ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

370

معجم البلدان ( فارسى )

اين دو آب ميان « سعد » و « قشير » است . نصر گويد « دحرض » و « وسيع » نام دو آب بزرگ در پشت « دهنا » است كه از آن بنى مالك ابن سعد مىباشد و آنها را به صورت تثنيه « دحرضين » خوانند . سپس گويد : « دحرض » آبى است از آن خاندان « زبرقان » پسر بدر پسر « بهدله » پسر عوف پسر كعب ابن سعد و وسيع از آن بنى « انف الناقه » است و غامش قريع پسر عوف [ 557 ] پسر كعب پسر سعد است . و اين سخن نادرست است ؛ اگر مىگفت « دحرضان » دو آب از آن بنى كعب پسر سعد است بهتر بود . و اللّه اعلم . زيرا كه مالك ابن سعد مورد اشكال است . بو عمر گويد : « دحرضان » نام شهرى است كه عنترهء عبسى نامش را در شعر چنين آرد : شربت بماء الدحرضين فاصبحت * زوراء تنفر عن حياض الدّيلم « 1 » أفوه أودى شاعر چنين سرايد : لنا بالدّحرضين محل مجد * و أحساب مؤثّلة طماح « 2 » دحل [ د ] با لام پايانين معنى ريشهء آن را در واژهء دحايل آوردم . اين شناسه نام جايگاهى است نزديك شنزار بنى يربوع . از نصر نقل شده است كه « دحل » آبى در نجد است كه گويا از آن قبيلهء « غطفان » باشد . اصمعى گويد : « دحل » جايگاهى است كه لبيد آن را در شعر خود چنين آورده است : فبيّت زرقا من سرار بسحرة * و من دحل لا نخشى بهنّ الحبائلا « 3 » و نيز گويد : حتىّ تهجّر بالرّواح وهاجها * طلب المعقّب حقّه المظلوم فتصيّفا ماء بدحل ساكنا * يستنّ فوق سراته العلجوم « 4 » دحل [ د ] جمع واژهء پيشين و تفسير آن نيز در شناسهء دحايل بگذشت . و آن نام جزيره‌اى است ميان يمن ( در جزيرة العرب ) و سرزمين « بجّه » ميان صعيد و تمامة . و « بجّه » همواره از اين راه مورد يورش عرب‌ها قرار مىگرفت . دحنا [ د ] با نون و الف كوتاه يا به روايتى كشيده و اين زمينى است كه خداوند متعال گل آدم را از آن بر گرفت . ابن اسحاق گويد : هنگامى كه پيامبر ( ص ) از « طايف » باز مىگشت به « دحنا » باز آمد و با همراهان به « جعرانه » فرود آمد . پس كالاهاى غنيمتى را ميان ايشان تقسيم و به آباد كردن پرداختند ، و سپس به مدينه بازگشت ، و آن يكى از مخلافهاى طايف است . ريشهء « دحن » در لغت آدمى چاق و شكم گنده است . و مؤنث آن « دحنا » است . دحوض [ د ] با ضاد نقطه‌دار پايانين نام جايى در حجاز است . سلمى پسر مقعد هذلى چنين مىسرايد : فيوما بأذناب الدحوض و مرّة * انسّئها فى رهوة و السّوايل « 5 » سكّرى گويد : دحوض جايگاهى است ، و اذناب آن دنباله‌هاى آن را گويند . و « أنسّئها » به معنى مىرانم آن را . ريشهء « دحض » [ 558 ] در عربى به معنى ليزابه است . و دحوض جايى است كه ليزابهء بسيار دارد . دحول [ د ] آبى است به نجد ، در سرزمين بنى عجلان از قبيلهء قيس پسر عيلان . نصر او را بعد از دخول با خاى نقطه‌دار آورده . امّا من در جاى ديگر چنين واژه‌اى نديدم . و اللّه اعلم . دحيضه [ د ض ] با ياى دو نقطه زير و ضاد نقطه‌دار . بو منصور ( ازهرى ) گويد : آبى است از آن بنى تميم كه نامش در شعر اعشى « دحيضه » به صورت كوچك نما ، چنين آمده است : أ ترحل من ليلى و لمّا تزوّد * و كنت كمن قضىّ اللّبانة من دد ارى سفها بالمرء تعليق قلبه * بغانية خود متى تدن تبعد

--> ( 1 ) . از آب در دحرضين نوشيدم همچنانكه رودخانهء « زوراء » از حوضچهء « ديلم » آب گيرد . ( 2 ) . ما در شهر « دحرضين » آثارى افتخار آميز و تبار پاك داريم . ( 3 ) . شب را در « زرق سرار » و در « دحل » بىترس از دامهايشان بماند . ( 4 ) . تا اينكه از بيم آمدن مظلوم در پى حق به « دحلى » كه بر بلندى آن قورباغه زندگى مىكرد مهاجرت كردند ن . ك : چ ع 2 : 725 : 9 . ( 5 ) . روزى در دنباله‌هاى « دحوض » و روز ديگر آن را در گل و لاى مىرانم .