ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
272
معجم البلدان ( فارسى )
در ميان ايشان بود و پس از آنكه اين سپاه بگريخت اعشى چنين بسرود : ليت خيلى يوم الخجنده لم ته - * - زم و غودرت في المكرّ سليبا « 1 » استخرى گويد : خجنده هم مرز فرغانه است و ما آن را از فرغانه نهاديم . هر چند خود مستقل و كار گزارى جدا از آن است . در باختر نهر چاچ است . درازاى شهر بيش از پهناى آن و بيش از يك فرسنگ است . همهء آن خانهها و باغها است . در كارگزارى آن شهرى جز « كنده » نباشد . و همگى آن باغها و خانهها است و اندكى ديه و يك شهر و قهندز نيز دارد . شهرى خوش آب و هوا است و همه گونه ميوه كه بهتر از ميوههاى همسايگان است دارد . مردم آن نيز زيبائى و مردانگى دارند . كشتگاههاى ايشان براى مردمش بسنده نيست و نيازمنديهاى آن را از جاهاى ديگر و بيشتر از همه از فرغانه و اشروسنه با كشتىها كه در نهر چاچ بدانجا سرازير مىشوند ، آورده مىشود . و چاچ رودخانهاى بزرگ است . [ 405 ] كه از چند رودخانه از مرز تركستان و اسلام فراهم مىآيد . ريشهء آن رودخانهاى است كه از مرز تركستان به أزكند وارد مىشود و چندين نهر : خوشاب و أوس و جز آنها بدان مىپيوندد و سپس رودخانهاى بزرگ مىشود تا به « أخسيكث » و سپس به « خجنده » و « بنكث » و « بيسكند » مىرسد و بر « فاراب » مىگذرد و چون به « صبران » رسد در بيابان روان شود كه در كرانهء آن تركان غزّ مىزيند و پس از گذشتن از تركستان نوين غز به درياچهء خوارزم مىريزد . گروهى بسيار از دانشمندان بدانجا نسبت دارند . از ايشان است بو عمر موسى پسر عبد الله مؤدب خجندى « 2 » او اديبى فاضل و خوش بيان بود . متلكهاى حكمت آميز از وى روايت شده است . او از بو نضر محمد پسر حكم بزاز سمرقندى و جز وى روايت دارد . باب خاء و دال و آنچه پس از آنهاست خدا [ خ ] با الف كوتاه پايانين . عمرانى گويد : نام جايگاهى است و در كتاب جمهره خدّاء با تشديد دال و الف كشيده پايانين آورده گويد كه جايگاهى است و شايد هر دو يكى باشد . خداباذ [ خ ] ديهى از بخارا در 5 فرسنگى آن در مرز بيابان و يكى از ديهاى بزرگ است . گروهى از دانشمندان از آنجايند مانند : بو اسحاق ابراهيم پسر حمزه پسر ينكى پسر محمد پسر على خداباذى « 3 » . او پيشوايى دانشمند ، نيكوكار بود كه دانش خود را به كار مىبست . او به مكه رفت و در باز گشت به مدينه به سال 501 در گذشت . پسر او بو المكارم حمزه با او بود پس به خراسان باز گشت و فقه آموخت . بو سعد او را از استادان خود شمرده گويد زاد روز او به سال 486 در بخارا بود . بو سعد او را از استادان خود شمرده گويد زاد روز او به سال 486 در بخارا بود . خداد [ خ خ ] شايد از ريشهء خدّ به معنى قطعهاى از زمين باشد . بو دؤاد در توصيف بار چنين مىسرايد : ترقى ، و يرفعها السراب كأنها * من عمّ موثب ، أوضناك خداد « 4 » خدار [ خ ] دژى با يك روز فاصله از صفاء است و آن را ذو الخدار و ذو الجدار نيز خوانند . خدد [ خ د ] دژى در مخلاف جعفر در يمن است . خدد [ خ د ] گوئى جمع خدّه به معنى تكههايى از زمين باشد . نام جايگاهى [ 406 ] در سرزمين بنى سليم است . خدد نيز چشمهاى در « هجر » است . خدّ العذراء [ خ د د ل ع ] ( - گونهء دوشيزه ) . در كتاب ساجى گويد كوفه را از بسيارى درختان و نهرها و خوشى آب و هوا بدين لقب مىخواندند . خدعه [ خ ع ] يكى خدع . طريق خدوع راهى باشد كه گاه پيدا و گاه ناپيدا شود . خدعه نيز آبى از آن قبيلهء غنى است كه به عتريف پسر سعد پسر حلّان پسر غنم پسر غنى رسيد . خدفران [ خ ف ] با الف و نون پايانين : ديهى از صغد سمرقند در فرارود است . از آنجاست دهقان پيشوا حجاج ، محمد پسر بو بكر پسر
--> ( 1 ) . اى كاش سپاه ما در خجنده فرار نمىكرد . . . . ( 2 ) . ش . ش : 3139 نقل از انساب 190 ، لباب 1 : 425 . ( 3 ) . ش . ش : 40 نقل از لباب 1 : 425 ، انساب 190 . ( 4 ) . سراب آن را فرا گرفته گويى بخشى از « مرثب » يا « خداد » مىباشد . اين شعر در چ ع ج 4 ص 678 س 6 نيز ديده مىشود .