقى « 3 » دير حزقيال « 4 » [ د ر ح ق ] بو الفرج گويد : جعفر بن قدامه به من گفت شريح خزاعى مىگفت : هنگامى كه به دير حزقيال مىگذشتم ديدم دو سطر زيرين بر ستون آن چنين نوشته بود . ربّ ليل امدّ من نفس العا * شق طولا قطعته بانتحاب و نعيم كوصل من كنت أهوى * قد تبدّلته ببؤس العتاب نسبونى الى الجنون ليخفوا * ما بقلبى من صبوة و اكتئاب ليت بى ما ادّعوه من فقد عقلى * فهو خير من طول هذا العذاب « 5 » و زير آن چند بيت چنين نوشته شده بود : خواستم و از من جلوگيرى شد ، رانده شدم و ميان من و ميهن جدايى انداختند . از دوستان و خانمان دورم كردند در اين دير به ناروا زندانى شدم و با زنجير روزگارى بسته بودم . و انّى على ما نابنى و اصابنى * لذومرّة باق على الحدثان فان تعقب الأيّام اظفر بحاجتى * و ان ابق مرميّا بى الرّجوان فكم ميّت مثلى بغبظ و حسرة * صبور بما يأتى به الملوان هو الحبّ أفنى كلّ خلق بجوره * قديما و يفنى بعدى الثّقلان « 6 »

--> ( 1 ) . چقدر بالس به انتظار مسافر نشست و چقدر اى دير حافر تو پاى چارپايان را خونين كردى ميان گنبدهاى « منجنين » راهى هست كه با پايى غير از پاى بيداران كوبيده نشده است . در كنار فرات در سمت راست ابن مالك فرات پر آبى هست كه از آن نتوان گذشت اگر آب روى جوانان بريزد آب روى على ريختنى نيست . ( 2 ) . چه خوش است به سوى بالا رفتن نه به آن شيوه كه « عسيب » رفت اگر كاروانى رو به بالا رفتند دل ايشان همراه روندگان نزديك ايشان است . اگر باد شمال ضعيفى وزيد از او بپرس كى از « دير حبيب » گذشته است . كى « نوفليات » را ديده . و از عيش و نوش آن آگاه است . ( 3 ) . دير حريق بيعه‌اى ترسناك است ميان غدير و « قبّة السنيق » . بامدادان آن براى من بهتر از آسياب بطريق ( پاتريارك ) است . بگذريد از انبار عتبهء خمار كه خونهاى زلال و صافى دارد . اى دوست از سرزنش من دست بردار . نبينم سماجت تو را كه دوست من هستى در سرزنش . ( 4 ) . قزوينى آن را به صورت حزقيل آورده است ( قزوينى . آثار ع ص 396 ، جهانگير ص 434 ، مراد ج 2 ص 126 ) . ( 5 ) . چه بسا شبها كه افكار عاشقانه آن را دراز نشان مىدهد و من آن را بريده‌ام و چه بسا خوشىهايى همچون وصال محبوب كه من آن را با گله گزارى پاره كردم مرا به ديوانگى نسبت مىدادند تا افكار عاشقانه و كودكانهء مرا پنهان نمايد . اى كاش آنچه از ديوانگى به من نسبت مىدادند درست بود ، كه بهتر از اين رنج طولانى بود . ( 6 ) . من از آنچه به سرم آمده ناكامىهايى دارم كه با روزگار خواهد ماند . يا با گذشت روزگار به آرزوى خود مىرسم و يا همينطور در بدر و نااميد خواهم ماند