ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
381
معجم البلدان ( فارسى )
« دزق » نيز ديهى بزرگ در راه چاچ در فرارود ، ميان زامين و سمرقند است ، كه آن را « ساباط » نيز گويند . گروهى بدان نسبت دارند مانند : بو بكر [ 573 ] احمد پسر خلف دزقى « 1 » معروف به ابن ابى شعيب . دزّمار [ د ز ز ] نام دژى است استوار در بخشهاى آذربايجان نزديك تبريز . باب دال و سين و آنچه پس از آنهاست دسبندس [ د ب د ] از ديههاى كهن مصر است كه نامش در يورشهاى عرب آمده است . دستبى « 2 » [ د ت با ] با تاى دو نقطه بالا و باى تك نقطه پايين و الف كوتاه پايانين . من جايى را كه به نام « دستبى » معروف است دنبال واژهء دنباوند آوردم كه خورهاى بزرگ بوده بخشى از آن در سرزمين رى و بخشى در همدان يكى را « دستبى » رازى مىنامند كه نزديك نود ديه دارد و ديگرى را دستبى همدان كه آن نيز چندين ديه را در بر دارد ، و گاهى آن دستبى را به قزوين نسبت دهند چون به كارگزارى قزوين پيوسته است . ابن فقيه گويد : هنوز هم « دستبى » در دو بخش است . بخش از آن در سرزمين رى و بخشى ديگر آن از همدان است . تا اينكه مردى از ساكنان قزوين از موالى بنى تميم كه حنظله پسر خالد و با كنيت بو مالك بود به كوشش برخاست و همهء آن را به قزوين پيوند داد . او چنين افتخار مىكرد كه من همهء « دستبى » را به قزوين پيوند دادم و آن را يك خوره ساختم و كنيت من بو مالك است . پس كسى از مردم اين شهر در پاسخ وى گفت : تو آن را نابود كردى ، كنيت تو بايد ابو هالك باشد . دستجرد « 3 » [ د ت ج ] با تاى دو نقطه بالا و جيم و راى بىنقطه و دال بىنقطه پايانين . سمعانى گويد نام چندين ديه در جاهاى گوناگون است ، چنان كه در مرو دو ديه و در طوس دو ديه ديگر و در سرخس دستجرد لقمان و در بلخ دستجرد جموكيان مىباشد . بو موسى حافظ گويد : دستجرد جموكيان در بلخ است و از آنجاست بو بكر محمد پسر حسن دستجردى . بو اسحاق مستملى از وى حديث آورد . بو اسحاق مستملى نيز گويد از بو عمر محمد پسر حامد دستجردى شنيدم كه نقل مىكرد : در اصفهان چند ديه به نام دستجرد هست . و ما بسيارى از ايشان را كه دانش دوست بودند ديديم ، كه در پى سماع حديث بودند . بشّارى ( به يارى ) گويد : دستجرد شهرى در جغانيان « 4 » است . مسعر گويد : چون از « قنطرهء زعمان » نزديك نهاوند بسوى ديهى كسروى [ 574 ] بنام دستجرد برويم ، در آنجا ساختمانهاى شگفت انگيز و كوشكها و ايوانها مهندسانه از سنگ تراشيده مىبينى ، كه به طورى تراشيده شده كه بيننده در يك پارچه بودن آن شك نمىكند . به دستجرد مرو نسبت دارد ، بو محمد سعد پسر محمد پسر بو عبيد دستجردى « 5 » . اين دستجرد ديهى است نزديك شنزار پيرامون مرو او حديث را بر شنود و روايت كرد و در دستجرد به ماه رمضان سال 552 درگذشت . زاد روزش به سال 477 بود . او فقيهى صوفى و درستكار بود . مدتى اندرزگويى و خطابه در ديهء او با وى بود . او از بو الفتح عبد اللّه پسر محمد پسر اردشير هشامى ، و از بو منصور محمد پسر اسماعيل يعقوبى ، و از بو منصور محمد پسر على پسر محمود كراعى بر شنود ، بو سعد نيز از وى برشنود . دستميسان « 6 » [ د ت ] با دال و دو سين بىنقطه و تاى دو نقطه بالا و ياى دو نقطه زير و الف و نون پايانين . نام خورهاى بزرگ ميان واسط و بصره و اهواز كه به اهواز از همه نزديكتر است . مركز آن « بسامتى » است نه « ميسان » ولى به يكديگر پيوستهاند و گويند « دستيسان » خورهاى است كه مركز آن « ابلّه » [ ا ب ل ل ] است ، پس بصره از اين خوره به شمار است . دستوا « 7 » [ د ت ] با تاى دو نقطه بالا به گفتهء عمرانى نام شهرى است در فارس . حمزه گويد : نسبت به « دستبى » دستفايى است و معرّب آن دستوايى مىباشد . در اخبار نافع پسر ازرق آمده است : آنگاه كه مسلم پسر عيسى بر او خروج كرد نافع به « رستقباد » فرود آمد كه از سرزمين
--> ( 1 ) . ش . ش : 219 از انساب 226 ، لباب 1 : 500 . ( 2 ) . دستور ( تقويم بو الفدا - آيتى ص 354 - لسترنج ص 238 : دستبا ( dastuba ) . ( 3 ) . دستگرد ( لسترنج 67 / 68 ) كسروى . ( 4 ) . احسن ع ص 25 و 49 ترجمه ص 36 ، 70 . ( 5 ) . ش . ش : 1169 ، از همين معجمد . ( 6 ) . البته اين تلفظ معرّب آن نزد عربها بوده است . تلفظ فارسى امروزين « دشت ميشان » است . ن . ك : لسترنج ص 46 . ( 7 ) . در چاپ جندى از روض المعطار : 244 نقل مىكند : « دسكرة » شهرى است بزرگ كه در آن يكى از كاخهاى خسروان ايران باستان بر جا مانده ، بارويى بلند دارد و يك در به طرف باختر و درون آن ساختمانى ندارد . راه از دسكره تا جلولاء از كوه و شنزار و نخلستان مىگذرد . معجمد چ جندى : ج 2 : 518 .