ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

342

معجم البلدان ( فارسى )

پسر رشيق عسكرى و همچنين بو بكر پسر مجاهد كه نامش مشخص نيست از وى روايت دارند . او مقرى و حافظ و راستگو مىبود . بو عمر عثمان پسر سعيد مقرى از فارس پسر احمد حكايت مىكرد كه داجونى [ 516 ] به بغداد آمد و به حلقهء درس ابن مجاهد پيوست . ابن مجاهد او را به ياران معرفى كرده گفت نزد اين داجونى قرائت كنيد . داحيه با دحى كه پس از اين مىآيد ، ياد خواهد شد « 1 » . دادم نقطه‌اى از مرز روم است كه صيف الدّولهء حمدانى بر آنجا يورش برد و شاعر او بو العباس صفرى چنين سرود : فى دادم لمّا اقمت بدادم * حصبت ذويّة من عذاب واصب « 2 » داذوما با ذال نقطه دار پيش از واو ؛ ديهى است از آن قوم لوط . دارا « 3 » : با راى بىنقطه و الف كشيده در پايان . نام جايگاهى آباد از عربستان كه نامش در فرستادگان عبد قيس به نزد پيغمبر ( ص ) آمده است . و آنجا از بخشهاى بحرين است . كه بدان « جوف داراء » نيز مىگويند و در شعر زير آمده است : لعمرك ما ميعاد عينيك و البكا * بداراء الّا ان تهبّ جنوب أعاشر فى داراء من لا أودّه * و بالرمل مهجور الىّ حبيب اذا هبّ علوىّ الرّياح وجدتنى * كأنّى لعلوىّ الرّياح نسيب « 4 » دارا نام جايى است ، با اينكه بسيار پىجويى كرده‌ام اكنون دشوار است كه آن را به ياد آورم . شرح كنندگان « حماسه » چنين گمان كرده‌اند كه اينجا يكى از شهرهاى جزيره باشد . امّا اين درست نيست زيرا كه وزير بزرگوار قاضى كريم جمال الدين بو الحسن على پسر يوسف شيبانى قفطى كه عمرش دراز باد ، به خامهء بو عبد اللّه مرزبانى در نامه‌اى كه از حسن پسر عليل عنزى يافته و آن را به من نشان داد چنين مىبينم . اجدع پسر ايهم بلوى چنين سروده است : خرجن لهم من شقّ داراء بعدما * ترفّع قرن الشّمس عن كلّ نائم فأصبحن باجزاع اجزاع يرثم * يقلّبن هاما فى عيون سواهم « 5 » دارا همانند واژهء پيشين جز اينكه الف آن كوتاه است . نام شهرى در لبهء كوه ميان « نصيبين » و « ماردين » است گويند درازاى جغرافيايى دارا 57 درجه و نيم و ثلث درجه و پهناى جغرافيايى آن 36 درجه و نيم است . و بخشى از كشور جزيره ( كردستان ) مىباشد . باغها و آب جارى دارد . از روستاهاى آنجا « مخلب » صادر مىشود ، كه تازيان از عطر آن سود جويند . اردوگاه [ 517 ] « دارا » پسر « دارا » پسر شاه قباد در آنجا بود كه با اسكندر پسر فيليپ مقدونى بجنگيد و اسكندر او را بكشت و دخترش را به زنى گرفت و بر جاى اين اردوگاه شهرى به نام خود ساخت . شاعر از اين واژه ، در شعر خود ، كه ابو نداى لغوى آن را نقل كرده است اين جايگاه را مىخواهد . و لقد قلت لرجلى بين حرّان و دارا * اصبرى يا رجل حتّى يرزق اللّه حمارا « 6 » « دارا » نيز دژى استوار در كوهستان طبرستان است . نيز درّه‌اى است در سرزمين بنى عامر كه در شعر حميد پسر ثور چنين آمده است : و قائلة زور مغب و أن يرى * بحلية أو ذات الخمار عجيب « 7 » بلى فاذكر اعام انتجعنا و اهلنا * مدافع دارا و الجناب خصيب ليالى ابصار العوانى و سمعها * الىّ و اذريحى لهنّ جنوب و اذ ما يقول النّاس شئ مهوّن * علينا و اذ غضن الشباب رطيب « 8 »

--> ( 1 ) . ن . ك : چ ع 2 ص 558 : 9 . ( 2 ) . آنگاه كه من در « دادم » بماندم گمان مىكردند كه در عذاب كشنده افتاده‌ام . ( 3 ) . در چند ميلى خاور و نيسر و چند فرسنگى ماردين است ( لسترنج ص 104 ) . ( 4 ) . بجان تو گريه از چشم تو در داراء دور است مگر باد جنوب وزيده باشد . من در داراء با كسى كه دوست ندارم در شنزار هم نشين شده‌ام . هرگاه باد بلند مىشود گويى با آن آشنايى داشته باشم . ( 5 ) . هنگامى كه آفتاب به بالاى سر مردم خفته در آمد ايشان از شقّ داراء بيرون آمدند و به اجزاع رسيدند ، « اجزاع يرثم » در حالى كه هنوز چشمانشان خواب آلود بود . ( 6 ) . ميان حرّان و دارا به پايم گفتم شكيبا باش تا خدا الاغى را به ما عطا كند . ( 7 ) . اين بيت در چ ع 2 : 466 : 7 نيز ديده مىشود . ( 8 ) . يكى از ايشان مىگفت زور آدمى است كم پيدا ، براى اوّلين بار به اينجا آمده است و اينكه در حليه يا ذات الخمار آمده باشد عجيب است . آرى ، به ياد بياوريد سالى كه ما با خانواده در دارا مىزيستيم كه پيرامون آن سبز و خرم بود و شبها چشمان آواز خوانها و گوش ايشان به من و سوى من بود در آن روز شاخهء جوانى من شاداب بود و هر چه مردم مرا مىستودند كم بود .