ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

267

معجم البلدان ( فارسى )

خباق [ خ ] با قاف پايانين : از ديه‌هاى مرو نزديك جيرنج ( گيرنگ ) است . بدان نسبت دارد بو الحسن پسر عبد الله خباقى صوفى كه عابدى بود حديث را در شام و عراق برشنوده ، از بو سعيد اسماعيل پسر عبد القاهر جرجانى و از بو الحسين طيورى روايت دارد . بو سعد او را در شمار استادان خود آورده گويد به سال 519 در گذشت . خبّان [ خ ب با ] با نون پايانين : كه گاهى بىتشديد خوانده مىشود . مىتوان آن را بر وزن فعلان از ريشهء خبّ [ خ ب ب ] دانست كه نام ديهى در يمن به دره‌اى است كه آن را « وادى خبّان » خوانند و نزديك نجران است . و اين ديه از آن اسود كذّاب بود . در كتاب فتوح آمده است كه اسود عنسى ، « عبهله پسر كعب » نخستين بار از غار خبّان كه زيستگاه او بود و همانجا زاده شده و بزرگ شده بود خروج كرد . خبّان [ خ ب با ] نصر گويد : خبّان كوهى ميان معدن نقره و فدك است . و برخى آن را حبّان و حيّان نيز خوانده‌اند . خبّ [ خ ب ب ] خبّ در لغت به معنى مرد خدعه‌گر است . گويند : خببت تخبّ خبّا يعنى اى مرد خدعه كردى برخى آن را [ خ ] خوانده‌اند ، كه دو لهجه در اين واژه است . و من گزارش آن را در خبيب خواهم آورد . نام جايگاهى است كه اسماء پسر خارجه آن را چنين ياد كرده است : عيش الخيام ليالى الخبّ « 1 » و در شعر بو داود « خب » نام جايگاهى است و من نمىدانم كه همان واژهء ياد شده باشد يا جز آن . او ( بو داود ) چنين مىسرايد : أفقر الخبّ ، من منازل أسماء * فجنبا مقلّص فظليم « 2 » نصر گويد : خب نام آبى است از آن بنى غنى نزديك كوفه . خبت [ خ ] با تاى كشيدهء پايانين : ريشهء آن به معنى زمين استوار و شنزار است . بو عمر گويد : خبت دشتى است در حرّه . جز او گويد : درهء گود است كه خارهاى گوناگون در آن مىرويد . و گويند خبت زمينى استوار باشد [ 398 ] كه چون از آن بگذرى به زمينى گسترده‌تر برسى و جمع آن خبوت است . شناسه نام بيابانى است ميان مكه و مدينه كه آن را خبت الجميش نيز گويند . خبت نيز آبى است از آن كلب . خبت البزواء ميان مكه و مدينه است . خبت نيز ديهى از زبيد در يمن است . خبتع [ خ ت ] با تاى دو نقطه و عين بىنقطه پايانين : عمرانى آن را چنين ضبط كرده گويد : بر وزن طحلب نام جايگاهى است و نمىدانم ريشهء آن چيست . خبجبه [ خ ج ب ] با جيم و باى دوم تك نقطه : « بقيع الخبجبه » نام جايگاهى است كه در « سنن بو داود » ديده مىشود . خبجبه نام درختى است در آنجا . خبج [ خ ب ] بر وزن زفر ، ديهى از كارگزارى ذمار در يمن است . خبراء العذق [ خ ء ع ذ ] خبراء به معنى زمينى كه سدر و خار بروياند است . نگارندهء كتاب العين گويد : خبراء درختى در گوداى روضه است كه آب در آن جا تا تابستان مىماند . « خبر » به معنى درخت سدر و أراك در آنجا مىرويد . پيرامون آن نيز علفزار است و « خبره » ناميده مىشود . جمع آن نيز خبر است . لغت شناسان آن را چنين توصيف مىكنند ، ليكن تازيان امروز ( قرن هفتم ) « خبراء » را آبى مىشمارند كه در گودال مانده باشد و از آن سود برند ، و ريشهء عربى ندارد . ابن اعرابى گويد : عذق الشحير گياهى است كه دراز شده باشد و ميوهء آن عذقه است . خبراء العذق به گفتهء بو منصور در بخش صمّان معروف است . يوم الخبراء از روزهاى تاريخى افسانه‌اى عرب است ، خبراء صايف جايگاهى ميان مكه و مدينه است . معن بن أوس چنين مىسرايد : ففدفد عبّود فخبراء صائف * فذو الجفر أقوى منهم ففدافده « 3 » خبر « 4 » [ خ ] با راى پايانين : ريشهء آن در زبان عرب به معنى گياه سدر و أراك است كه چنين سروده‌اند : فجادتك انواء الربيع ، فهلّلت * عليك رياض من سلام و من خبر « 5 » خبر نيز جايگاهى در شش ميلى مسجد سعد پسر بو وقّاص است كه در آنجا بركه‌اى از آن خليفگان و بركه‌اى از آن ام جعفر و دو چاه شيرين كم آب با گوداى پنجاه ذراع هست [ 399 ] چند خانه نيز سر راه حاجيان در آنجا هست . خبر نيز آبهاى مانده در مسيل را گويند كه

--> ( 1 ) . زندگى چادرنشينى با خدعه همراه است . ( 2 ) . تهى مانده است خانه‌هاى اسماء در كنار « مقلّص » و « ظليم » . ( 3 ) . پس « فدفد عبّود » و « خبراء صائف » سپس « ذو الجفر » است . . . اين بيت در چ ع 3 ص 364 س 20 نيز ديده مىشود . ( 4 ) . احسن ع ص 52 ، 422 ترجمه ص 75 ، 631 ( لسترنج ص 273 ) خفر . ( 5 ) . بهار ، باغهاى پر از خبر و خوشى مىآورد .