ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
286
معجم البلدان ( فارسى )
برخاسته است بدينجا نسبت يافتهاند . گويند خرّميان فارسى است به معنى مردم خوشگذران كه همهء شهوترانيها را روا شمرند . خرّمه [ خ ر ر م ] نصر گويد : از بخشهاى فارس نزديك استخر باشد . « 1 » خرميثن « 2 » [ خ م ث ] با ياء دو نقطه زير و تاى سه نقطه بالا و نون پايانين : ديهى از بخارا است كه گروهى از [ 428 ] راويان حديث از آن برخاستهاند : بو الفضل داود پسر جعفر پسر حسن خرميثمى « 3 » بخارائى . او از احمد پسر جنيد حنظلى روايت دارد . بو نصر احمد پسر سهل بخارائى از وى روايت كند . خرنباء [ خ ر ] نصر گويد : جايگاهى از يك سرزمين است كه مردم در آنجا داستانى دربارهء على ( ع ) و محمد بن ابى بكر دارند ، و اين ضبط واژه نادرست است ، زيرا من از مردم آن پرسيدم ايشان جز « خربتا » كه پيش از اين ياد كردهام نمىشناختند . نصر گويد : خربناء نام زمينى در راه ميان حلب و روم است . خرّن [ خ ر ر ] با نون پايانين : برخى آن را بىتشديد خوانند . ديهى از همدان است . بدان نسبت دارد بو اسحاق ابراهيم پسر محمود پسر طاهر خرّنى « 4 » . بو عبد الله دبيثى در شهر واسط اربعين سلفى را به سال 587 نزد او بر شنود . خرنق [ خ ن ] با قاف پايانين : بچهء خرگوش را گويند چنان كه در اين شعر است : ليّنة المسّ كمسّ الخرنق « 5 » بو منصور گويد : خرنق نام « حمّه » است كه در اين شعر آمده است : بين عنيزات و بين الخرنق « 6 » و جزوى گويد : خرنق جايگاهى ميان مكه و بصره است . بشر پسر عمر پسر مزيد در آنجا كشته شد . خرّوب [ خ ر ر و ] با باى تك نقطه پايانين : نام درخت ينبوت است . شناسه نام جايگاهى است . جميح چنين مىسرايد : أمست أمامة صمتى ما تكلّمنى * مجنونة أم أحسّت أهل خرّوب مرّت براكب سلهوب فقال لها * صرّي الجميح و مسيّه بتعذيب و لو أصابت لقالت و هي صادقة * إنّ الرياضة لا تنضيك للشيب « 7 » خرّوبة [ خ ر ر و ب ] يكى واژهء پيشين است . نام دژى در كرانهء شام مشرف بر شهر عكا است . خرو الجبل « 8 » [ خ و ل ج ب ] ديهى بزرگ ميان خابران و طوس است . بدان نسبت دارد محمد پسر محمد پسر حسين پسر اسحاق پسر طاهر حاكمى خروى جبلى « 9 » بو جعفر . پيرى درستكار دانشمند سخنران ديه خود و فقيه آنجا بود . از بو بكر احمد پسر على شيرازى بو محمد حسن پسر احمد سمرقندى برشنود . سمعانى نيز در ديه خود از وى برشنود . [ 429 ] زاد روز او به سال 451 بود و در رمضان 532 درگذشت . خرور [ خ ] با دو راء بىنقطه ميان آنها واو ؛ اگر آنها را عربى فرض كنيم آب خرور به معنى صداى روان شدن آب است . نام ديهى از خوارزم در بخشهاى ساوكان است . بدانجا نسبت دارد بو طاهر محمد پسر حسين خرورى « 10 » خوارزمى شاعر . خطيب ، دو بيت زير را از عاصم چنين روايت مىكند : هذا هلال الفطر ، حالي حاله * و الناس في ملهى لديه و ملعب هو في الهواء شبيه جسمي في الهوى * و لهم به كمسرّه الواشين بي « 11 »
--> ( 1 ) . ناحيت « جفوز » و شهر « خرمه » نزديك درياچههاى « باسفويه » و « بختگان » بوده است ( لسترنج ص 299 ) « خرمق » . ( 2 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 299 ، جهانگير آن را فراموش كرده است و شايد اشتباه چاپى باشد . ن . ك : مراد ج 2 ص 21 . ( 3 ) . ش . ش : 1080 از انساب 196 ، لباب 1 : 436 . ( 4 ) . ش . ش : 111 نقل از همين جا . ( 5 ) . نرم پوست همچون خرنق است . ( 6 ) . ميان عنيزات ( نام جايى ) و خرنق است . ( 7 ) . امامه خاموش شده با من سخن نمىگويد آيا ديوانه شده يا مردم خرّوب را ديده است . سوارى از او گذشت و به دروغ گفت « جميح » ( شاعر ) را اذيت نكن . . . ( 8 ) . ن . ك : لسترنج ص 420 ، ازجه « ازجا » ، « باذن » چ ع 1 : 232 و چ ع 2 : 462 . ( 9 ) . ش . ش : 2901 از تحبير 2 : 219 . ( 10 ) . ش . ش : 2550 از انساب 196 ، لباب 1 : 437 ، مشتبه 1 : 229 . ( 11 ) . اين هلال عيد فطر است حال من مانند حال اوست مردم به عيدى او خشنودند حال او در هواى آسمان مانند حال تن من در هواى عشق است مردم از او خرسندند مانند خرسندى دشمنان من .