ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

398

معجم البلدان ( فارسى )

آنجا پايتخت كشور نوبه و در كرانهء نيل است . باروهاى بلند دور از دسترس دارد كه همه‌گى با سنگ ساخته شده . درازاى اين كشور در كنار نيل است . به اندازهء هشتاد شبانه روز راه . عبد اللّه پسر سعد پسر « بو سرح » به سال 31 به روزگار خلافت عثمان بن عفّان بر آنجا يورش برد ، چشم معاوية بن حديج در آن جنگ آسيب ديد و سخت جنگيد تا از او درخواست آتش بس كردند و او آتش بس را پذيرفت ، كه تا امروز ادامه دارد . شاعر چنين مىسرايد : لم ترعينى مثل يوم دمقله * و الخيل تعدو بالدروع مثقله « 1 » يزيد بن بو حبيب گويد : اهل مصر و اساود عهدنامه‌اى ضمنى ندارند بلكه ايشان با پيمان نامه‌هاى جدا زندگى مىكنند . ما به ايشان گندم و عدس مىدهيم و آرد مىگيريم . ابن ابى لهيعه گويد من از يزيد پسر بو حبيب شنيدم مىگفت : پدر من از اسيران « دمقله » بود . و اللّه اعلم . دملوه « 2 » [ د ل و ] دژى بزرگ در يمن است كه « آل زريع » كه بر آن منطقه چيره بودند در آن دژ زندگى مىكردند . « ابن دمينه » گويد : كوه « صلو » از آن بو المعلّس بود . دژ بو المعلّس در آنجا بود كه آن را « دملوه » مىناميدند كه با دو نردبان از آن بالا مىرفتند . نردبان پايين چهارده پله و نردبان دوّم كه بالاى آن بود چهارده پلهء ديگر داشت ، ميان اين دو طبقه زندان بود و پاسداران نيز در آن زندگى مىكردند . و بام اين دژ چهارصد ذراع مربع پهنا داشت كه خانه‌هايى و درختانى به نام كهمله در آن ايجاد كرده كه سايهء بسيار داشت و صد نفر را زير سايهء خود مىگرفت ، و همانند درخت شمّار بود . در آنجا مسجد جامع با منبر بود . اين دژ در پيچگاه يكى از گردنه‌هاى كوه « صلو » است كه با يالى به درازاى صد ذراع در جنوب خاورى كوه صلو قرار دارد . و از پايين كوه تا سر قلعه يك ششم روز يعنى دو ساعت راه است . و همچنين از طرف شمال آن كه در پشت درهء جنّات است همين ارتفاع را دارد . و در باختر اين كوه « سوق الجرّه » است كه دو برابر اين ارتفاع دارد . و اينجا اسطبل اسبان صاحب دژ است و دژ به تنهايى در بالا است . و ميان اين دو باندازهء يك پرتاب تير فاصله است . و آبشخور [ 600 ] مردم اين دژ كه با نردبان از آن پايين مىروند آبى است گوارا سبك و براى مردم آن دژ بسنده و مغذّى است . دروازهء دژ در شمال آن است و در بالاى دژ بركه‌اى زيباست و اضافه آب ايشان به درهء جنّات كه در شمال است فرو مىآيد . محمد بن زياد مازنى در ستايش ابو سعود پسر زريع چنين مىسرايد : يا ناظرى قل لى تراه كما هوه * أنّى لأحسبه تقمّص لؤلؤه ما ان نظرت بزاخر فى شامخ * حتّى رأيتك جالسا فى الدّملوه « 3 » دم [ د ] با پيشوند « ذو » در شعر كثير چنين به كار رفته است : اقول و قد جاوزن اعلام ذى دم * و ذى وجمى او دونهنّ الدّوانك « 4 » دمما « 5 » [ د م ما ] ديهى بزرگ در كرانهء رود فرات نزديك بغداد و نزديك فلّوجه است . گروهى از اهل حديث بدانجا نسبت دارند . مانند بو البركات محمد پسر محمد پسر رضوان دممى « 6 » از ياران محمد تميمى . او از بو على شادان برشنود . بو القاسم پسر سمرقندى از وى روايت مىكند . او در رجب سال 493 در گذشت . دمندان « 7 » [ د م ] شهرى بزرگ و گسترده در كرمان است با كانهاى گوناگون بسيار ، معدن آهن و مس و زر و نقره و نوشادر و توتيا . كانهاى آن در

--> آورده گويد : مردم اين سرزمين سخت مىزيند و خود را با پوست حيوانات مىپوشانند . بدين صورت كه پوست را بريده بريده ريشه كرده به شكل كمربند به كمر خود مىبندند . پوشاك ايشان از پوست پلنگ است كه در آنجا فراوان بوده و يا پوست زرافه كه حيوانى است با قيافهء شگفت آور كه پاهايش كوتاهتر از دستهايش است و گردنى دراز دارد . ن . ك : آرى ياقوت نيز خود در چ ع 2 : 611 اين واژه را به صورت « دنقله » و در ص 599 دمقله آورده است . ( 1 ) . همانند روز « دمقله » را چشم من نديده است كه اسبان و سوارانش با زره‌هاى سنگين مىدويدند . ( 2 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 124 - 125 . ( 3 ) . اى بيننده به من بگو آيا او را آنچنان كه هست مىبينى . من او را چنان مىبينم كه لؤلؤاى را در دامان خود گرفته باشد . من هيچ صدر نشينى را نمىبينم مگر به ياد تو مىافتم كه در « دملوه » نشسته‌اى . ( 4 ) . وقتى دختران از مرز « ذورم » و « جمى » و پايين‌تر از آنها « دوانك » گذشتند . اين بيت با بيتى ديگر در چ ع 4 : 907 : 4 تكرار شده است . ( 5 ) . احسن ع ص 54 و 115 ترجمه ص 78 و 159 . ( 6 ) . ش . ش : 2906 از انساب : 229 ، لباب : 1 : 509 . ( 7 ) . قزوينى ، آثار . ع ص 192 ، جهانگير ص 249 ، مراد ج 1 ص 248 ، ابن فقيه و ابن حوقل « دمندان » را از شهرهاى كرمان شمرده ، معدنهاى گوناگون آن را در