ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

403

معجم البلدان ( فارسى )

دنباوند گويند كه فريدون پسر اثفيان اصفهانى هنگامى كه بر ضحاك بيوراسب چيره شد و او را بگرفت خواست « ارماييل » را كه نبطى و از اهل « زاب » بود و نزد ضحاك آشپزى مىكرد و از هر دو غلام يكى را سر مىبريد و يكى را علامت بردگى بر گردنش زده و نگاه مىداشت و براى كارها به مغاره مىبرد كه ميان قصران و خوى است و گوسفندى را سر بريده و گوشت آن را با گوشت آن غلام در مىآميخت . چون افريدون خواست او را بكشد گفت اى پادشاه سرّى در اين كار هست و پادشاه را به مغاره برد و كار خود را به او نشان داد و افريدون آن را پذيرفت ، ولى پس از آن دوباره خيال قتل او را كرد . پس به او گفت بايد براى من خوراكى بپزى كه سبزى و گوشت نداشته باشد و او از دنبهء گوسفندان خوراكى براى او ساخت و اين هنگامى بود كه در دنباوند مىزيست و ضحاك را در آنجا زندانى كرده بود . پس افريدون را خوش آمد و گفت دنباوندى ( دنبه را يافتى ) و از چنگ من رها شدى . سپس افريدون گفت : اى ارماييل من كلّهء كوه را به اقطاع تو دادم ، و اين غلامان مهر خورده را به تو بخشيدم ، و تو سرور ايشان خواهى بود ، پس سرزمينى كه اين گروه در آن يافت شدند « دشت پى » ناميده شد . پس « دست بى » خورهء معروف ميان رى و همدان و قزوين ، از اين نام گرفت . و در رساله‌اى كه مسعر پسر مهلهل نگاشته و در آن سفر نامهء خود را آورده است مىگويد : دنباوند كوهى است بلند سر به فلك كشيده ، كه بالاى آن هيچگاه در زمستان و تابستان از برف و يخ تهى نباشد ، و هيچ كس نمىتواند به قلهء آن برسد يا بدان نزديك شود ، و آن را كوه بيوراسب نيز مىنامند . مردم آن را از « مرج قلعه » و از گردنه‌هاى همدان مىبينند . كسى كه از رى بنگرد آن را بالاى سر خود مىبيند با آنكه فاصلهء ميان آن دو ، دو يا سه فرسنگ است . تودهء مردم پندارند كه سليمان پسر داوود پيامبر ديوى از ديوان را در آنجا زندانى كرد كه « صخر مارد » لقب داشت . ديگران چنين مىپندارند كه افريدون پادشاه ، بيوراسب را در آنجا زندانى كرده است . همواره دودى از يك غار آن كوه بر مىخيزد . [ كه تودهء مردم مىگويند آن نفس ضحاك است . و از اين رو برخى در آن غار آتش نيز مىبينند ] « 1 » و گويند كه آن آتش چشمان اوست . و همواره زوزه‌هاى ضحاك از آن غار شنيده مىشود . و من ( مسعر مهلهل ) داستان را باور كرده [ 608 ] بر كوه بر شدم و با رنج بسيار و با به خطر انداختن خود تا نيمهء راه رسيدم . و گمان نمىكنم كسى از آنجا كه من رسيدم بالاتر رفته باشد . بلكه هيچ انسان بدانجا نرسيده است . از آنجا كه نگاه مىكردم چشمم به چشمه‌اى گوگرد افتاد ، كه دورادور آن را گوگرد منجمد شده پر كرده بود . و هرگاه آفتاب طلوع مىكرد از درون دهانهء آن آتشى ديده مىشد و در كنار آن جويى به درون كوه روان بود . بادهاى گوناگون بر اين كوه مىوزد و صداهاى ناهنجار با آهنگهاى موزون به گوش مىرسد ، كه گاهى صداى شيههء اسب و گاه مانند عرعر خر ، و گاه مانند صداى انسان دور به گوش فرا مىرسد . آدمى آن را به صورت صداى بلند مىشنود ، ليكن از آن چيزى نمىفهمد . آدمى چنين مىانديشد كه صداى خيالى است و زمزمهء انسانى . آن دود كه مىپندارند نفس ضحّاك است همان بخار گوگرد است كه از آن دهانه بيرون مىآيد و اين گمان درست است . من در برخى از دره‌هاى اين كوه آثار ساختمانى بس كهن ديدم كه گرداگرد آن ايوانهايى بود كه گويا ييلاق پادشاهان ساسانى بوده است . مردم اين بخش گويند هرگاه مورچگان دانه‌اى به نيش كشيده مىبرند نشان آن است كه در اين سال قحطى و خشكى خواهد شد ، و اگر باران فراوان ببارد و زيان رساند و بخواهند بريده شود مقدارى شير بز بر آتش فرو ريزند ، پس باران بند آيد . و من ( مسعر ) اين را آزمايش كرده‌ام . و سخن ايشان را درست يافتم . و هيچ كس كلّهء اين كوه را خالى از برف نديده است مگر آنكه در آن سال فتنه و آشوب و خونريزى بسيار در آن سوى كه خشكيده و بىبرف شده است روى دهد . و اين نشانه‌ها درست و مورد پذيرش همگان است . نزديك اين كوه معدن سرمهء رازى و مرداسنگ ( مرتك - سنگ جوش خورده ) و سرب و زاج است . نزديك به اين را على پسر زين وزير مازيار طبرى كه حكيمى دانشمند است و نگاشته‌ها دارد و در هنرهاى گوناگون دست داشت ، چيزى نزديك به داستان « مسعر » را آورده و گويد : گروهى از مردم طبرستان را به كوه دماوند فرستادم و آن كوهى بلند و سر به فلك كشيده است كه از صد فرسنگ ديده مىشود و بر كلّهء آن هميشه برف مانند ابر متراكم در زمستان و تابستان مىماند . و از زير آن رودخانه‌اى زرد به رنگ كبريت بيرون مىآيد كه عوام آن را پيشاب بيوراسب دانند . كسانى را كه به آنجا فرستاديم [ 609 ] و پنج شبانه روز از آن بالا رفتند براى ما نقل كردند كه كلّهء كوه مساحتى نزديك صد جريب دارد .

--> ( 1 ) . ميان دو كروشه در « سفرنامهء بودلف » ترجمهء ابو الفضل طباطبايى كه از روى چاپ طوغان به فارسى گردانيده است ص 13 ديده نمىشود ، پس شايد افزودهء ياقوت باشد .