ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

368

معجم البلدان ( فارسى )

دجنتين [ د ن ت ] جايگاهى است در سرزمين « تيم » كه سپس به طايفهء « رباب » اختصاص يافت . دجنيّتان [ د ن ى ى ] نصر گويد نام دو چشمهء بزرگ آب است در سمت چپ « تعشار » كه بزرگترين آب قبيلهء « ضبّه » است . فاصلهء ميان آنها كمتر از يك ميل است يكى از آن بكر پسر ضبّه و ديگرى از آن ثعلبه پسر عد است . يكى را « دجنيّه » و ديگرى را « قيصومه » مىنامند . و رويهم به آنها « دجنتين » مىگويند . هر يك از آنها بيش از يك مشك آب دارد . و ميان آن دو تپّه‌اى است كه چون كسى بر بالاى آن شود هر دو « دجنيه » را مىبيند و « تعشار » بالاتر از آنها جاى دارد كه آبى از آن بنى ثعلبه پسر سعد است كه در بخش « وشم » قرار دارد . دجنيتان در پشت زمين « دهنا » و نزديك آن است . و تلفظ آن چنين است . « وشم » نيز جايگاهى در يمامه ميان آنجا و دهنا در ميان سرزمين نجد است و اين چگونه تواند بود ؟ دجوج [ د ] شنزارى است پيوسته به « علم السّعد » كه دو كوه است از « دومه » با فاصلهء يك روز راه و دجوج شنزارى است به درازاى دو روز راه به فاصلهء يك روز به تيماء مانده و پايان اين شنزار به بيابان نزديك تيماء مىپيوندند بو ذؤيب چنين مىسرايد : صبا قلبه بل لجّ و هو لجوج * و لاحت له بالانعمين حدوج كما زال نخل بالعراق مكمّم * أمرّ له من ذى الفرات خليج كأنّك عمرى أىّ نظرة ناظر * نظرت و قدس دونها و دجوج « 1 » راعى شاعر نيز چنين مىسرايد : الى ظعن كالدّوم فيها تزايل * و هزّة اجمال لهنّ و سيج [ 555 ] فلمّا حبا من خلفها رمل عالج * و جوش بدت اعناقها و دجوج « 2 » غورى گويد اين جايگاه شنزارى است در سرزمين كلب . و دجوج شب تاريك را گويند . شاعر چنين مىسرايد : اقرّ بها البقار من دجوجا * يومين لا نوم و لا تعريجا « 3 » اسود گويد : « دجوج » نام شنزار و « جرع » و « مناة » تپه‌اى است در دشتى از آن قبيلهء كلب . دجوة [ دو ] ديهى به مصر بر كرانهء خاورى رود نيل ، در درياچهء « رشيد » در شش فرسنگى « فسطاط » در خورهء خاورى و برخى آن را به كسر دال خوانند . دجيل « 4 » [ د ج ] نام دو رودخانه است در دو جا . نخست شاخه‌اى است از دجله در بالاى بغداد ميان آنجا و « تكريت » كه در برابر قادسيه در جنوب « 5 » سامره قرار دارد . كه خوره‌اى گسترده و شهرستانهايش را سيراب مىكند . از آنهاست :

--> شاعران فارسى زبان نيز دربارهء دجله بسيار سروده‌اند : يك دم ز ره دجله منزل به مداين كن * وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران ( خاقانى ) ديده گو شعلهء آتشكدهء فارس بكش * ديده گو آب رخ دجلهء بغداد ببر ( حافظ ) ساير است اين مثل كه مستسقى * نكند رود دجله سيرابش ( سعدى ) اگر پهلوانى ندانى زبان * به تازى تو « اروند » را « دجله » خوان ( فردوسى ) دگر منزل آن شاه آزاد مرد * لب دجله و شهر بغداد كرد ( شاهنامه چ حميديان ج 1 ص 67 ش 276 - 277 ) . ( 1 ) . دلش هواى او را داشت و سخت پيگير بود مانند نخلى خوشه‌دار در عراق كه از فرات جويى براى آب كشيده باشند . بجان خودم تو چگونه آن را ديدى در صورتى كه « قدس » و « دجوج » ميان شما فاصله بود . ( 2 ) . بسوى كاروانهايى كه مىگذشتند و شترانش در حال حركت بودند رفت تا جاييكه « رمل عالج » و « جوش » و « دجوج » پيدا بودند . ن . ك : ج 2 : 155 : 9 . ( 3 ) . گاوچرانان دو روز بىخواب و استراحت در تاريكى آنجا ماندند . ( 4 ) . احسن ع ص 120 ترجمه 166 . ( 5 ) . دجيل كانالى است كه منصور دوانيقى ( خليفهء دوّم عباسى 136 - 158 ) هنگامى كه بغداد را بنيان مىنهاد آن را از دجله جدا كرده تا روستاهايى را كه در پايين