ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

322

معجم البلدان ( فارسى )

كشيدن آن گاريها نيازى به بيش از يك چارپا نبود ، خواه گاو يا الاغ يا اسب . اما ارزانى هيزم كه نقل كرده است ممكن است درست باشد كه در آن زمان بدان ارزانى بوده است . اما در زمانيكه من در آنجا بوده‌ام هر صد من آن سه دينار ركنى ارزش داشت . او مىگويد : مرسوم گدايان آنجا آن است كه به در خانه نمىايستند ، بلكه به درون آيند و ساعتى كنار آتش بنشينند و گرم شوند ، سپس مىگويند : « پكند » يعنى نان ! پس اگر چيزى به او دادند مىگيرند و گرنه بيرون مىروند . من ( ياقوت ) گويم اين نيز درست است كه رسم آنها در روستاها نه در شهرهاى آنجا چنين بود و من چند بار آن را ديده‌ام . سپس او سختى سرماى آنجا را ياد آورى كرده كه من نيز سرماى راههاى آنجا را ديده‌ام گلها همه يخ بسته و چون بر آن بدوند خرده‌هاى يخ مانند گرد و غبار از زمين برخيزند و همين كه هوا ابرى شود و اندكى گرما پديد آيد دوباره يخها بازشده و گل تا آنجا زياد باشد كه پاى چارپايان تا زانو در آن فرو شود . من ( ياقوت ) هر چه مىخواستم در آن حالت چيزى بنويسم نمىتوانستم چون دوات از سرما خشك شده و همچنان مىماند مگر آنكه آن را به آتشى نزديك كنند تا آب شود و چون كوزه را براى آشاميدن آب به دهان خود نزديك مىكردم به لب من مىچسبيد ، و حرارت نفس من براى آب كردن آن بسنده نبود . و با همه اينها به جان خودم كه شهرهاى بسيار خوبى بود . مردم آنجا دانشمند ، فقيه ، باهوش ، ثروتمند و در زندگى مرفه بودند و وسائل توليد و ارتزاق در آغاز فراوان بود . اما اكنون شنيده‌ام كه تاتارهاى [ 486 ] ترك در سال 618 بدانجا در آمده مردمش را كشته آنجا را ويرانه كرده به صورت تپه خاك در آورده‌اند . گمان نمىكنم در دنيا شهرى همانند خوارزم در كثرت خيرات و گستردگى شهر و مرفه بودن مردمش و خيرخواهى ايشان و پايبند دين و آئين بودن وجود مىداشت . همه از آن خدا و بازگشت همه بسوى خداست . دانشمندانى كه بدانجا نسبت دارند ، بيشمارند . از ايشان است : داود فرزند رشيد بو الفضل خوارزمى « 1 » كه به سفر رفت و در دمشق از وليد پسر مسلم و بو زرقاء عبد اللّه پسر محمد صغانى برشنود و در غير دمشق از گروه بسيار مانند بقية پسر وليد و صالح پسر عمر و حسّان پسر ابراهيم كرمانى و بو حفص عمر پسر عبد الرحمن امار و جز ايشان برشنود . مسلم پسر حجّاج و بو زرعهء رازى و بو حاتم رازى و صالح پسر محمد جزره از وى روايت مىكنند ، بخارى درباره كفارهء قسم از محمد پسر عبد الرحيم روايت دارد . بخارى گويد : وفات او به سال 239 رخ داد . آخرين كس كه از او روايت مىكند بو القاسم بغوى است . خواش « 2 » [ خ ] شهرى است به سجستان ( سيستان ) و مردم آنجا آن را خاش تلفظ كنند . در دست چپ كسى است كه از سيستان بسوى شوشتر مىرود . از اين شهر تا سيستان يك مرحله راه است . در آنجا نخلستان و درختها و كاريزهاى آب فراوان است . خواشت « 3 » [ خ يا خ ] با شين نقطه‌دار ساكن نيز از ديه‌هاى بلخ است . بدانجا نسبت دارد بو بكر احمد پسر عبد اللّه پسر على خواشتى كه فقيهى محدث بود . او از على پسر عبد العزيز بغوى و عبد الصمد پسر مفضّه روايت دارد . خواف « 4 » [ خ ] با فاى پايانين . قصبه‌اى بزرگ در كارگزارى نيشابور به خراسان است از بخش پوشنج ( پوشنگ ) از كارگزارى هرات ، از سوى ديگر هم مرز زوزن است . داراى دويست ديه و سه شهر سنجان و سيراوند و خرجرد است . گروهى از دانشمندان و اديبان بدانجا نسبت دارند : مانند 1 - بو المظفر احمد فرزند محمد پسر مظفر خواص « 5 » فقيه شافعى كه از ياران امام بو المعالى جوينى بود او در جدل پيشاهنگ مردم روزگار خود بود و جوينى به دو مىنازيد . مدتى در اواخر عمرش دادرس طوس و بخشهاى آن بود و سپس بىگناه و از روى حسادت معزول شد و در طوس به سال 500 درگذشت و همانجا به خاك شد . [ 487 ] عبد الغافر گويد : كسى مانند خود به جاى نگذارد . 2 - بو الحسن على پسر قاسم پسر على خوافى « 6 » كه اديب و شاعر بود . از محمد بن يحيى ذهلى و همپايگان وى برشنود . بو طيّب احمد ذهلى از وى روايت مىكند . او راست مختصر كتاب « عين » .

--> ( 1 ) . ش . ش : 1083 از انساب 210 لباب 1 : 467 تاريخ بغداد 8 : 367 تهذيب تهذيب 3 : 184 . ( 2 ) . احسن ع ص 52 ، 475 ترجمه ص 76 ، 702 و تقويم بو الفدا - آيتى ص 388 - 389 ، لسترنج 339 . ( 3 ) . خوست ، احسن ع ص 50 ، 296 ، ترجمه ص 72 ، 431 ، لسترنج ص 353 : گواشت ، خواص احسن ع ص 486 ترجمه ص 714 و لسترنج ص 339 ، 353 ، 370 . ( 4 ) . خواف . ن . ك : قزوينى ، آثار ع ص 364 جهانگير ص 429 ، مراد ج 2 ص 118 ، لسترنج ص 383 ، بو الفدا - آيتى ص 513 . ( 5 ) . ش . ش : 485 از عبر 23 : 355 و معجم المؤلفين 2 : 158 . ( 6 ) . ش . ش : 2004 نقل از انساب 211 ، لباب 1 : 468 .