ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

298

معجم البلدان ( فارسى )

خشينان [ خ ] با الف ميان دو نون پايانين . نام بخشى در اصفهان برخى آن را خوشينان گفته‌اند . بدانجا نسبت دارد بو يحيى غالب پسر فرقد خشينانى « 1 » او از مبارك بن فضاله روايت دارد . عقيل پسر يحيى و اسماعيل پسر يزيد از وى روايت كنند . خشينديزه [ خ ى ز ] با فتح اول و سكون شين و سپس ياء و يك نون ساكن و دال و ياء دو نقطه و زاى فتحه‌دار و هاى پايانين . ديهى از نسف در فرارود . از آنجاست اسماعيل پسر مهران خشينديزى « 2 » ختن ( باجناق ) بو الحسن عامرى . او از احمد پسر حامد پسر طاهر مقرى برشنود . [ 448 ] خشين [ خ ش ] كوچك نماى خشن . نام كوهى است در مثل عربى است كه : خشين از جنس أخشن است و آن نام دو كوه است كه يكى از ديگرى كوچكتر ، و مانند آن مثل ديگر است كه عصا از جنس عصاچه است . ابن اسحاق در شمار غزوه‌هاى پيامبر ( ص ) گويد غزوهء زيد بن حارثه جذام در سرزمين خشين روى داد . ابن هشام گويد از سرزمين‌هاى حسمى « 3 » است . باب خاء و صاد و آنچه پس از آن‌هاست خصا [ خ ] بىتشديد . نام جايگاهى در سرزمين يربوع پسر حنظله است كه ميان « افاق » و « افيق » در سرزمين نجد است . خصّا [ خ ص صا ] با تشديد صاد و الف كوتاه پايانين . نام ديهى بزرگ در سمت دجيل بغداد است كه ميان حربى و تكريت است و شاعران هرزه‌گو و محدثان آن را ياد كرده‌اند . شعر : خصّا بخصّا سلامي كل مخمور * بين الدّنان طريحا و المعاصير قوم اذا نفخ الناي الطويل لهم * قاموا كما قامت الأحداث للصّور « 4 » بدانجا نسبت دارد : 1 - شيخ محمد پسر على پسر محمد پسر مهنّد سقّاء حريمى خصّى « 5 » . او در خصّا زاده شد و از آنجا به حريم رفته سكنا گزيد . او از بو القاسم پسر حصين حديث آرد . 2 - فرزندش بو الحسن على پسر محمد مقرى « 6 » او از احمد بن اشقر دلّال و از مبارك بن احمد كندى و از جز ايشان روايت دارد . شيخ محمد به سال 618 در حربى درگذشت . خصّا نيز ديهى بزرگ در خاور موصل است كه شتر داران آن ، مردم را تا خراسان مىرسانند . خصاصه [ خ ] هم وزن واژه‌اى كه در قرآن آمده است . « 7 » نام شهركى در سرزمين بنى زبيد و بنى حارث پسر كعب ميان حجاز و تهامه است . به روزگار بو بكر به سال 12 هجرى به دست عكرمه پسر بو جهل گشوده شد . ريشهء عربى خصاصه كه در قرآن نيز آمده است گويند به معنى كمبود و نياز است . ذوى الخصاصه نيازمندان را گويند كه از ريشهء خصاص به معنى كمبود و پارگى در آبر يا روپوش يا غربيل يا دروازه است . يكى آن « خصاصه » است و برخى « خصاص » را به معنى پارگى كوچك و بزرگ هر دو به كار برده‌اند تا آنجا كه پارگى صافى را نيز خصاص گويند . [ 449 ] خصافه [ خ ف ] آبى است از آن قبيلهء ضباب كه نخل بسيار دارد . اصمعى از گفتهء عامرى آرد كه « غول » و « خصافه » هر دو از آن ضباب است و نخلها دارد و هر دو نام دره است . ريشهء خصاف به معنى كيسه‌هاى بافته از برگ خرما است و آن جمع خصفه است به معنى حصير بافته از برگ خرماست . خصر [ خ ] با راى پايانين نام كوهى در پشت « شابه » كه هر دو در ميان « سليله » و ربذه جا دارند . در روايتى نيز آن را به صورت حضر با حاى بىنقطه و ضاد نقطه‌دار آورده‌اند . عامر خناعى چنين مىسرايد : أ لم تسال عن ليلى و قد نفد العمر * و أوحش من اهل الموازج و الحضر « 8 »

--> ( 1 ) . ش . ش : 2192 نقل از انساب 202 ، لباب 1 : 448 ، ذكر اخبار اصفهان 2 : 149 . ( 2 ) . ش . ش : 637 نقل از انساب 202 ، لباب 1 : 448 . ( 3 ) . ابن اسحاق چاپ دكتر مهدوى ص 1081 غزوهء زيد بن حارثه به جذام را ياد كرده نامى از حسمى نياورده است . ( 4 ) . از من درودى در « خصّا » به هر مستى برسانيد كه كنار خمره‌هاى شراب افتاده است . اينان چنان مست افتاده‌اند كه اگر صداى شيپور بلند كنى چنان بر مىخيزند كه مردگان در قيامت از صداى صور اسرافيل بر خواهند خاست . ( 5 ) . ش . ش : 2814 نقل از همين جا . ( 6 ) . ش . ش : 2027 از همين جا . ( 7 ) . لو كان بهم خصاصه قرآن : سوره 59 آيه 9 . ( 8 ) . آيا اكنون كه عمر به پايان مىرسد نيز احوال ليلى را نمىپرسى ؟ دنبال اين بيت در چ ع 1 ص 570 : 4 و هر دو بيت در چ ع 3 : 886 : 17 نيز ديده مىشود .