ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

372

معجم البلدان ( فارسى )

باب دال و دال و آنچه پس از آن‌هاست دد [ د ] دره‌اى است مخصوص كه در شعر طرفة پسر عبد آمده است : كأنّ حدوج المالكيّة غدوة * خلايا سفين بالنّواصف من دد « 1 » ددن [ دد ] جايگاهى است كه در شعر ابن مقبل چنين آمده است : يثنين اعناق ادم يختلين بها * حبّ الأراك و حبّ الضّال من ددن « 2 » بجاى « ددن » دنن نيز آمده است . و اللّه اعلم . [ 560 ] باب دال و راء و آنچه پس از آن‌هاست درابجرد « 3 » [ د ج ] خوره‌اى است زيبا در فارس كه آن را دراب پسر فارس بنيان نهاده و در فارسى درابگردش گويند . دراب نام مردى است و كرد به معنى كردن است . پس آن را معرب كرده گاف را جيم تلفظ كردند . استخرى گويد : از شهرهاى خوره درابگرد فسا است كه بزرگتر و آبادتر از درابجرد است ليكن خوره به شهر شه ساخته نسبت يافته است . از آن رو كه جايگاه فرماندار بوده و شهرستان آن خوره است . و از اين رو بدان نسبت يافته است و در گذشته شهرستان اين خوره بوده است كه شاهان در آن مىزيسته‌اند . زجّاجى گويد : نسبت به درابجرد بر خلاف قياس « دراوردى » باشد . بو البهاء ايادى ، اياد أزد كه در جنگ مهلّب در جنگ با خوارج از ياران او بود چنين سرايد : نقاتل عن قصور درابجرد * و نحمى للمغيرة و الرّقاد « 4 » مغيره پسر مهلّب و رقاد پسر عبيد العلى رئيس پليس مهلّب و از بزرگ زادگان ايرانى بود . درابجرد پر از كانهاى ارزشمند با ويژگيهاى بارز است . خوش هوا است و مركز آن با همهء خوره هم نام است . از شهرهايش طبستان « 5 » ، كردبان ايرانى كرم ، يزد خواست ، « ايك » - « ايج » است . از شيراز تا درابجرد به گفتهء استخرى پنجاه فرسنگ است . و به گفتهء « بشّارى - به يارى » و استخرى در آنجا قنّه « 6 » موميا با دروازهء آهنين است . كه همواره مردى نگهبان آن بوده و هر ساله چون ماه تير بيايد « 7 » نگهبان قنّه و قاضى شهر و رييس بريد و چند عادل با كليد قبّه بيايند و در را باز كنند و مردى برهنه بدانجا در آيد و هر چه در آن سال موميا در آن گودال گرد آمد كه هيچگاه چنان كه از چند راستگو شنيده‌ام از يك رطل بيشتر نيست ، آن را در ظرفى بريزد ، و در آن را مهر زند و با چند تن از پيران به شيراز بفرستد . سپس آن جايگاه را شستشو دهند . پس آنچه از موميا بدست مردم ديده مىشود آميزه‌اى از آن آب است و مومياى خالص جز در گنجينه‌هاى پادشاه يافت نشود . ابن فقيه گويد : اين غار در « ارّگان » است و من آن را در جايش ياد كرده‌ام . استخرى گويد : در بخش درابجرد كوههاى نمك هست ؛ سپيد ، سياه ، سبز ، زرد ، سرخ كه از آن سينى ، بشقاب و زبدها « 8 » و ظرفهاى ديگر مىتراشند . و به شهرهاى ديگر صادر مىكنند . نمك در شهرهاى ديگر مايع است كه پس از تبخير نمك آن مىماند و در زير زمين مىباشد . ليكن در اين كوه نمك آشكار است . به اين درابگرد « 9 » [ 561 ] گروهى از دانشمندان نسبت دارند .

--> ( 1 ) . مركبهاى « مالكيّه » چون باد از درهء « دد » مىگذرد . ( 2 ) . گردنهايشان را براى ديدن بر مىآورند تا دانه‌هاى درخت اراك و دانهء ضال را در جايگاه « ددن » ببينند . ( 3 ) . احسن ع ص 422 ، 428 ، 442 ترجمه ص 631 ، 638 ، 658 . ياقوت اين شناسه را در دو جا آورده است ، ليكن درست همان دارابگرد است كه گذشت . ( 4 ) . ما از كاخهاى درابجرد و براى حمايت از مغيره و رقاد مىجنگيم . ( 5 ) . طمستان . ن . ك : چ ع 3 : 547 : 12 ، در بخش حرف طين و ميم است ، نه اشتباه چاپى و گويا لهجه باشد . ( 6 ) . در ترجمهء احسن التقاسيم ص 638 : قبّه آمده است . ( 7 ) . در احسن التقاسيم مقدسى ع ص 428 ترجمه ص 638 مهر ماه ديده مىشود . ( 8 ) . متن : موائد و صحون و زبادى . مانند ديگها و ظرفها كه امروزه از سنگهاى مخصوص مىتراشند . ( 9 ) . در چاپ جندى از روض المعطار چنين مىافزايد : گويند در دارابجرد آتشكده‌اى بزرگ بود كه زرتشت بنستاسف ( گشتاسپ ) را مأمور بنيان آن نمود . و آتشى را كه در خوارزم بود به دارابگرد منتقل كرد . مغان اين آتش را بسيار بزرگ مىدارند . چ جندى . ج 2 ، 2509 - ش . ش : 1948 از تهذيب التهذيب 7 : 299 ، تقريب التهذيب 2 : 34 .