ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

355

معجم البلدان ( فارسى )

دارة مواضيع [ ر ة م ] عمرانى اين واژه را چنين ضبط كرده است و جاى آن را روشن نكرده است . دارة موضوع . حصين پسر حمام مرّى چنين سروده است : جزّ اللّه افناء العشيرة كلّها * بدارة موضوع عقوقا و مأثما بنى عمّنا الأدنين منهم و رهطنا * فزارة اذ ارمت من الأمر معظما فلمّا رأيت الودّ ليس بنافعى * و ان كان يوما ذا كواكب مظلما صبرنا و كان الصّبر منّا سجيّة * بأسيافنا يقطعن كفّا و معصما يفلّقن هاما من رجال اعزّة * علينا و هم كانوا أعقّ و أظلما « 1 » [ 535 ] دارة النّصاب [ ر ة ن ن ] أفوه شاعر چنين مىسرايد : تركنا الأزد يبرق عارضاها * على ثجر فدارات النّصاب « 2 » دارة واسط [ ر ة س ] شاعرى چنين سروده است : بما قد ارى الدّارات دارات واسط * فما قابلت ذات الصليل فجلجل « 3 » يك عرب كه گرگى را كشته بود چنين سروده است : أقول له و النّبل تكوى اهابه * الى جانب المعزاء يا ثأرات قلايص أصحابى و غيرى فلم أكن * اذا ماكبا الرّعديد ذالبوات فأنقذت منه أهل دارة واسط * و أنصله ينصلن منحدرات « 4 » دارة وسط [ ر ة و ] سين بىنقطه گاه ساكن و گاه متحرك آمده . ابن دريد گويد : در منطقهء حمى سه دارة است : دارة عوارم كه گذشت و دارة وسط كه كوهى بزرگ و چهار ميل درازاى آن است . در پشت ضرّيهء بنى جعفر و آن را دارة وسط با حركت سين نيز گفته‌اند . شاعر گويد : دعوت اللّه اذ شقيت عيالى * ليرزقنى لدى وسط طعاما فأعطانى ضرّية خير ارض * تمجّ الماء و الحبّ التّؤاما « 5 » دارة وشجى [ ر ة و يا و جا ] مرّار شاعر چنين مىسرايد : حىّ المنازل هل من أهلها خبر * بدور وشجى سقى داراتها المطر « 6 » سماعه يا پسرش هذيل چنين سروده‌اند : لعمرك انّى يوم اسفل عاقل * و دارة و شجىّ الهوى لتبوع « 7 » دارة هضب [ ر ة ه ] و گاه آن را دارة هضب القليب گويند . جميل چنين مىسرايد : اشاقك عالج فالى لكثيب * الى الدّارات من هضب القليب « 8 » أفوه أودى نيز چنين مىسرايد : و نحن الموردون شبا العوالى * حياض الموت بالعدد المثاب

--> ( 1 ) . خداوند اين قبيله را در « دارة موضوع » كيفر دهد كه همه بدكاره هستند . عمو زادگان پست ما از ايشانند . ليكن ما از فزارهء بزرگ هستيم من چون در دوستى ايشان سود نديدم و روز ما را مانند شب سياه كردند ما شكيبا مانديم و با شمشيرهايشان دست و بازوها را شكستند و سر بزرگان را كه نزد ما عزيز بودند شكافتند . ( 2 ) . سرزمين « أزد » را با برق سنگهايش رها كرديم و به شجر و دارات النّصاب رسيديم . ( 3 ) . از آنجا كه دارة واسط را مىبينم پس بايد از « ذات الصليل » و « جلجل » گذشته باشيم . ( 4 ) . در حالى كه تير من رگهايش را مىسوزانيد به او گفتم اين به جاى خون آن بزها است . . . من اهل « دارة واسط » را با اين تير و تيرهاى ديگر كه سرازير كردم نجات داده‌ام . ( 5 ) . هنگامى كه خانواده‌ام گرسنه مانده بودند از خدا خواستم روزى مرا گشايش دهد . پس ضريّه را كه بهترين زمينهاست خدا به من داد كه آب و دانه در آن فراوان است ن . ك : چ ع 3 : 471 : 17 و 4 : 928 : 5 . ( 6 ) . به خانه‌ها درود بفرست كه از مردمش خبرى دارد اميد است باران بر دارات آن بيارد . ( 7 ) . بجان تو كه من در روز « اسفل » عاقل خواهم بود و « دارة وشجى » بعد از اين خواهد آمد . ( 8 ) . عالج تو را مشتاق خود كرد و از آنجا بسوى كثيب پس بسوى دارات از « هضب القليب » .