ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
428
معجم البلدان ( فارسى )
كأنّما غريت غرّ السّحاب به * فجاء مختلفا يلقاك مؤتلفا فلست تبصر الّا جدولا سربا * أو جنّة سدفا او روضة آنفا كما التقت فرق الاحباب من حرق * من الوشاة فأبدا الكلّ ما عرفا با حوابما أضمروا فاخضرّ ذا حسدا * و احمرّ ذا خجلا و اصفرّ ذا أسفا هذى الجنان فإن جاءوا بآخرة * فلست أترك وجها ضاحكا ثقفا « 1 » و نيز خالدى دربارهء آن چنين مىسرايد : قمر بدير الموصل الأعلى * أنا عبده و هواه لى مولى لثم الصليب فقلت من حسد * قبل الحبيب فمى بها أولى حدلى باحدا هنّ نحويها * قلبى محبّته على المقلى فاحمرّ من خجل و كم قطعت * عينى شقايق و جنّة خجلا و ثكلت صبرى عند فرقته * فعرفت كيف مصيبة الثّكلى « 2 » دير أعور [ د ر ا و ] در بيرون كوفه است . مردى از طايفهء اياد آن را بر پا ساخت كه « اعور » نام داشت و از بنى حذاقه پسر زهر پسر اياد بود . دير أكمن [ د ر ا م ] با نون پايانين و برخى آن را با لام بجاى نون آوردهاند . جايگاهى در بالاى كوه نزديك « جودى » است . كه شراب آنجا به نيكويى معروف است . [ 645 ] و بهترين به شمار است و گويند خمار نياورد . آب و درخت و بستان بسيار گرد آن را فرا گرفته است . دير أيّا [ د ر أ ى يا ] با ياى دو نقطه زير به الف كوتاه كشيده پايانين . واقدى گويد بو قلابه جرمى در شهر شام در دير أيّا به سال 104 در گذشت . دير ايّوب « 3 » [ د ر ا ى يو ] ديهى است در حوران از بخشهاى دمشق كه ايّوب پيامبر در آنجا مىزيست و خداوند او را گرفتار بيمارىها كرد و آن چشمه كه با كوبيدن پاى بر زمين بيرون آورد و سنگى كه بر آن نهاد در آنجاست . و او در همانجا به خاك شده است . « 4 » دير باثاوا [ د ر ] با باى تك نقطه به الف كشيده و ثاى سه نقطه بالا و واو . ديرى است نزديك جزيرهء ابن عمر با فاصلهء سه فرسنگ راه . دير باشهرا [ د ر ش ] شابشتى « 5 » گويد : در كرانهء دجله ميان سامره و بغداد است . و شعر زير را از بو العيناء به گواه آورده است . پس اگر درست باشد شگفت انگيز است زيرا كه بو العيناء كم شعر است و نزد من هيچيك از شعرهايش ثابت نشده است : نزلنا دير باشهرا * على قسّيسه ظهرا على دين يشوعىّ * فما أسنى و ما أمرا فأولى من جميل الفع - * - ل ما يستعبد الحرّا و سقّانا و روّانا * من الصّافيّة العذرا فطاب الوقت فى الدّير * و رابطنا به عشرا « 6 » دير باعربا « 7 » [ د ر ع ] ميان موصل و حديثه بر كرانهء دجله ، حديثه ميان تكريت و موصل است . و مسيحيان آن را بسيار بزرگ مىدارند . بارويى بلند نزديك صد ذراع به آسمان كشيده دارد . در آنجا راهبان و كشاورزان بسيار زندگى مىكنند و كشتزارها و مهمانخانه براى
--> ( 1 ) . به بالاى دير مشرف بروم آنجايى كه ديد چشمان به پايان نمىرسد . گويى ابرها از آن گذشتهاند و ناسازگاريها به سازش گراييده است . از آنها چيزى جز يك جدول و بهشت درختان و باغچهء زيبا ديده نمىشود چنان كه گروههاى دوستان از بدگويان جدا ماندهاند هر كس آنچه را مىبيند مىگويد هر چه در دل دارد آشكار مىكند . حسودان سبز مىشوند و آن ديگرى از خجالت سرخ مىشود و ديگرى از تأسف زرد رنگ مىشود . بهشت همين است اگر ايشان مىگويند در آخرت هم هست امّا من نمىتوانم زيبا روى خندان را در اينجا رها كنم كه در بهشت خواهم ديد . ( 2 ) . ماهرويى در دير بالاى موصل كه من بندهء عشق او هستم و عشق او سرور من است او به صليب بوسه زد و من از رشك گفتم بهتر بود كه اين خوشبختى از آن لبهاى من بود . بر يكى از آن دختران گذشتم و دلم در آرزوى آن روى بسوخت . او از خجالت سرخ شد و چقدر چشمان من در آنجا شقايق چيد . بغض شكيبايى من هنگام جدا شدن از او تركيد و آنگاه دانستم مصيبت مادر بچه مرده چگونه است . ( 3 ) . قزوينى آثار ع ص 196 ، جهانگير ص 253 ، مراد 1 : 252 . ( 4 ) . از افسانههاى جهودان است كه به نام اخبار اسراييليّات در فرهنگ اسلامى وارد شده است . ( 5 ) . شابشتى ابو الحسن على بن محمد بيش از ده جا نامش در اين كتاب آمده است . ( 6 ) . در دير باشهرا فرود آمديم كشيش آنجا ما را ظهر به ناهار بخواند بنا بر مذهب يسوع ( مذهب يسوع مسيح ) نه خفت و نه آرميد . نيكىهايى انجام داد كه آزاد را بندهء خود مىكند . بياشامانيد ما را از بادهء ناب . زيستن در آن دير ما را خوش آمد و ده روز بمانديم . ( 7 ) . ن . ك : دور عربايا در لسترنج .