ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
415
معجم البلدان ( فارسى )
اسماعيل است ، و چون فرزندان اسماعيل در « تهامه » بسيار شدند ، دوما پسر اسماعيل از ايشان جدا شد و بجايگاهى به نام دومه فرود آمده و دژى بر پا كرد و « دوما » به نام او خوانده شد . و اين در هفت مرحله بيرون دمشق است در ميان راه دمشق به مدينهء پيامبر است . بو سعد گويد : دومة الجندل در زمينى پست در گسترهء پنج فرسنگ است . و در باختر آن چشمهايست كه نخلستان و كشتزارهاى آنجا را سيراب مىكند . و از آنش « دومة الجندل » ناميدند كه دژ آن با « جندل » ( كلوخ سنگ ) ساخته شده است . بو عبيد سكونى گويد : « دومة الجندل » دژى [ 626 ] و ديههايى است ميان شام و مدينه ، نزديك دو كوه طى كه بنى كنانه از طايفهء كلب در آنجا مىزيستند . او مىگويد : دومه از دهكدههاى وادى القرى است كه تا « تيماء » چهار شب راه دارد . و دهكها ، خود « دومه » و « سكاكه » و « ذوالقاره » اند . دومه بارو دارد كه قابل بست نشستن است و در درون آن بارو دژى استوار است كه آن را « مارد » نامند . و آن دژ از آن شاه اكيدر پسر عبد الحىّ پسر أعيا پسر حارث پسر معاويه پسر خلاوه پسر ابامه پسر سلمه پسر شكامه پسر شبيب پسر سكون پسر أشرس پسر ثور پسر عفير و او همان كنده سكونى كندى است . روزگارى كه پيامبر ( ص ) خالد بن وليد را به جنگ تبوك فرستاد به او گفت : اكيدر را در حال شكار خواهى يافت . پس يك گاو وحشى به ديوار اين دژ رسيده شاخهاى خود را به دژ مىماليد پس او از خواب بيدار شده بيرون آمد تا او را شكار كند پس خالد بر او يورش برد و او را اسير و برادرش حسّان پسر عبد الملك را بكشت و دژ را به زور بگشود و اين به سال نهم هجرى بود . اكيدر را پيش پيامبر بردند و با او آشتى كرد ، و به او امان داد و گزيت را بر او و يارانش مقرّر داشت . او نصرانى بود و برادرش حريث مسلمان شد و پيامبر ( ص ) آنچه را در دست او بود به او واگذاشت . و چون اكيدر پس از مرگ پيامبر ( ص ) عهد شكنى كرد ، عمر او را همراه ديگر معارضان اسلام از آنجا به حيره براند . پس ايشان نزديك عين تمر فرود آمدند ، خانههايى ساختند ، و آن را دومه ( يا دوما ) به نام همان دژ كه در وادى القرا داشتند ناميدند كه تا كنون باقى است ولى ويرانه است . شاعر دربارهء بيرون راندن عمر اكيدر را از خانه و لانهاش چنين مىسرايد : يا من راى ظعنا تحمّل غدوة * من آل اكدر شجوه يعنينى قد بدّلت ظعنا بدار اقامة * و السير من حصن أشمّ حصين « 1 » نگارندگان يورشهاى عرب اجماع دارند در اينكه خالد بن وليد به روزگار بو بكر هنگامى كه خالد به سال 12 ه - در عراق بود دومه را بگشود و اكيدر را بكشت زيرا عهد شكنى كرده ، مرتد شده بود و بنا بر اين بيرون راندن اكيدر به دست عمر بىمعنى مىشود كه در روزگار بو بكر كشته شده است . بهترين سخن آن است كه احمد جابر در كتاب فتوح بلاذرى آورده و من همهء آن را در اينجا مىآورم . او مىگويد : پيامبر خالد وليد را به سال [ 627 ] نهم هجرت به سوى اكيدر پسر عبد الملك به دومة الجندل فرستاد و او را اسير كرده بياورد و برادرش را بكشت و اكيدر را به نزد پيامبر ( ص ) آورد در حالى كه قباى ديباى زرّين پوشيده بود . اكيدر مسلمان شد و با پيامبر ( ص ) بر سرزمينش آشتى كرد و براى مردم دومه آشتى نامه گرفت كه چنين بود : به نام خداوند بخشنده مهربان ، اين نامه از محمد ( ص ) پيامبر خدا براى اكيدر است كه اسلام آورده و هر گونه ضدّ و همهء بتها را نفى كرده و براى مردم دومه است ؛ كه : « ضاحيه » از « ضحل » و « بور » و « معامى » و زمينهاى بايره حلقه ( زره ) و سلاح و چارپايان و دژ از آن ما باشد و صامته ، نخلستان و معين ( چشمهء آب ) در آبادى از آن شما باشد . چرندگان شما از مرز عبور نخواهند كرد و از دارايى شما آمار گرفته نخواهد شد و از گياهتان محروم نخواهيد بود . نمازتان را به وقت خواهيد خواند و زكات را خواهيد پرداخت كه بر عهدهء شماست و پيمان خداوند است و بر شماست كه به آن وفادار بمانيد . بر مضمون اين نامه خداوند و حاضران از مسلمانان گواهند . گويند كه « ضاحى » به معنى بيرونى و آشكار و « ضحل » به معنى آب اندك و « بور » زمين باير كه هنوز نروييده و معامى زمينهاى ناشناس و اغفال زمين كه كارى روى آن نشده باشد . و حلقه به معنى زره و حافر به معنى چارپا ( اسب و الاغ ) و مقصود از دژ دومة الجندل و از ضامنه نخلهايى كه در درون دژ داشتند و مقصود از معين ، آب جارى دايم است . و اينكه گفته است « لا تعدّل سارحتكم » بدين معنى است كه تحصيلگران زكات جز در چراگاه از آنها زكات نخواهند گرفت و از خانههايتان بيرون آورده نخواهند شد . و گفتهء او : « لا تعدّ فاردتكم » يعنى تك تك دارايى شما براى زكات گرد آورى نخواهد شد . پس از اين نامه اكيدر به دومه بازگشت پس چون پيامبر ( ص ) درگذشت اكيدر از پرداخت زكات خوددارى كرد و از دومة الجندل به
--> ( 1 ) . اى كسى كه كجاوههاى درد كشيدهء خاندان « اكدر » را كه دردشان مرا آزرده است ، ديدهاى ، كه چگونه كجاوهها به خانه و دژ تبديل شد .